<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>پسته چون خندان شود رسوا شود</title>
<link>http://ben-mind.blogfa.com/</link>
<description>http://profiles.yahoo.com/u/J3MV5T75VKK2BOC2JNMBUETPAI</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Wed, 11 Nov 2009 07:14:29 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>سلامی دوباره</title>
<link>http://ben-mind.blogfa.com/post-87.aspx</link>
<description>سکوت و سکوت &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چاره ایی دیگر مگر هست ؟!؟!؟!؟  و یا راهی دیگر ؟ جز صبر و جز امید به آینده، باید صبر کرد زیرا که سحر نزدیک است و امید به این است تا خورشید محبت و صداقت بتواند ابرهای تردید را کنار زند&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;گرما و نور خورشید وجودت را تابان و درخشان تر کن تا ابرهای تردید را کنار زند . به  ندای دلت گوش فرا ده &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سلام &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شرمنده ! بار هم مدت طولانی نبودم اما خوب دلیل عدم حضورم رفتن به بیرجند و انجام کارهای فارغ التحصیلی و بعد از اون هم سفری دو هفته ایی به شمال و سپس افتادن به جون خونه!!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یه خونه تکونی اساسی و نقاشی و رنگ اتاقا و کاشی کاری سرویسها و آشپزخونه . میشه گفت افتادم به جون خونه و بساب بساب وهنوز که هنوزه اتاقا فرش نشده و باز هم باید نقاش بیاد تا اتاق خواب رو رنگ کنه ! و فکر میکنم یه هفته دیگه وضع همین باشه و  در همین حین هم درگیری ذهنی برای یه دوست . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من آدم بشو نیستم !&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اگه 100000000000000000000سال آدم حسابم نکنن وقتی دچار مشکل میشن و بیان سراغم دلم میلرزه و نمی تونم نه بیارم البته در مورد این یکی قضیه حسابی فرق میکنه .به هزار و یک دلیل &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و اما&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; داشتم فکر میکردم که&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &quot; قدر آیینه بدانید در موقع که هست       نه در آن وقت که افتاد و شکست &quot;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و بعد اون به سریال پنجمین خورشید فکر کردم . واقعن اگه بدونیم با انجام این عمل ما ممکنه چه تغییری تو زندگیمون رخ بده  آیا اونو انجام میدیم؟ آیا باز هم مصر هستیم ؟ نظرمون تغییر میکنه ؟ اعتماد میکنیم ؟ اعتماد نمیکنیم ؟ &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;گاهی اوقات در شناخت آدما تلاش بیشتری میکنیم و شاید دقیق تر و اصولی تر فکر میکنیم . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;گاهی اوقات شاید باید تردیدها رو دور ریخت و نترسید .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;گاهی اوقات باید عاقلانه عاشق شد و شاید عشق چندان مفهومی نداشته باشه و دوست داشتن برتر از عشق&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کم سن و سال تر که بودم میگفتم عشق و عشق و عشق ..اما  الان .. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;الان دیگه به این فکر میکنم که زندگی شوخی بردار نیست و عشق محض درست نیست .نمیدونم چطوری باید منظورم رو توضیح بدم اما همیشه گفتم و میگم:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;عاقلانه عاشق شو &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خودت باش .. ببین .. بشنو .... بشناس ...علاقمند شو ...صداقت داشته باش ...عاشق شو  &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;عاشق کسی که اون هم تورو بخواد .. همونی که هستی ... خودت و فقط خودت&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;درسته که عشق خیلی برام مقدسه و هنوز هم جایگاه خودش رو برام داره اما انقدر لجن مال ش کردند و ازش سوء استفاده که .......&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 11 Nov 2009 07:14:29 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ben-mind&amp;postid=87</comments>
<dc:creator>ben-mind</dc:creator>
<guid>http://ben-mind.blogfa.com/post-87.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سوال</title>
<link>http://ben-mind.blogfa.com/post-86.aspx</link>
<description>ذهنم درگیره و از خودم و دیگران میپرسم :
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سوال اول:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آزموده را آزمودن خطاست ؟!؟!؟!؟!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نظرتون چیه ؟ در هر زمینه ایی . به نظرتون آزموده را آزمودن خطاست ؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;===============================================&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سوال دوم:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یهتر است غرورتان را به خاطر کسی که دوستش دارید از دست بدهید تا اینکه آن را به خاطر غرورتان از دست بدهید&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نظر شما چیه؟به نظر من واقعیت اینه که خیلی ها جنبه شو ندارن.نباید غرورتو زیر پا بذاری ..شایدم ....نمیدونم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;====================================================&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سوال سوم:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چرا بعضیا مخالف دوستی های نتی هستند؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دوستم ازدواج کرده و شوهرش مخالف ادامه ی ارتباط من با اونه!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تو جمع دوستایی که هستیم اهم از دختر و پسر چند نفری نامزد کردند یا دوست شدند . جالبی قضیه در اینه که همسراشون میخوان اونا را از جمع بکشن بیرون ؟همیشه از خودم میپرسم که چرا؟ خب اگه ما میخواستیم ارتباطمون چیزی به جز این و دوستی سالم باشه پیشتر از حضور اونا دست به کار میشدیم &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چرا؟&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 29 Sep 2009 19:54:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ben-mind&amp;postid=86</comments>
<dc:creator>ben-mind</dc:creator>
<guid>http://ben-mind.blogfa.com/post-86.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>توضیحات</title>
<link>http://ben-mind.blogfa.com/post-83.aspx</link>
<description>و باز هم مثل همیشه در نوشتن عجله کردم و نذاشتم که مطلبم کامل بشه و انتشارش بدم .مرسی که نظر دادید و مرسی که در کنارم هستید . مطلب قبلی تحربه ایی شد که کامل بنویسم و هول نباشم و کار امروز و کامل نوشتن مطلب رو به آینده واگذار نکنم تا سوءتفاهم پیش نیا د و حتی دیگران فکر نکنند که آدم نادون و احمقو قوف العاده ساده لوحی هستم &lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/11.gif&quot; height=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;داداش جی جی :&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اخه داداش گلم من که برا آرامش خودم مینویسم و اکثر اوقات انقدر با عجله مینوسم که چیزی به ذهنم نمیرسه تا اونو تکمیلش کنم و توضیح کامل بدم تا دیگران دچار اشتباه نشند مثل الان !اما چشم سعی میکنم غلطام کمتر بشند&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سوتی:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دوست خوبم شماره تو به کسی ندادی ؟&lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; height=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هر کسی یه امنیت خاصی رو برای خودش قائل میشه و منم این امنیت رو دارم . شماره همراه من شاید در اختیار خیلی از دوستای نتی مخصوصن گفتمانی ها باشه اما همراه برا اینه که این قابلیت رو داشته باشه که فقط مزاحم خودم باشن !&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به هر حال از من توقع نداری که شماره مو به همکلاسی و همکار ندم !!!!مخصوصن ایرانسل&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;در ضمن این رو هم بگم که من چندان هم خنگ و پپه و ببو گلابی نیستم . شاید رفلکس هام سریع و اکثرن احساسی باشه اما انتخابی که میکنم عقلانیه و معیارهام جلو روم رژه میرن .خیلی وقته باور کردم عشق مرده و ماله قصه هاس اما هنوزم میشه یه جاهایی دیدش اما مطمئنن برای من نیست !مطمئن&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اما اینو بدون معیارها و یه سری چیزا توی جامعه کوچیک من رایجه و من تو همین اجتماع کوچیک زندگی میکنم و خواهم کرد و کرده م و همین طوری رشد پیدا کردم و جزوی از خلق و خوم شده هرچند که خلافش رو باور داشته باشم اما ناخودآگاه همون طور عمل میکنم &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;برات ایمیل میزنم چون حوصله ی نوشتن ندارم ...بعدن&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دوست عزیز که رفتید بالای منبر : یه اخلاق بد دارم و باید بدونم مخاطبم کیه . یعنی تا زمانی که نشناسمش آدم حسابش نمیکنم و نظرش برام مهم نیست اما چون نظری که دادید پابلیک بود و ممکنه دوستان دیگه م براشون همچین ایده ایی پیش بیاد توضیج میدم &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من تمام حرفامو اینجا داد میزنم ..هوار میکشم .. باید همه بدونن . مشکلاتی رو که من دارم و ما داریم .داد میزنم و میگم برای اینکه بدونن چه گرگهایی توی جامعه هستند و این گرگها نصیب پاک سرشت ها نشن &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اینجا تمام مسایل رو میگم و مهم نیست که کسی خوشحال میشه . بذار شاد بشن .لااقل خدا از گناهانم کم کنه که باعث شادی بنده ش شدم ! میبینید میشه چطور نگاه کرد &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;غم و مشکلم رو به دوستانم میگم . درسته که ناراحت میشند اما خوبیش به اینهکه اگاه میشن &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اما اون مطلب رمز دار بود &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یا شما رمزش رو داشتید که یعنی جزو دوستای من هستید که ازشون چیزی پنهان نمیکنم و یا جزو کسانی هستید که نمیشناسمتون و در دنیای نت آشنا شدم و باز هم برام اهمیت امنیتی نداره که بخوام حرفام رو بدونید . خیلی از کسانی که اینجا اومدن مثل آرام عزیز و الهام و ..... رو نمیشناسم اما از نظر ها و ایده هاشون استفاده میکنم .چه ایرادی داره مشکل و زندگی یه انسان دیگه رو بدونن تا شاید چایی بتونه مشکل گشای دیگری باشه &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تعریف این ماجرا برای یکی از همین دوستای نتی باعث شد که هشیار بشه و اون هم دقت بیشتری در انتخابش داشته باشه &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من همه ی حرفام رو مینویسم .داد میزنم و زندگیم رو به قول شما آکواریوم میکنم و خوشحالم که دیدن این آکواریوم یه عده رو شاد و یه عده رو در عین ناراحتی اگاه میکنه &lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/11.gif&quot; height=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اما در مورد مشکلات &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اگر من رو میشناختید این حرف رو نمیزدید . خدا رو شکر میکنم و به این افتخار میکنم که هر کسی که به یادم نباشه حداقل و تاکید میکنم خداقل وقتی غم و مشکل داره و یه سنگ صبور میخواد یاده من میوفته و با من دردودل میکنه . چندان هم از زندگی دیگران بی خبر نیستم و همیشه به خدای خودم میگم و سپاسگذارشم که مشکلاتم قابل تحمل و رفعه ! حالا بماند که من خودمو لوس میکنم براش &lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/11.gif&quot; height=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;منتظر پست جدید من باشید &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 26 Sep 2009 21:27:12 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ben-mind&amp;postid=83</comments>
<dc:creator>ben-mind</dc:creator>
<guid>http://ben-mind.blogfa.com/post-83.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تغییر</title>
<link>http://ben-mind.blogfa.com/post-81.aspx</link>
<description>میخوام بنویسم &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خیلی وقته ننوشتم .قبلنا یعنی وقتی که راهنمایی و دبیرستان بودم مینوشتم .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;داستان&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;داستانهایی که توی زندگی معمولمون بود .داستانایی که در کنارمون و در بین آدمای اطرافمون جریان داشت .نمیذدونم چرا اما دوباره خوره ی نوشتن افتاده به جونم و من در برابرش مقاومت میکنم.شاید چون باید بشینم پشت کامپیوتر و من توان نوشتم و تایپ رو هیچ وقت نداشتم &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اما الان باید بنویسم &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نمیدونم چرا ..اما باید بنویسم ..شاید یکی از دلایلش دوستام و اتفاقات جاری بین اونا باشه &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شاید چون برای دوستام نمیتونم کاری انجام بدم و میخوام همونطور که من تجربه گرفتم اونا هم ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;میشه گفت یکی از دلایل اصلی این کار دیدن سریال پنچمین خورشید هستش..اینکه یه تصمیم درست یا غلط چقدر میتونه در زندگیمون موثر باشه &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خیلی از دوستا توی پیام خصوصی ازم خواستن که بگم بهنازی که دوروبره ازدواج نمیچرخید یهو تصمیم گرفت که حتی راجع بهش فک کنه و بعد در عرض یه هفته همه چی عوض شد &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چشم &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شاید همین امروز یا همین امشب بنویسم اما شرمنده که نمیتونم به خیلیا اجازه ی دیدنشو بدم&lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/10.gif&quot; height=18&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 14 Sep 2009 08:34:27 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ben-mind&amp;postid=81</comments>
<dc:creator>ben-mind</dc:creator>
<guid>http://ben-mind.blogfa.com/post-81.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>حرفهای نگفته م(گذری بر دوستان)</title>
<link>http://ben-mind.blogfa.com/post-80.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;&lt;STRONG&gt;بی کسیه مدامم را &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;STRONG&gt;به آغوش نامرئی ات &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;STRONG&gt;زار میزنم .&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;STRONG&gt;کو گوش شنوا ؟&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000099&gt;بخون آوازكي تو شور و دشتي ، كه دل پر شور امشب&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000099 size=2 face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;يكي تو صحنه ي يادم نشسته ، كه از من دور امشب &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000099 face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;به زيرِ گنبدِ آبيِ احساس ، يكي بود و يكي هست &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000099 face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;قسم به قصه هاي عاشقونه ، دلم تنگ كسي هست &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000099 size=2 face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;كسي كه قصه ي نابِ نگاهو ،  يه مهتاب شب به من گفت &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000099 face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;از اون شب تو همه شبهاي مهتاب ، به يادش خوابم آشفت &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000099 face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;همون كه كوچه ي بن بست عشق رو ، به نام دلگشا خوند&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000099 face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;منو به خونه ي گرم دلش برد ، دل رو عاشق سرا خوند&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000099 face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;تو اون كوچه كه اسمش دلگشا بود ، دلم تنگ كسي هست&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000099 face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;تو اون خونه كه يك عاشق سرا بود ، دلم تنگ كسي هست&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000099 face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;دلم تنگ كسي هست . . .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000099&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;DIV align=center&gt;&lt;FONT color=#000000 face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;بی تو اما عشق بی معناست ، می دانی؟&lt;/FONT&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV align=center&gt;&lt;FONT color=#000000 face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;دستهایم تا ابد تنهاست ، می دانی؟&lt;/FONT&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV align=center&gt;&lt;FONT color=#000000 face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;آسمانت را مگیر از من ، که بعد از تو&lt;/FONT&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV align=center&gt;&lt;FONT color=#000000 face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;زیستن یک لحظه هم ، بی جاست ، می دانی؟&lt;/FONT&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV align=center&gt;&lt;FONT color=#000000 face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;تو ، خودت را هدیه ام کردی ، ولی من هم&lt;/FONT&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV align=center&gt;&lt;FONT color=#000000 face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;شعرهایم را که بی پرواست ، می دانی؟&lt;/FONT&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV align=center&gt;&lt;FONT color=#000000 face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;هر چه می خواهیم – آری – از همین امروز&lt;/FONT&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV align=center&gt;&lt;FONT color=#000000 face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;از همین امروز ، مال ماست ، می دانی؟&lt;/FONT&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV align=center&gt;&lt;FONT color=#000000 face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;گرچه من ، یک عمر همزاد عطش بودم&lt;/FONT&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV align=center&gt;&lt;FONT color=#000000 face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;روح تو ، هم – سایه دریاست می دانی؟&lt;/FONT&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV align=center&gt;&lt;BR&gt;&lt;FONT color=#000000 face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;دوستت دارم! - همین ! – این راز پنهانی&lt;/FONT&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV align=center&gt;&lt;FONT color=#000000 face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;از نگاه ساکتم پیداست ، می دانی؟&lt;/FONT&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV align=center&gt;&lt;FONT color=#000000 face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;عشق من ! – بی هیچ تردیدی – بمان با من&lt;/FONT&gt;&lt;/DIV&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT color=green&gt;
&lt;DIV align=center&gt;&lt;FONT color=#000000 size=2 face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;عشق یک مفهوم بی &quot; اما &quot; ست ، می دانی؟ &lt;/FONT&gt;&lt;/DIV&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;</description>
<pubDate>Thu, 03 Sep 2009 20:02:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ben-mind&amp;postid=80</comments>
<dc:creator>ben-mind</dc:creator>
<guid>http://ben-mind.blogfa.com/post-80.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>مهندس</title>
<link>http://ben-mind.blogfa.com/post-79.aspx</link>
<description>سلام 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من برگشتم &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;همین امشب برگشتم و درب و داغون و خسته و له &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یه سری دوستان میدونن چرا داغونم اما خب اینجا گفتن نداره&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حالا شدم خانوم مهندس!!!! پروژه رو ۱۹.۵ و کارآموزی رو ۲۰ شدم اما با تمام این احوال معدلم شد ۱۳.۴۰&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;قضیه ازدواجو اینا هم منتفی و به هفت پشت خودم و دوستام و عزیزام اجازه نمیدم دوروبره بیرجندی جماعت بگرده &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;برام دعا کنید &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;امیدم به ارشد آزاد و کار هستش &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یه متن زیبا اگرچه نتونست منو به زندگی پیوند بده:&lt;/P&gt;
&lt;DIV&gt;
&lt;DIV style=&quot;FONT-FAMILY: tahoma, new york, times, serif; COLOR: rgb(0,0,0); FONT-SIZE: 12pt&quot;&gt;
&lt;DIV align=right&gt;&lt;FONT color=#0000ff size=2&gt;امت فاکس، نويسنده و فيلسوف معاصر، هنگام نخستین سفرش به آمريکا براي اولین در عمرش به یک رستوران سلف سرويس رفت ... &lt;BR&gt;  &lt;BR&gt;وي که تا آن زمان، هرگز به چنين رستوراني نرفته بود در گوشه اي به انتظار نشست با اين نيت که از او پذيرايي شود. &lt;BR&gt;  &lt;BR&gt;اما هرچه لحظات بيشتري سپري مي شد ناشکيبايي او از اينکه مي ديد پيشخدمتها کوچکترين توجهي به او ندارند،شدت گرفت. &lt;BR&gt;  &lt;BR&gt;از همه بدتر اينکه مشاهده مي کرد کساني پس از او وارد شده بودند ؛  در مقابل بشقاب هاي پر از غذا نشسته و مشغول خوردن بودند!!! &lt;/FONT&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV align=right&gt;&lt;FONT color=#0000ff size=2&gt;وي با ناراحتي به مردي که بر سر ميز مجاور نشسته بود،نزديک شد و گفت: &lt;BR&gt;  &lt;BR&gt;«من حدود بيست دقيقه است که در اينجا نشسته ام بدون آنکه کسي کوچکترين توجهي به من نشان دهد. حالا مي بينم شما که پنج دقيقه پيش وارد شديد با بشقابي پر از غذا در مقابلتان اينجا نشسته ايد!موضوع چيست؟مردم اين کشور چگونه پذيرايي مي شوند؟!» &lt;BR&gt;  &lt;BR&gt;  &lt;BR&gt;مرد با تعجب گفت:« ولي اينجا سلف سرويس است !!!» &lt;BR&gt;  &lt;BR&gt; سپس به قسمت انتهايي رستوران جايي که غذاها به مقدار فراوان چيده شده بود، اشاره کرد و ادامه داد: &lt;BR&gt;  &lt;BR&gt;« به آنجا برويد، يک سيني برداريد و هر چه مي خواهيد، انتخاب کنيد،پول آن را بپردازيد،بعد اينجا بنشينيد و آن را ميل کنيد...! » &lt;BR&gt;  &lt;BR&gt;امت فاکس، که قدري احساس حماقت مي کرد، دستورات مرد را پي گرفت. &lt;BR&gt;  &lt;BR&gt;اما وقتي غذا را روي ميز گذاشت ناگهان به ذهنش رسيد که زندگي هم در حکم سلف سرويس است : &lt;BR&gt;  &lt;BR&gt;همه نوع رخدادها، فرصت ها، موقعيتها، شاديها، سرورها و غم ها در برابر ما قرار دارد ؛ در حالي که اغلب ما بي حرکت به صندلي خود چسبيده ايم و آن چنان محو اين هستيم که ديگران در بشقاب خود چه دارند و دچار شگفتي شده ايم که چرا او سهم بيشتري دارد ، که از میز غذا و فرصتهای خود غافل می شویم ...؟!! &lt;BR&gt;  &lt;BR&gt;در حالی که هرگز به ذهنمان نمي رسد خيلي ساده از جاي خود برخيزيم و ببينيم چه چيزهايي فراهم است، سپس آنچه مي خواهيم،برگزينيم...&lt;/FONT&gt;&lt;/DIV&gt;&lt;/DIV&gt;&lt;/DIV&gt;</description>
<pubDate>Mon, 31 Aug 2009 20:36:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ben-mind&amp;postid=79</comments>
<dc:creator>ben-mind</dc:creator>
<guid>http://ben-mind.blogfa.com/post-79.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سردرگم</title>
<link>http://ben-mind.blogfa.com/post-78.aspx</link>
<description>فردا دارم میرم بیرجند...دلهره و اضظرابهای فبلیمو ه بذارید کنار باید بهش دلهره دفاع پروژه و تحویل پروژه پابان دوره ی مهندسی رو هم بهش اضافه کنید &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شاید آخرین مرتبه هایی باشه که دارم میرم و دیگه نرم بیرجند و شاید هم .......&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شهریور و ماه تولد باباجونم .پدری که عاشقشم پدری که امسال ۷۹ساله میشه و هرسال روز تولدش که میشه دلم میلرزه ....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;-----------------&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;عشق..... نمیدونم چیه ..شاید میدونم چیه و میخوام فراموش بشه &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هی &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;با توام &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;با توکه داری خودتو دور میکنی ..با توکه نفهمیدی و ندیدی اون جمله ی معروف : کاش میدانستی چیست &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاریست &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;-------------------------------------&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;وقتی از بیرجند برگردم یا هنوز اشفته م یا آروم &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;برام دعا کنید &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 24 Aug 2009 19:06:13 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ben-mind&amp;postid=78</comments>
<dc:creator>ben-mind</dc:creator>
<guid>http://ben-mind.blogfa.com/post-78.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تصمیمی برای یک عمر</title>
<link>http://ben-mind.blogfa.com/post-77.aspx</link>
<description>بیخوابی به سرم زده 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دلهره دارم &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مشوش هستم &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نمیتونم تصمیم بگیرم &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خدایا چقدر سخته.. چقدر سخته بخوایی تصمیمی برا یه عمر بگیری ..تصمیمی که میتونه تورو به اوج خوشی برسونه یا بشه یه چاه که بیرون اومدن ازش ....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;میخواستم پست فبلی رو تکمیل کنم اما ذهنم بهم ریخته س ..تمرکز ندارم ..نمیدونم چیکار کنم ..نمیدونم باید چه تصمیمی بگیرم ..دوست داشتم برم سراغ دوستام اما ...دوستام!!!!! حتمن باز میگن این تصمیمیه که تو باید بگیری &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اه &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من تصمیمی میگیرم اما شما هم نظرتونو بگید..به قول مامانم هر سری رو یه عقلی هست و هر کسی میتونه چیزی رو ببینه &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;درسته.. درست حدس زدید ..موزدی رو برا ازدواج دارم که حاضر شدم روش جدی فکر کنم و به همین دلیل تمام اعصاب و روانم ریخته بهم &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تصمیمی گیری برام سخته..میترسم ..اگه حرفاش دروغ باشه ؟اگه فقط در ظاهر این حرفا رو بزنه ؟اگه بعد بزنه زیر حرفش ؟اگه این همه احساس و دوست داشتنی که داره راجبش میگه دروغ باشه ؟اگه  اگه اگه &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دارم دیوانه میشم &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حرفاش و عقایدش باهام میخونه تو هر چیزی ..دین ..نماز .. روزه ..حجاب..رفتارهای اجتماعی..و و و و و و&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حتی شرط های ۵ گانه رو هم قبول کرد &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۱-حق طلاق مطلق&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۲-سکنی&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۳-خروج از کشور&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۴-حضانت فرزند&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۵-کار و تحصیل&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;میترسم .خیلی زیاد ..باخودم درگیرم ..داغون و له &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کمکم کنید ..چطور بفهمم حرفاش دروغ نیست ؟ چطور بفهمم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خدایا به دادم برس. میترسم .همه چیزا با هم جوره .اما میترسم .میترسم دروغ باشه ..چرا همه چیزایی که میخواستم رو جور کردی ..نه نه  نه .. شکر میکنم تورو &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;همیشه دوست داشتم انتخاب خودش باشم نه انتخاب دیگری &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دوست داستم ازدواجم سنتی باشه نه اینکه بدون سنت ها باشه &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;همیشه دوست داشتم منو بخاطر خودم بخواد نه اینکه بگه دختر فلانیه یا بگه کار داره و ....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شاید یکی از دلایلم برا فکر کردن رو این مورد به همین دلیله &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اون همین بهناز رو دید همینی که هست نه بهنازی که خانواده ش اینجورین و اونجورین &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کمکم کنید ..بهم بگید چطور راست و دروغ رو بفهمم. چطور عقاید حقیقی شو بفهمم.چی بپرسم چی نپرسم &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 11 Aug 2009 21:10:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ben-mind&amp;postid=77</comments>
<dc:creator>ben-mind</dc:creator>
<guid>http://ben-mind.blogfa.com/post-77.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>انسانیت هنوز نمرده</title>
<link>http://ben-mind.blogfa.com/post-76.aspx</link>
<description>دیشب فهمیدم یه بنده ی خدا مشکل مالی داره و میگه که میتونه اون مبلغ رو تا آخر خفته جور کنه اما صاحب خونه ......&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به دوستام اسمس زدم تا ازشون بخوام خورد خورد با هم مبلغ رو جمع کنیم ...بهشون گفتم که یکی مستحقه و نیاز داره اما یادم رفت بگم که میتونه پول رو برگردونه.حلاصه اینکه بهشون اطلاع دادم و باورم نمیشه که دوستام برای شرکت تو این امر از هم دیگه پیشی میگرفتند&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;عاشقتونم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;عاشق همتون که به من اعتماد کردید &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حدایا &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;روسفیدم کن&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;میدونم اونا از پولشون گذشتن و حتی اگه این آدم پول رو برنگردونه ثواب این کار خیر براشون درج شده اما....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تو این ماجرا بهم ثابت شد چه دوستای خوبی دارم ثابت شد که انسانیت نمرده ثابت شد هنوزم آدما میتونن خوب باشن &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این پست رو میخوام ادامه بدم ...شما هم نظرتونو راجع به آدمای این دوره زمونه بگید &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 09 Aug 2009 05:48:44 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ben-mind&amp;postid=76</comments>
<dc:creator>ben-mind</dc:creator>
<guid>http://ben-mind.blogfa.com/post-76.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>مروری بر گذشته</title>
<link>http://ben-mind.blogfa.com/post-75.aspx</link>
<description>امروز رفتم پیش خاله مرضی‌... خاله ی دوستم ملیکا که مشاور و روانشناس هم هست .وقتی وارد محیط اونجا شدم یهو یاده ۳ سال پیش افتادم ..یاده زمانی که شکستم و دیگه نتونستم وایسم ..یاده زمانی که بعد از ۲۴سال سکوت و خنده یهو شکستم و گذاشتم دیگران روی دیگه ی بهناز رو ببینن
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چی شد ؟ چی شد که بهناز استوار و مقاوم دیگه تاب نیوورد و شد یه آدم که عکس العملاش تند و بی منطق شد ؟چی شد که بهنازی که همه روش حساب میکردن یهو قاط زد؟چی شد اون بهنازی که همه عاقل و منطقی میدونستنش و میشناختنش؟چی شد بهنازی که صبوری میکرد و دم نمیزد؟فقط میخندید و نمیذاشت کسی اشکاشو ببینه &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چقدر ضعیف شدم ؟چرا یهو بچه شدم ؟ژرا لذت میبرم از اینکه ناز کنم و خودمو لوس کنم ؟۲۶ سال از عمرم بهنازی بودم که جدی بود نه لوس&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;همش از همونجا شروع شد &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از همون روز شوم ..از همون روزی که شکستم و فریاد زدم و هرچی تو وجودم بود ریختم بیرون ..کاش باز هم تحمل میکردم ..کاش ...کاش باز هم صبوری میکردم و نمیذاشتم این بشم . بهنازی بشم بچه..بهنازی بشم که نتونم خودمو کنترل کنم.. بهنازی بشم که همه ی محبت وجودمو بریزم بیرون و بعد بهم بگن تو ترحم کردی نه محبت ...بهنازی بشم که .....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دیشب برای یه دوست دربدر دنبال کار میکشتم ..به این اسمس بده به اون ..به این زنگ بزن و به اون ..در حالیکه هیچ وظیفه ایی نداشتم اما تلاشم تا حدی نتیجه داد &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دیشب یاده زمانی افتادم که برا دایی دنبال خونه بودم بدون اینکه صمیمیتی بینمون باشه ....یاد زمانی که پای حرفای اون دوست میشستم ..پای حرفای مامان اونیکی و تلاش و تلاش و تلاش &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یاد تلاشی که برا سمیه و سعید داشتم ..یاده خونه پیدا کردن برا سعید ...یاده درد دلای اونی که خواهرش داشت جدا میشد و پدرش فوت کرد و یاده کلی خاطره &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حیلیا جواب محبتمو ندادن اما کاره تو برام خیلی گرون تموم شد ...کاش تو هم بی اعتنا از کنارم رد میشدی و نمیگفتی ترحم &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آخ &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کاش میدونستی .....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;امروز با خاله خیلی حرف زدم اما نه برا اینکه گریه کنم ..برا اینکه جتی بپرسم چطور بزرگ شم &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خسته م حسته ی خسته &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;باز هم اتفاقات اون سال داره تکرار میشه و من باز دارم سعی میکنم حرمت نگه دارم ..سعی میکنم سکوت کنم ..&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خدایا میشنوی &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;میخوام سکوت کنم و نذارم حرمت بشکنه ..میخوام سکوت کنم و بی احترامی نکنم ..خدایا میخوام آدم باشم .میخوام بهناز سابفی باشم که شکستنش اما دم نزد .میخوام بهنازی باشم که بهش تکیه کنن..میخوام بهنازی باشم که ....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نمیدونم &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کمکم میکنی باز هم قلبم بشه یه دریا &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کمکم میکنی بشم دریایی که هرچی بخوان شیره ی وجودشو بکشن باز هم نشه &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کمکم میکنی بزرگ شم ؟نذار این بهناز بمونم ..نذار لذت ببرم از بچه گونه حرف زدن ..نذار ..&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دلم هوای خونتو کرد دلم هوای اون روزی رو کرد که نشستم جلوی خونه ت و زار زدم ..ضجه زدم و فریاد کشیدم و هیشکی منو نمیشناخت هیشکی &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یه بار ..فقط یه بار..فقط یه بار حاجت خودمو بهم بده ..حاجتی برای خودم ...دیگران منویادشون نیست ..دیگران منو دوس ندارن و نمیخوان ..میفهمی...یه بار ..فقط یه بار یه نگا به این دلم بنداز .. تو که میدونی هیشکی براش کاری نمیکنه &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به خودت قسم راضیم ازاینکه تلاش کردم برا گرفتن خواسته های دیگران اما ...اما ..الان خودم ..دلم ..حسم..تو میدونی &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 03 Aug 2009 20:04:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ben-mind&amp;postid=75</comments>
<dc:creator>ben-mind</dc:creator>
<guid>http://ben-mind.blogfa.com/post-75.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
