http://profiles.yahoo.com/u/J3MV5T75VKK2BOC2JNMBUETPAI |
مدتیست که نگاهم میکنی و من نمیدانم .....چند وقتیست که به هرجا قدم مینهم تو در کنارمی و همراه و همگام من هستی اما من تورا نمیدیدم
مدتی است چشم بر دهانم دوخته ایی تا ببینی چه میگویم ....چه میخواهم تا هر آنچه را که دل کوچکم میخواهد فراهم کنی و به من هدیه دهی ...هدیه ایی به این دل من ...این دل سرکش و یاغی من
مدتی ست که به دنبالم هستی تا مبادا کسی به من گزندی برساند یا خود ، خود را آسیب رسانم و در تمام این مدتها من تورا نمیدیدم
مدتهاست در گوشم سرود عشق زمزمه میکنی ولی گوشهای من برای شنیدن حرفهای تو همیشه ناشنوا بوده
همیشه وقتی بغض میکردم و سکوت میتونستی حرفهای من رو از پس سکوتم بشنوی و من هیچ وقت نخواستم بفهمم
وایی که چقدر کور و کر بودم و چه نادان که عشق پاک و صادقانه ی تو را نمیدیدم ....چه نادان که به دنبال عشق میگشتم و تو در کنارم بودی ...همیشه ....اما من .....نمیدیدم.. نمیفهمیدم
همیشه و همه جا مراقب من بودی ای عاشق ترین
برایت مهم نبود که من به تو نمینگرم
برایت مهم نبود که قلبم را به تو هدیه نمیدهم
برایت مهم نبود که سکوتت را نمیخواندم
برایت مهم نبود که نگاهت را بر روی خودم حس نمیکردم و نمیدیدم ....کور بودم و این نگاه صادقانه ی تو را نمیدیدم
برایت مهم نبود که نمیفهمیدم همیشه به دنبال من هستی و مراقب و همراه من هستی
به این مهرو محبت عاشفانه ی تو چه بگویم
به این رفتار و کردار و کارهایت چه بگویم
نگاههایت ، سخنهایت .. رفتارهایت ،مهربانیت، عاشق بودنت ...
هیچ کدام را نمیدیدم و شاید میدیدم اما نمیخواستم آن را ببینم و باور کنم .نمیخواستم باور کنم عاشقم هستی و به دنبال عشقی دیگر بودم
نمیخواستم باور کنم و نمیدانم در پی چه بودم ...عشق؟؟؟ که نمیدیدم و نمیشنیدم آنچه که در تو خلاصه میشد
نمیشندیم آواز عاشقانه ایی که همیشه در گوشم و در کنارم زمزمه میکردی ...نوایی عااشقانه ..نوایی که با نگاهت و با سکوتت فریاد میزد و میگفت ای دخترک عاشقت هستم
نوایی که میگفت :
وقتی حالت بده روحت بی پناهه
میبینی هر کاری که کردی اشتباهِ
وقتی کم کم به کسی وابسته میشی چون از شب بی نوازش خسته میشی
وقتی آروم شدنت خیلی بعیده اینجا یکی هست به حرفات گوش بده
برگرد به من
مثه پرنده ایی که درختشو پیدا کنه
برگرد به من
مثه کسی که شبونه هوس دریا کنه
وقتی به جز شب ، چیزی تو نگات نیست
وقتی گم میشی میترسی دوباره میفهمی هیچ کی به جز من دوست نداره
وقتی دلت به صد دره بسته رسیده
اینجا یکی هست که تو مشتش یه کلیده
برگرد به من
مثه پرنده ایی که درختشو پیدا کنه
برگرد به من
مثه کسی که شبونه هوس دریا کنه
و حال شنیدم انچه را که تو میگفتی و میگویی، دیدم مهربانیت را ، حس کردم نوازشهای عاشقانه ایی که با نگاهت داشتی ،ودیدم و فهمیدم سکوت و نگاهعاشفانه ات را
چقدر من بد و منفورم ، چه پست و بی ارزش که همیشه برایم سرود عشق میخواندی اما من دل به تو نمیسپردم
اما اینک چشمانم باز شده ، مهرت بر دلم نشست ، و حال من هم عاشقانه تو را به حلوت خودم فرا میخوانم ، سعی میکنم در کنارت گام بردارم و همگام تو شوم ،سعی میکنم ببینم و حس کنم چطور مرا دوست داری تا هرروز من هم بیشتر عاشقت شوم ، عاشق
و همواره تو نیز در کنارم باشی و برایت میخوانم.... آوازی عاشقانه و از اعماق قلبم :
منو این خیال پرواز با تو توی هوای احساس
فصل تازه ی ترانه با تو اینجا میشه آغاز
با تو میشه تازه تر شد واژه ی عشقو بلد شد
حتی تو اوج خوشی ها بی تو میشه جون به لب شد
با تو هر لحظه غنیمت
بی تو یک لحظه حرومه
با تو خوبم نازنینم
بی تو کار من تمومه
ابر گریه هارو بردار از تو آسمون چشمات
جاش بداز چنتا ستاره واسه تاریکی شبهام
هر نگاه تو میتونه تو شبام یک ستاره باشه
تنها حرف منو چشمات میشه این ترانه باشه
با تو هر لحظه غنیمت
بی تو یک لحظه حرومه
با تو خوبم نازنینم
بی تو کار من تمومه
آری عاشقت شدم ،حس میکنم نوازشهای عاشقانه ی تورا ،میخوانم آنچه را که با سکوتت به من میگویی، میبینمآنچه را که برایم انجام میدهی و میبینم چطور عاشقم هستی و تمام اینها باعث میشود عاشقت شوم ، تورا بپرستم و در خلوت خود فراخوانم
شب هنگام با یاد تو چشم بر هم مینهم وبا تجسم نوازشهای عاشقانه ایی که داشتیو حس نمیکردم آرامش یابم و دمی بیاسایم ، آنگاه مه بغض گلویم را میفشارد و میخوام فریاد زنم به تو میاندیشم که چگونه با مهربانی نوازشم میکنی تا این دخترمک را آرام کنی و بغض او فریاد نشود وآرامش یابد و بداند تو در کنارش هستی و عاشق
عشق
آن را در یافتم و قلبم را تقدیم به تو کردم تو که مهربان ترینی ، عاشق ترین هستی
پروردگارا با من چه کردی که اینچنین دیوانه ت گشتم ، دریاب مرا و هرروز عاشق تر از پیشم کن و مگذارقلبم لخظه ای از تو دور شود و مانند گذشته مهربانی و عشقت را نائل گردان
بگذار فراموشت نکنم و همواره مرا در آغوش امن خود نگه دار
پ.ن:
اولن ازدواج یکی از بهترین دوستام مبارک باشه
دومن اینایی که نوشتم حس واقعی من بود .نمیدونید این مدت چقدر ذهنم درگیر بود و فهمیدم (عین خودشیفتگی) که چقدر خدا دوسم داره
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|