http://profiles.yahoo.com/u/J3MV5T75VKK2BOC2JNMBUETPAI |
پستی رو تو وبلاگ دوستی خوندم و به دلایل متفاوتی کمی بهم ریختم اما از اتفاق امروز تعریف کنم
همچنان ذهنم درگیر آدمای خاکستری بوده و هست
بعد امتحان سوار تاکسی شدم . تو خودم بودم و ام پی تری تو گوشم ترانه ی " آروم آروم اومدی به خونه ی من " رو گوش میدادم
مثل همیشه هم بچه مثبت و سرم پایین بود
وقتی نشستم متوجه شدم بغل دستی من پسره !! اونم از شلوارش
تو خودم بودم که یهو حس کردم یه جوونوری حشره ایی داره رو مقنعه م .پشت گردنم راه میره !!!! با دست به پشت مقنعه م زدم که بیوفته یا بفهمم چیه ![]()
![]()
این حس کمی از بین رفت تا اینکه دیدم بغل دستیم داره از پشت سر مقنعه مو میکشه![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
یهو کپ کردم . کمی چرخیدم به سمت در و فاصله گرفتم که دیدم نه بابا ایشون پررو تر از این حرفا دستشو انداخت رو شونم
با اجازه تون که بنده در طی یه حرکت آرتیستی دوتا کتاب ۳۰۰ صفحه یی رو کوبیدم تو صورت طرف![]()
البته این رو هم بگم دست اشون خورد تو سر من و نمیدونم چطور تونست عینک رو از رو صورتم پرت کنه![]()
خلاصه برگشتم که آقا رو بکشم به فحش که یهو تاکسی ترمز زد و منم خشکم![]()
بگین کیو دیدم
یکی از دوستام بود که با مانتوی کوتاه تو تاکسی نشسته بود واز اونجایی که رنگ مانتو سفید بود من فک کرده بودم بلوز مردونه س![]()
اینم از ماجرای امروزمون
جوکهای سال :
باید برا گرفتن خوابگاه بریم معاینه پزشکی و پزشک معتمد گواهی سلامت بده !!!!یکی نیست بگه به بهداشت خوابگاه برسید
کسی حق نداره که بعد از ۱۲ شب بیدار بمونه و حرف بزنه
زمان حضور و غیاب در اتاق خود باشید وگرنه غایب میخورید
بقیه ش باشه برا بعد
باید پروژه ی مدلسازی رو تکمیل کنم و روز دوشنبه ۱۱ ظهر امتحان نظریه دارم ساعت ۲ ظهر هم میرم مشهد

از خوابگاه متنفرم
از اینکه حرفایی بشنوی که خدا رو ازت دور کنه متنفرم . از اینکه به چشم ببینی خدایی خدا رو زیر سوال میبرن و نتونی جواب بدی متنفرم
خدایا
آخه چرا ؟؟؟ چرا انقدر بی دست و پا و بی زبونم که نمیتونم ! نمیتونم اون چیزی که در وجود من درخشید و آتیش داد به بقیه نشون بدم ؟
خدایا چرا ؟
چرا خودتو به بقیه نشون نمیدی ؟ چرا ازمون دوری میکنی ؟
از خوابگاه متنفرم چون اونجا دارن منو از دینم از خدام و از باورهام دور میکنن. وقتی میبینم چن نفر دور هم میشینن و خدا رو !!!!!! زیر سوال میبرن داغون میشم
و وقتی با خدا حرف میزنم و گوش کرشو سمت من میگیره بیشتر میشکنم
اما همچنان عاشقانه دوسش دارم . میدونم به حرفام گوش میده . میدونم که میدونه دوسش دارم .
پ.ن: ادامه دارد البته بعد از امتحانات
پ.ن۲:۱/۴/۱۳۸۷ امتحان مدار رو ......... با اجازتون که اعصاب ندارم
پ.ن۲: نی نی مون دنیا اومد
حدود ساعت ۲ ظهر آقا باراد کوچولو دنیا اومد . الان من شدم خاله خانوم ![]()
خاله ی مامان آقا باراد
البته دیروز معلوم شد نام باراد ناگهان به امیر علی تغییر یافت
مهم اینه که خاله بهناز داره دلش غنج میره برا نی نی ![]()
پ.ن۳: از سامان عزیز به خاطر قالب قشنگش ممنونم![]()
![]()
![]()
و به خاطر اعصاب خوردیم شرمنده
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|