تبليغاتX
پسته چون خندان شود رسوا شود
 
http://profiles.yahoo.com/u/J3MV5T75VKK2BOC2JNMBUETPAI
 

روسپی و راهب

راهبی در نزدیکی معبد زندگی می کرد . در خانه روبرویش یک روسپی اقامت داشت !

راهب که می دید مردان زیادی به آن خانه رفت و آمد دارند ,تصمیم گرفت با او صحبت کند . زن را سرزنش کرد : تو بسیار گناهکاری . روز وشب به خدا بی احترامی می کنی . چرا دست از این کار نمی کشی ؟ چرا کمی به زندگی بعد از مرگت فکر نمی کنی ؟!

زن به شدت از گفته های راهب شرمنده شد و از صمیم قلب به درگاه خدا دعا کرد و بخشش خواست و همچنین از خدا خواست که راه تازه ای برای امرار معاش به او نشان بدهد.اما راه ديگري براي امرار معاش پيدا نكرد .

بعد از یک هفته گرسنگی , دوباره به روسپی گری پرداخت .اما هر بار که خود را به بیگانه ای تسلیم می کرد از درگاه خدا آمرزش می خواست ...

راهب که از بی تفاوتی زن نسبت به اندرز او خشمگین شده بود فکر کرد : از حالا تا روز مرگ این گناهکار , می شمرم که چند مرد وارد آن خانه شده اند

و از آن روز کار دیگری نکرد جز این که زندگی آن روسپی را زیر نظر بگیرد , هر مردی که وارد خانه می شد , راهب ریگی بر ریگ های دیگر می گذاشت .مدتی گذشت ...

راهب دوباره روسپی را صدا زد و گفت : این کوه سنگ را می بینی ؟ هر کدام از این سنگها نماینده یکی از گناهان کبیره ای است که انجام داده ای , آن هم بعد از هشدار من . دوباره می گویم : مراقب اعمالت باش !

زن به لرزه افتاد , فهمید گناهانش چقدر انباشته شده است . به خانه برگشت , اشک پشیمانی ریخت و دعا کرد : پروردگارا, کی رحمت تو مرا از این زندگی مشقت بار آزاد می کند ؟

خداوند دعایش را پذیرفت . همان روز , فرشته ی مرگ ظاهر شد و جان او را گرفت . فرشته به دستور خدا , از خیابان عبور کرد و جان راهب را هم گرفت و با خود برد ...

روح روسپی , بی درنگ به بهشت رفت . اما شیاطین , روح راهب را به دوزخ بردند !

در راه , راهب دید که بر روسپی چه گذشته و شِکوه کرد : خدایا , این عدالت توست ؟ من که تمام زندگی ام را در فقر و اخلاص گذرانده ام , به دوزخ می روم و آن روسپی که فقط گناه کرده , به بهشت می رود ؟!

یکی از فرشته ها پاسخ داد : " تصمیمات خداوند همواره عادلانه است . تو فکر می کردی که عشق خدا فقط یعنی فضولی در رفتار دیگران . هنگامی که تو قلبت را سرشار از گناه فضولی می کردی , این زن روز وشب دعا می کرد . روح او , پس از گریستن , چنان سبک می شد که توانستیم او را تا بهشت بالا ببریم . اما آن ریگ ها چنان روح تو را سنگین کرده بودند که نتوانستیم تو را بالا ببریم !!!

از کتاب : پدران . فرزندان . نوه ها "

اثر : پائولو

 

این متن رو به مامانم دادم تا بخونن. فکر میکنید اخرش چی گفتند؟؟؟

همین چیزارو میخونید که از دین و ایمون برمیگردید!! یادتون میدن برید هر گناهی انجام بدید و توبه کنید ؟......................

 

این دفعه میخوام راجع به چیزی بنویسم که پیشتر هم راجع بهش حرف زدم و نوشتم اما نه خیلی جدی  

تفاوت نسل ، تفاوت دیدگاه ، تفاوت نگاه

نسل ما یعنی جوونای امروز و دختر و پسرهای زیر 30 نگاهی متفاوت و دیدگاهی نو و جدید نسبت به دین و موضوعات مربوطه دارند و پدران و مادران ما دیدگاهی دیگه .

چطور میتونیم این تفاوت رو و شکاف عمیق رو از بین ببریم ؟

من چطور میتونم این مطلب رو برای مادری که 72سالشه توضیح بدم و اون مادر چطور میتونه دختر26سالشو قانع کنه ؟

نمیخوام از خودم تعریف کنم یا از والدینم

درسته که نزدیک به 50 سال اختلاف سن داریم و دیدگاهی جداگانه اما هردو طرف کوتاه میاییم . من به نوعی و اونا به نوعی .

هردوی ما از نظر خودمون بیشترین سعی رو میکنیم تا توقعات طرف مقابلمون رو براورده کنیم

وقتی منصفانه به این قضیه نگاه میکنم بیشتر عاشق پدر مادرم میشم که انقدر خواسته های منو که با عقایدشون در تضاده براورده میکنن اگرچه  یه کویر هیچ وقت  سیراب نمیشه

 

همیشه از خودم میپرسم چطور پدر و مادرا و به عبارتی ما آدما میتونیم انقدر ظالم باشیم که بچه هایی با این تقاوت سن داشته باشیم ؟که مجبور بشیم اعتقاداتمون رو زیر پا بذاریم و اونا رو درک نکنیم ؟

و اما خدا

چطور میتونی ؟چطور میتونی این کارو با ما آدما بکنی ؟میدونی چرا این حرفو زدم ؟ یه نفر بهم گفت : خدا خواسته که شماها رو به پدر مادرتون داده !!!!!!

 

اما شما به سوال من جواب بدید :

1-نظر شما راجع به این داستان چیه؟

2-چطور میشه این مطلب رو برای نسل قبل خودمون توضیح بدم؟

3-کی مقصره ؟ بچه ؟ والدین ؟ خدا ؟

پ.ن:

عاشق خدا و پدر مادرمم و بدون اونا میمیرم

نمیدونم بازم تونستم حرف دلمو بزنم یا نه  اما اگه بازم چیزی به ذهنم رسید جمع میکنم و پست جدید میزنم

شاد زی

  نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم آذر 1388ساعت 21:42  توسط Ben  | 
باخیال تو بسر بردن اگر هست گناه

من همچنان آب در هاون میکوبم  : دی

 

 

زیاد سر حال نیستم . کلافه و بیکار.... دلخور ... عصبی ...حتی دیگه رقص هم آرومم نمیکنه ..حتی رفتن به پرورشگاه و با اونا سروکله زدن...

پوچ و بیهوده

گذران زمانم شده مرور خاطراتم و .....

حتی این قضیه سروسامون دادن به بعضیا هم منو از این خمودگی در نمیاره ....

بدجوری از هم دیگه بریدیم

بدجور

  نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم آذر 1388ساعت 17:34  توسط Ben  | 
به نام آنکه بهترین است و عاشق ترین

  نوشته شده در  جمعه سیزدهم آذر 1388ساعت 0:37  توسط Ben  | 
دلم میخواد ...

نمیدونم چی دلم میخواد ..نمیدونم .. هیچی نمیدونم

اما میتونم فقط......

شادم از شادی تو

اینم تقدیر منه

یادمه یکی حرف دل منو تو وبلاگش نوشت اگرچه من به شوخی میگفتم : اسم منم بذار تو لیست

اما نگو که اشتباه شده و ....

 

حوادث تکرار میشن

ولی شادم و اشک میریزم

شادزی

  نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم آذر 1388ساعت 22:20  توسط Ben  | 
چندین هفته است که مهمان خانه ها و اوقات فراغت ما سریالهای ایرانی است که هر شب از شبکه های 1-2-3 پخش میشه و اکثر خانواده های ایرانی اون ها رو تعقیب میکنند و اتفاقات اون انگاربرای اعضای خانواده ی خودشون میوفته

زیاد اهل فیلم و نقد و این حرفا نیستم و بلد هم نیستم که فیلم ها رو نقد و بررسی کنم اما خیلی اوقات دیدم و شنیدم که اکثر جوونها فیلم های خارجی رو به فیلمها و سریالهای ایرانی ترجیح میدند و حاضر نیستند حتی نیم نگاهی به اون بندازند . حاضرم با اطمینان این حرف رو بزنم که 90درصد جوونها سریال " لاست " رو دیدند (من ندیدم) اما همون افراد اگر بهشون بگید دلنوازان یا شمس العماره یا ...... به شما بخندند و بگند " مزخرف "!!!!! در حالی که شاید ما یادمون رفته که فیلمهای ایرانی براساس فرهنگ و جامعه و اتفاقات جامعه ی ما ساخته شده و خوب یا بد برای ما و متعلق به ماست . پس اگر از نظرمون فیلم یا سریالهای ما بدرد نخور و آبکیه چرا سعی نمیکنیم که درجه و کیفیتش رو بالا ببریم ؟ چرا سعی نمیکنیم اونو انقدر بالاببریم تا روزی سینما و تلویزیون ما  برترین بشه !!!!!!!!فقط کنار نشستن و گفتن اه اه چقدر مزخرفه باعث تعالی میشه ؟!

دوست داشتم بازهم بتونم منظور و هدفم رو خوب بیان کنم اما باید ببخشید که در حرف زدن تواناترم تا نوشتن ، اما به هرحال این نظر من راجع به این سریالهاست  

دلنوازان :

داستان و رخدادهای زندگی خانواده ای مرفه و در عین حال معتقد که شاید باب دل اکثر خانواده ها باشه و آرزوی داشتن اینچنین خانواده ایی . به هر حال پسر خانوده مخالف نظر اعضای خانواده با دحتری ازدواج میکنه و شروع این ازدواج با عشق و در طی روزهای زندگی این عشق به تنفر تبدیل میشه

به نسبت سریالهایی مثل نرگس این سریال اغراقش کمتر بود .

زیاد اهل نوشتن و اهل انتقاد نیستم اما خب این سریال حسن زیادی داشت . نشون داد خیلی مواقع باید به رفتارها بیش از حرفها دقت کرد . شاید حرفی رو به زبون نیاریم اما رفتار ما درست همون حرف ماست بهزاد شاید در ظاهر هیچ حرفی و قولی در مورد ازدواج با مهتاب نزده بود اما رفتارش و سکوتش حکم تایید رفتار و نظر بزرگترها بود و همین سکوت و سخن نگفتن باعث شد احساسات مهتاب جریحه دار بشه

و اما رفتار و انتظار بزرگترها مبنی بر ازدواج دختر عمه و پسر دایی، کاری بس ابلهانه  که از یک خانواده ی فرهنگی و روشنفکر و امروزی بس بعید بود

عاشق شدن بهزاد و حضور یلدا شاید دلیلی باشه بر دوپست قبلتر من که به ما جوانها این نکته رو تاکید کنه و نشون بده که فقط دیدن و یک نگاه و عاشق شدن برای یک ازدواج موفق ،ملاک نیست . شناخت  خیلی مهمه و نه تنها شناخت اخلاقی خوده فرد ، بلکه شناخت خانواده و فرهنگ  خیلی مهم تر از هر چیزیه

بهزاد براش اهمیتی نداشت که یلدا دوشیزه نیست و قبلن ازدواج کرده !!!!! اما لحظه ایی فکر نکرد که چرا یلدا جدا شده . گاهی اوقات ازدواج و شکست قبلی مهم نیست اما دلیل اون شکست باید بررسی بشه تا دوباره این شکست تکرار نشه و پشیمانی برامون به دنبال نداشته باشه .شاید با شناخت و انتخابی عاقلانه میتونست نظر خانواده شو با خودش همراه کنه. اون دلش رفته بود اما باید صبر میکرد .برای یک ازدواج و زندگی خوب فقط دل مهم نبود

اما چیزی که برای من جالب بود اینه که خیلی از رفتارهای ما بر اساس سوء تفاهم بوجود میاد . یک سوءتفاهم ممکنه یک زندگی رو ویران کنه . بسیاری از رفتارهای ممکنه بر اساس اون سوءتفاهم شکل بگیره و لج و لجبازی و کینه باعث بدتر شدن روابط بشه .و تا بدانجا ادامه پیدا کنه که زندگی و گاه زندگی ها از هم بپاشه .

صداقت و یک رنگی باعث محکم شدن زندگی میشه .اگر یلدا سکوت نمیکرد ، اگر سعی برای ساختن زندگیش میکرد، اگر بهزاد سعی میکرد محبت و نیاز به آرامش یلدا رو ببینه و در قبال محبت یلدا اون هم سعی میکرد کمی از غرورش دست برداره و خیلی از این اما و اگرها

 

و در نهایت دلنوازان سریال خوبی بود . به نظر من خیلی بهتر و پند آموز تر از نرگس  که به دلیل فوت پوپک گلدره ،حسابی اسم در آورد و باعث شد توجه همه به طرفش جلب بشه . اگرچه این سریال پیامهای مهمی رو در خودش داشت اما اغراق زیادی که در اون بکار رفته بود باعث شده بود طبیعی نباشه

دلنوازان اغراقش خیلی کمتر بود اگرچه جای سوال داشت که چطور مهتاب که ضربه خورد تونست بعد از مدتی بهزاد رو ببخشه اما عمه خانوم یا مادر مهتاب نتونست . و حتی زمان فراموش کردن و کنار اومدن مهتاب با این قضیه ! که البته میشه گذاشت به حساب سن و سال ( تجربه شو دارم و میدونم میشه یا نه )

 

شمس العماره

سریالی بی سر و ته اما در عین حال فان و خنده دار . سریالی که در قسمتهای بعد از ماه مبارک رمضان بیشتر تونست حاوی نکته و پند باشه و باز هم برای جوانها در انتخاب همسر

این سریال آشنایی و ارتباط جوونها رو تحت نظر خانواده ها و ازدواجی سنتی اما در عین حال مدرنیته پیشنهاد میکرد . دخترها و پسرها یک آشنایی سنتی داشتند اما طبق سنت روز و مدرنیته  ارتباط داشتند و با فکر هم آشنا میشند

در عین اینکه این آشنایی سنتی و به صورت خواستگاری صورت میگرفت اما همیشه این نکته رو ذکر میکرد که باید دل هم اسیر بشه و فقط عقل تنها هم مهم نیست

پسرهای زیادی توی این خونه رفت و آمد میکردند و لیلا انتخابهای زیادی داشت و با آدمای متفاوتی آشنا شد . با خلق و خوی اونها و رفتارهای اجتماعیشون و رفتار و دیدگاهها و اعتقادات اونها

شمس العماره با اینکه فان بود و بیشتر طنز بود اما میشه گفت طنز به تمام معنا بود ، البته اگر نکته رو لحاظ کنیم که طنز یعنی بیان مسائل مهم بصورت خنده دار

حضور افراد مختلف و اتفاقات متفاوت بین اونا هم درسی بود برای ما .اینکه پری خانومی که فقط به فکر منافع خودش بود در طی این ماجراها برای دیگران هم نگران میشد و دل میسوزوند

 

شمس العماره با اینکه کمتر از دلنوازان طرفدار داشت اما اگر بهش دقت میکردیم پیامهاش مشخص تر بود و اون هم به دلیل روایتگری لیلا بود که باعث میشد دقیق تر به این سریال و پیامهاش نگاه کنیم

 

به هر حال این سریال هم تموم شد اما به نظر من اگر خواستگارهای لیلا هم مانند خواستگار شریفه  میبود اندکی فیلم و سریال جذاب تر بود و میتونست به جوانها این پیام رو بده که : درسته که شما دختری رو دیدید و خوشتون اومد اما آشنایی بیشتر رو بذارید زیر نظر خانواده ها ، واقعن چرا ما این انتظار رو داریم تا هر خواستگاری که میریم یا خواستگاری که میاد به ازدواج منجر بشه .

هیچ وفت فراموش نمیکنم خاطره ی ازدواج خواهر دوستم رو ! جناب پسر از شمال ایران اتفاقی دختری از جنوب ایران رو میبینه و پس از اندکی تحقیق از ویژگی های دختر مطلع میشه و با خانواده میرن خواستگاری .آشنایی اونا زیر نظر خانواده هاشون صورت میگیره و بعد از 1.5سال ازدواج میکنند

 

دوست دارم نظر شما رو هم بدونم  و منتظرم

 

پ.ن: فکر میکنید اگر من دختر سریال شمس العماره بودم چه کسی رو انتخاب میکردم ؟!؟!

  نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388ساعت 8:57  توسط Ben  | 
سکوت و سکوت

چاره ایی دیگر مگر هست ؟!؟!؟!؟  و یا راهی دیگر ؟ جز صبر و جز امید به آینده، باید صبر کرد زیرا که سحر نزدیک است و امید به این است تا خورشید محبت و صداقت بتواند ابرهای تردید را کنار زند

گرما و نور خورشید وجودت را تابان و درخشان تر کن تا ابرهای تردید را کنار زند . به  ندای دلت گوش فرا ده

 

 

سلام

شرمنده ! بار هم مدت طولانی نبودم اما خوب دلیل عدم حضورم رفتن به بیرجند و انجام کارهای فارغ التحصیلی و بعد از اون هم سفری دو هفته ایی به شمال و سپس افتادن به جون خونه!!!

یه خونه تکونی اساسی و نقاشی و رنگ اتاقا و کاشی کاری سرویسها و آشپزخونه . میشه گفت افتادم به جون خونه و بساب بساب وهنوز که هنوزه اتاقا فرش نشده و باز هم باید نقاش بیاد تا اتاق خواب رو رنگ کنه ! و فکر میکنم یه هفته دیگه وضع همین باشه و  در همین حین هم درگیری ذهنی برای یه دوست .

من آدم بشو نیستم !

اگه 100000000000000000000سال آدم حسابم نکنن وقتی دچار مشکل میشن و بیان سراغم دلم میلرزه و نمی تونم نه بیارم البته در مورد این یکی قضیه حسابی فرق میکنه .به هزار و یک دلیل

 

 

و اما

 داشتم فکر میکردم که

 " قدر آیینه بدانید در موقع که هست       نه در آن وقت که افتاد و شکست "

و بعد اون به سریال پنجمین خورشید فکر کردم . واقعن اگه بدونیم با انجام این عمل ما ممکنه چه تغییری تو زندگیمون رخ بده  آیا اونو انجام میدیم؟ آیا باز هم مصر هستیم ؟ نظرمون تغییر میکنه ؟ اعتماد میکنیم ؟ اعتماد نمیکنیم ؟

گاهی اوقات در شناخت آدما تلاش بیشتری میکنیم و شاید دقیق تر و اصولی تر فکر میکنیم .

گاهی اوقات شاید باید تردیدها رو دور ریخت و نترسید .

گاهی اوقات باید عاقلانه عاشق شد و شاید عشق چندان مفهومی نداشته باشه و دوست داشتن برتر از عشق

کم سن و سال تر که بودم میگفتم عشق و عشق و عشق ..اما  الان ..

الان دیگه به این فکر میکنم که زندگی شوخی بردار نیست و عشق محض درست نیست .نمیدونم چطوری باید منظورم رو توضیح بدم اما همیشه گفتم و میگم:

عاقلانه عاشق شو

خودت باش .. ببین .. بشنو .... بشناس ...علاقمند شو ...صداقت داشته باش ...عاشق شو  

عاشق کسی که اون هم تورو بخواد .. همونی که هستی ... خودت و فقط خودت

درسته که عشق خیلی برام مقدسه و هنوز هم جایگاه خودش رو برام داره اما انقدر لجن مال ش کردند و ازش سوء استفاده که .......

 

 

  نوشته شده در  چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 10:45  توسط Ben  | 
و باز هم مثل همیشه در نوشتن عجله کردم و نذاشتم که مطلبم کامل بشه و انتشارش بدم .مرسی که نظر دادید و مرسی که در کنارم هستید . مطلب قبلی تحربه ایی شد که کامل بنویسم و هول نباشم و کار امروز و کامل نوشتن مطلب رو به آینده واگذار نکنم تا سوءتفاهم پیش نیا د و حتی دیگران فکر نکنند که آدم نادون و احمقو قوف العاده ساده لوحی هستم

داداش جی جی :

اخه داداش گلم من که برا آرامش خودم مینویسم و اکثر اوقات انقدر با عجله مینوسم که چیزی به ذهنم نمیرسه تا اونو تکمیلش کنم و توضیح کامل بدم تا دیگران دچار اشتباه نشند مثل الان !اما چشم سعی میکنم غلطام کمتر بشند

 

سوتی:

دوست خوبم شماره تو به کسی ندادی ؟

هر کسی یه امنیت خاصی رو برای خودش قائل میشه و منم این امنیت رو دارم . شماره همراه من شاید در اختیار خیلی از دوستای نتی مخصوصن گفتمانی ها باشه اما همراه برا اینه که این قابلیت رو داشته باشه که فقط مزاحم خودم باشن !

به هر حال از من توقع نداری که شماره مو به همکلاسی و همکار ندم !!!!مخصوصن ایرانسل

در ضمن این رو هم بگم که من چندان هم خنگ و پپه و ببو گلابی نیستم . شاید رفلکس هام سریع و اکثرن احساسی باشه اما انتخابی که میکنم عقلانیه و معیارهام جلو روم رژه میرن .خیلی وقته باور کردم عشق مرده و ماله قصه هاس اما هنوزم میشه یه جاهایی دیدش اما مطمئنن برای من نیست !مطمئن

اما اینو بدون معیارها و یه سری چیزا توی جامعه کوچیک من رایجه و من تو همین اجتماع کوچیک زندگی میکنم و خواهم کرد و کرده م و همین طوری رشد پیدا کردم و جزوی از خلق و خوم شده هرچند که خلافش رو باور داشته باشم اما ناخودآگاه همون طور عمل میکنم

برات ایمیل میزنم چون حوصله ی نوشتن ندارم ...بعدن

دوست عزیز که رفتید بالای منبر : یه اخلاق بد دارم و باید بدونم مخاطبم کیه . یعنی تا زمانی که نشناسمش آدم حسابش نمیکنم و نظرش برام مهم نیست اما چون نظری که دادید پابلیک بود و ممکنه دوستان دیگه م براشون همچین ایده ایی پیش بیاد توضیج میدم

من تمام حرفامو اینجا داد میزنم ..هوار میکشم .. باید همه بدونن . مشکلاتی رو که من دارم و ما داریم .داد میزنم و میگم برای اینکه بدونن چه گرگهایی توی جامعه هستند و این گرگها نصیب پاک سرشت ها نشن

اینجا تمام مسایل رو میگم و مهم نیست که کسی خوشحال میشه . بذار شاد بشن .لااقل خدا از گناهانم کم کنه که باعث شادی بنده ش شدم ! میبینید میشه چطور نگاه کرد

غم و مشکلم رو به دوستانم میگم . درسته که ناراحت میشند اما خوبیش به اینهکه اگاه میشن

اما اون مطلب رمز دار بود

یا شما رمزش رو داشتید که یعنی جزو دوستای من هستید که ازشون چیزی پنهان نمیکنم و یا جزو کسانی هستید که نمیشناسمتون و در دنیای نت آشنا شدم و باز هم برام اهمیت امنیتی نداره که بخوام حرفام رو بدونید . خیلی از کسانی که اینجا اومدن مثل آرام عزیز و الهام و ..... رو نمیشناسم اما از نظر ها و ایده هاشون استفاده میکنم .چه ایرادی داره مشکل و زندگی یه انسان دیگه رو بدونن تا شاید چایی بتونه مشکل گشای دیگری باشه

تعریف این ماجرا برای یکی از همین دوستای نتی باعث شد که هشیار بشه و اون هم دقت بیشتری در انتخابش داشته باشه

من همه ی حرفام رو مینویسم .داد میزنم و زندگیم رو به قول شما آکواریوم میکنم و خوشحالم که دیدن این آکواریوم یه عده رو شاد و یه عده رو در عین ناراحتی اگاه میکنه

 

اما در مورد مشکلات

اگر من رو میشناختید این حرف رو نمیزدید . خدا رو شکر میکنم و به این افتخار میکنم که هر کسی که به یادم نباشه حداقل و تاکید میکنم خداقل وقتی غم و مشکل داره و یه سنگ صبور میخواد یاده من میوفته و با من دردودل میکنه . چندان هم از زندگی دیگران بی خبر نیستم و همیشه به خدای خودم میگم و سپاسگذارشم که مشکلاتم قابل تحمل و رفعه ! حالا بماند که من خودمو لوس میکنم براش

منتظر پست جدید من باشید

  نوشته شده در  یکشنبه پنجم مهر 1388ساعت 0:57  توسط Ben  | 
میخوام بنویسم

خیلی وقته ننوشتم .قبلنا یعنی وقتی که راهنمایی و دبیرستان بودم مینوشتم .

داستان

داستانهایی که توی زندگی معمولمون بود .داستانایی که در کنارمون و در بین آدمای اطرافمون جریان داشت .نمیذدونم چرا اما دوباره خوره ی نوشتن افتاده به جونم و من در برابرش مقاومت میکنم.شاید چون باید بشینم پشت کامپیوتر و من توان نوشتم و تایپ رو هیچ وقت نداشتم

 

اما الان باید بنویسم

نمیدونم چرا ..اما باید بنویسم ..شاید یکی از دلایلش دوستام و اتفاقات جاری بین اونا باشه

شاید چون برای دوستام نمیتونم کاری انجام بدم و میخوام همونطور که من تجربه گرفتم اونا هم ...

میشه گفت یکی از دلایل اصلی این کار دیدن سریال پنچمین خورشید هستش..اینکه یه تصمیم درست یا غلط چقدر میتونه در زندگیمون موثر باشه

خیلی از دوستا توی پیام خصوصی ازم خواستن که بگم بهنازی که دوروبره ازدواج نمیچرخید یهو تصمیم گرفت که حتی راجع بهش فک کنه و بعد در عرض یه هفته همه چی عوض شد

چشم

شاید همین امروز یا همین امشب بنویسم اما شرمنده که نمیتونم به خیلیا اجازه ی دیدنشو بدم

  نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت 12:5  توسط Ben  | 

بی کسیه مدامم را

به آغوش نامرئی ات

زار میزنم .

کو گوش شنوا ؟

 

بخون آوازكي تو شور و دشتي ، كه دل پر شور امشب

يكي تو صحنه ي يادم نشسته ، كه از من دور امشب

به زيرِ گنبدِ آبيِ احساس ، يكي بود و يكي هست

قسم به قصه هاي عاشقونه ، دلم تنگ كسي هست

كسي كه قصه ي نابِ نگاهو ،  يه مهتاب شب به من گفت

از اون شب تو همه شبهاي مهتاب ، به يادش خوابم آشفت

همون كه كوچه ي بن بست عشق رو ، به نام دلگشا خوند

منو به خونه ي گرم دلش برد ، دل رو عاشق سرا خوند

تو اون كوچه كه اسمش دلگشا بود ، دلم تنگ كسي هست

تو اون خونه كه يك عاشق سرا بود ، دلم تنگ كسي هست

دلم تنگ كسي هست . . .

 

بی تو اما عشق بی معناست ، می دانی؟
دستهایم تا ابد تنهاست ، می دانی؟
آسمانت را مگیر از من ، که بعد از تو
زیستن یک لحظه هم ، بی جاست ، می دانی؟
تو ، خودت را هدیه ام کردی ، ولی من هم
شعرهایم را که بی پرواست ، می دانی؟
هر چه می خواهیم – آری – از همین امروز
از همین امروز ، مال ماست ، می دانی؟
گرچه من ، یک عمر همزاد عطش بودم
روح تو ، هم – سایه دریاست می دانی؟

دوستت دارم! - همین ! – این راز پنهانی
از نگاه ساکتم پیداست ، می دانی؟
عشق من ! – بی هیچ تردیدی – بمان با من
عشق یک مفهوم بی " اما " ست ، می دانی؟
  نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388ساعت 23:33  توسط Ben  | 
سلام

من برگشتم

همین امشب برگشتم و درب و داغون و خسته و له

یه سری دوستان میدونن چرا داغونم اما خب اینجا گفتن نداره

حالا شدم خانوم مهندس!!!! پروژه رو ۱۹.۵ و کارآموزی رو ۲۰ شدم اما با تمام این احوال معدلم شد ۱۳.۴۰

قضیه ازدواجو اینا هم منتفی و به هفت پشت خودم و دوستام و عزیزام اجازه نمیدم دوروبره بیرجندی جماعت بگرده

برام دعا کنید

امیدم به ارشد آزاد و کار هستش

 

یه متن زیبا اگرچه نتونست منو به زندگی پیوند بده:

امت فاکس، نويسنده و فيلسوف معاصر، هنگام نخستین سفرش به آمريکا براي اولین در عمرش به یک رستوران سلف سرويس رفت ...
 
وي که تا آن زمان، هرگز به چنين رستوراني نرفته بود در گوشه اي به انتظار نشست با اين نيت که از او پذيرايي شود.
 
اما هرچه لحظات بيشتري سپري مي شد ناشکيبايي او از اينکه مي ديد پيشخدمتها کوچکترين توجهي به او ندارند،شدت گرفت.
 
از همه بدتر اينکه مشاهده مي کرد کساني پس از او وارد شده بودند ؛  در مقابل بشقاب هاي پر از غذا نشسته و مشغول خوردن بودند!!!
وي با ناراحتي به مردي که بر سر ميز مجاور نشسته بود،نزديک شد و گفت:
 
«من حدود بيست دقيقه است که در اينجا نشسته ام بدون آنکه کسي کوچکترين توجهي به من نشان دهد. حالا مي بينم شما که پنج دقيقه پيش وارد شديد با بشقابي پر از غذا در مقابلتان اينجا نشسته ايد!موضوع چيست؟مردم اين کشور چگونه پذيرايي مي شوند؟!»
 
 
مرد با تعجب گفت:« ولي اينجا سلف سرويس است !!!»
 
 سپس به قسمت انتهايي رستوران جايي که غذاها به مقدار فراوان چيده شده بود، اشاره کرد و ادامه داد:
 
« به آنجا برويد، يک سيني برداريد و هر چه مي خواهيد، انتخاب کنيد،پول آن را بپردازيد،بعد اينجا بنشينيد و آن را ميل کنيد...! »
 
امت فاکس، که قدري احساس حماقت مي کرد، دستورات مرد را پي گرفت.
 
اما وقتي غذا را روي ميز گذاشت ناگهان به ذهنش رسيد که زندگي هم در حکم سلف سرويس است :
 
همه نوع رخدادها، فرصت ها، موقعيتها، شاديها، سرورها و غم ها در برابر ما قرار دارد ؛ در حالي که اغلب ما بي حرکت به صندلي خود چسبيده ايم و آن چنان محو اين هستيم که ديگران در بشقاب خود چه دارند و دچار شگفتي شده ايم که چرا او سهم بيشتري دارد ، که از میز غذا و فرصتهای خود غافل می شویم ...؟!!
 
در حالی که هرگز به ذهنمان نمي رسد خيلي ساده از جاي خود برخيزيم و ببينيم چه چيزهايي فراهم است، سپس آنچه مي خواهيم،برگزينيم...
  نوشته شده در  سه شنبه دهم شهریور 1388ساعت 0:7  توسط Ben  | 
فردا دارم میرم بیرجند...دلهره و اضظرابهای فبلیمو ه بذارید کنار باید بهش دلهره دفاع پروژه و تحویل پروژه پابان دوره ی مهندسی رو هم بهش اضافه کنید

شاید آخرین مرتبه هایی باشه که دارم میرم و دیگه نرم بیرجند و شاید هم .......

شهریور و ماه تولد باباجونم .پدری که عاشقشم پدری که امسال ۷۹ساله میشه و هرسال روز تولدش که میشه دلم میلرزه ....

-----------------

عشق..... نمیدونم چیه ..شاید میدونم چیه و میخوام فراموش بشه

هی

با توام

با توکه داری خودتو دور میکنی ..با توکه نفهمیدی و ندیدی اون جمله ی معروف : کاش میدانستی چیست

آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاریست

 

-------------------------------------

وقتی از بیرجند برگردم یا هنوز اشفته م یا آروم

برام دعا کنید

  نوشته شده در  دوشنبه دوم شهریور 1388ساعت 22:36  توسط Ben  | 
بیخوابی به سرم زده

دلهره دارم

مشوش هستم

نمیتونم تصمیم بگیرم

خدایا چقدر سخته.. چقدر سخته بخوایی تصمیمی برا یه عمر بگیری ..تصمیمی که میتونه تورو به اوج خوشی برسونه یا بشه یه چاه که بیرون اومدن ازش ....

میخواستم پست فبلی رو تکمیل کنم اما ذهنم بهم ریخته س ..تمرکز ندارم ..نمیدونم چیکار کنم ..نمیدونم باید چه تصمیمی بگیرم ..دوست داشتم برم سراغ دوستام اما ...دوستام!!!!! حتمن باز میگن این تصمیمیه که تو باید بگیری

اه

من تصمیمی میگیرم اما شما هم نظرتونو بگید..به قول مامانم هر سری رو یه عقلی هست و هر کسی میتونه چیزی رو ببینه

درسته.. درست حدس زدید ..موزدی رو برا ازدواج دارم که حاضر شدم روش جدی فکر کنم و به همین دلیل تمام اعصاب و روانم ریخته بهم

تصمیمی گیری برام سخته..میترسم ..اگه حرفاش دروغ باشه ؟اگه فقط در ظاهر این حرفا رو بزنه ؟اگه بعد بزنه زیر حرفش ؟اگه این همه احساس و دوست داشتنی که داره راجبش میگه دروغ باشه ؟اگه  اگه اگه

دارم دیوانه میشم

حرفاش و عقایدش باهام میخونه تو هر چیزی ..دین ..نماز .. روزه ..حجاب..رفتارهای اجتماعی..و و و و و و

حتی شرط های ۵ گانه رو هم قبول کرد

۱-حق طلاق مطلق

۲-سکنی

۳-خروج از کشور

۴-حضانت فرزند

۵-کار و تحصیل

میترسم .خیلی زیاد ..باخودم درگیرم ..داغون و له

کمکم کنید ..چطور بفهمم حرفاش دروغ نیست ؟ چطور بفهمم

خدایا به دادم برس. میترسم .همه چیزا با هم جوره .اما میترسم .میترسم دروغ باشه ..چرا همه چیزایی که میخواستم رو جور کردی ..نه نه  نه .. شکر میکنم تورو

همیشه دوست داشتم انتخاب خودش باشم نه انتخاب دیگری

دوست داستم ازدواجم سنتی باشه نه اینکه بدون سنت ها باشه

همیشه دوست داشتم منو بخاطر خودم بخواد نه اینکه بگه دختر فلانیه یا بگه کار داره و ....

شاید یکی از دلایلم برا فکر کردن رو این مورد به همین دلیله

اون همین بهناز رو دید همینی که هست نه بهنازی که خانواده ش اینجورین و اونجورین

کمکم کنید ..بهم بگید چطور راست و دروغ رو بفهمم. چطور عقاید حقیقی شو بفهمم.چی بپرسم چی نپرسم

  نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388ساعت 0:41  توسط Ben  | 
امروز رفتم پیش خاله مرضی‌... خاله ی دوستم ملیکا که مشاور و روانشناس هم هست .وقتی وارد محیط اونجا شدم یهو یاده ۳ سال پیش افتادم ..یاده زمانی که شکستم و دیگه نتونستم وایسم ..یاده زمانی که بعد از ۲۴سال سکوت و خنده یهو شکستم و گذاشتم دیگران روی دیگه ی بهناز رو ببینن

چی شد ؟ چی شد که بهناز استوار و مقاوم دیگه تاب نیوورد و شد یه آدم که عکس العملاش تند و بی منطق شد ؟چی شد که بهنازی که همه روش حساب میکردن یهو قاط زد؟چی شد اون بهنازی که همه عاقل و منطقی میدونستنش و میشناختنش؟چی شد بهنازی که صبوری میکرد و دم نمیزد؟فقط میخندید و نمیذاشت کسی اشکاشو ببینه

چقدر ضعیف شدم ؟چرا یهو بچه شدم ؟ژرا لذت میبرم از اینکه ناز کنم و خودمو لوس کنم ؟۲۶ سال از عمرم بهنازی بودم که جدی بود نه لوس

همش از همونجا شروع شد

از همون روز شوم ..از همون روزی که شکستم و فریاد زدم و هرچی تو وجودم بود ریختم بیرون ..کاش باز هم تحمل میکردم ..کاش ...کاش باز هم صبوری میکردم و نمیذاشتم این بشم . بهنازی بشم بچه..بهنازی بشم که نتونم خودمو کنترل کنم.. بهنازی بشم که همه ی محبت وجودمو بریزم بیرون و بعد بهم بگن تو ترحم کردی نه محبت ...بهنازی بشم که .....

دیشب برای یه دوست دربدر دنبال کار میکشتم ..به این اسمس بده به اون ..به این زنگ بزن و به اون ..در حالیکه هیچ وظیفه ایی نداشتم اما تلاشم تا حدی نتیجه داد

دیشب یاده زمانی افتادم که برا دایی دنبال خونه بودم بدون اینکه صمیمیتی بینمون باشه ....یاد زمانی که پای حرفای اون دوست میشستم ..پای حرفای مامان اونیکی و تلاش و تلاش و تلاش

یاد تلاشی که برا سمیه و سعید داشتم ..یاده خونه پیدا کردن برا سعید ...یاده درد دلای اونی که خواهرش داشت جدا میشد و پدرش فوت کرد و یاده کلی خاطره

حیلیا جواب محبتمو ندادن اما کاره تو برام خیلی گرون تموم شد ...کاش تو هم بی اعتنا از کنارم رد میشدی و نمیگفتی ترحم

آخ

کاش میدونستی .....

امروز با خاله خیلی حرف زدم اما نه برا اینکه گریه کنم ..برا اینکه جتی بپرسم چطور بزرگ شم

خسته م حسته ی خسته

باز هم اتفاقات اون سال داره تکرار میشه و من باز دارم سعی میکنم حرمت نگه دارم ..سعی میکنم سکوت کنم ..

خدایا میشنوی

میخوام سکوت کنم و نذارم حرمت بشکنه ..میخوام سکوت کنم و بی احترامی نکنم ..خدایا میخوام آدم باشم .میخوام بهناز سابفی باشم که شکستنش اما دم نزد .میخوام بهنازی باشم که بهش تکیه کنن..میخوام بهنازی باشم که ....

نمیدونم

کمکم میکنی باز هم قلبم بشه یه دریا

کمکم میکنی بشم دریایی که هرچی بخوان شیره ی وجودشو بکشن باز هم نشه

کمکم میکنی بزرگ شم ؟نذار این بهناز بمونم ..نذار لذت ببرم از بچه گونه حرف زدن ..نذار ..

دلم هوای خونتو کرد دلم هوای اون روزی رو کرد که نشستم جلوی خونه ت و زار زدم ..ضجه زدم و فریاد کشیدم و هیشکی منو نمیشناخت هیشکی

یه بار ..فقط یه بار..فقط یه بار حاجت خودمو بهم بده ..حاجتی برای خودم ...دیگران منویادشون نیست ..دیگران منو دوس ندارن و نمیخوان ..میفهمی...یه بار ..فقط یه بار یه نگا به این دلم بنداز .. تو که میدونی هیشکی براش کاری نمیکنه

به خودت قسم راضیم ازاینکه تلاش کردم برا گرفتن خواسته های دیگران اما ...اما ..الان خودم ..دلم ..حسم..تو میدونی

  نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم مرداد 1388ساعت 23:35  توسط Ben  | 
۱- وبلاگ منو از گوگل ریدر پاک کن

۲- ایضن همون بالایی و باز هم میگم وبلاگ منو از ریدر پاک کن

۳-کاش میدانستی چیست

آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاریست

 

۴-دوستی تکرار دوستت دارم نیست ..

دوستی فهمیدن نگفته های کسیست که دوستش داریم

دوستی خواندن دوستت دارم از نگاه است

 

۵- حتی خونه هم خونه های قدیم ...مثله درک محبت ..مثله امنیت ...دیگه خونه م امن نیست ..دوست دارم برم به گذشته ..اون موقع که حصارهای دیوار خونه بلندترین توی خونه های محل بود ..اون موقع که میپریدم توی حوض خونه و نگران نبودم کسی از پشت پنچره منو میبینه ..اون موقع که شبا روی تراس میخوابیدم و مهم نبود لباس خوابم چه چوریه مهم نبود عصر که رو تراس چایی میخورم لباسم پوشیده س یا نه ..اون موقع که کسی پشت پنچره نبود

امنیت میخوام .. آرامش

 

۶-از وقتی این مطلب رو توی وبلاگی خوندم همش توی ذهنو و جلوی چشممه

کاش ....

 

-سلام خوب هستین؟ (خیال: سلام خانومم..قربونه اون لبخند خوشگلت برم ...خوبی؟...)

--سلام خوبم...شما خوبین؟ (خیال: سلام قلبم...حالا که دیدمت خیلی بهترم...عسلم تو خوبی؟)

-شکر خدا منم خوبم...(خیال: روزی که با دیدن تو شروع بشه مگه میتونم اونروز بد باشم!!؟)

--خونواده خوبن؟....بابا حالشون بهتره؟ (خیال: چی شده چند وقتیه کم پیدایی؟)

-ممنون...همه خوبن...سلام دارن خدمتتون...بابا هم شکر خدا بهترن... (خیال: آره..بابام مریضه سرم شلوغه...قربونت برم چرا رنگت پریده...نکنه قناریه من حالش بده!)

--به سلامتی...چه خبرا؟ (خیال: نه یکمی از دست مامانم عصبانی ام..هی میگه باید ازدواج کنم...عسلکم بالاخره نمی خوای بهم بگی دوستت دارم؟...چرا لفتش میدی؟....قراره برام خواستگار بیادا!!)

-خبری نیست....شما چه خبر؟ (خیال: میدونم...من از روزی که دیدمت دوستت داشتم ولی میدونی چیه....نمی دونم که تو هم منو دوست داری یا نه؟....می ترسم همین چند دقیقه ای هم که میبینمت و جون میگیرم رو هم از دست بدم...اگه منو دوست داری..چرا یه نشونه نمی دی تا من پا پیش بزارم خانومی ی من؟....)

--خب با اجازه تون من دیرم شده...باید برم...(خیال: خوشگلم...فکر نکنم امروز هم بهم بگی دوستت دارم...پس تا بعد...وای برق چشماشو!!)

-پس مزاحمتون نمیشم....به سلامت...(خیال: نه....خواهش می کنم بیشتر پیشم بمون....من بیشتر از هر چیزی تو دنیا دوستت دارم.....وای امروز هم نتونستم بهت بگم دوستت دارم...چقدر من خجالتی ام....بگو دیگه ...رفتش!!)

--خدانگهدار (خیال: وای...دیگه نمی تونم بشتر از این تو چشماش نگاه کنم...برق چشماش داره دیوونم می کنه!...برو دختر ...برو تا آبروریزی نکردی....)

-به امید دیدار....(خیال: وای فقط یه بوس از لباش برای یه عمر در حسرتش موندن کافیه!....کاش می شد شیرینی لباش تمام زندگیمو شیرین می کرد....نرو..وای..خدایا چیکار کنم؟....)

به صرف اینکه دو نفر عاشق هم هستند قرار نیست با هم باشند!

  نوشته شده در  جمعه دوم مرداد 1388ساعت 22:52  توسط Ben  | 
تنهای تنهای

غریب و بی کس ..درین برهوت گام برمیدارم و تنهایم ..تاریکی و ظلمت ..

 

برناردین اوژنی دزیره کلاری توی زندگیش فقط یه ناپلئون بود که بیاد و خوردش کنه اما درست همون لحظه ایی که میخواست خورد بشه یه ژان باپتیست برنادوت اومدو شد ناجی و مرد زندگیش

چه دنیای بدی شده ..حتی عشق رو هم به بازی میگیرن ..دوست داشتن ..محبت ..چطور میشه کسی رو شناخت وقتی بدی و دروغ و کژی و پلیدی از درو دیوار میباره ..چرا ادعای عشق میکنن و چرا انقدر نامردن

وقتی تنهایی و فقط دور خودتو شلوغ کردی..چرا نری بمیری ؟ درست همون طوری که دزیره میخواست خودشو از " سن " پرت کنه !!!! آره ...آره ..مرگ و تنهایی ابدی

تنهایی که کسی کنارت نباشه تا فکر کنی میتونی بهش تکیه کنی

 

پ.ن:

کاش دزیره ها کم بودن ..کاش عشق وجود داشت ..کاش میشد باز هم دل سوزوند و محبت کرد ...من هم خسته م ..خسته ی خسته ..خسته از انتظار و خسته از نبودت....جام شراب عشق رو بهم بده ..میدونی که عمق نگاهم چیه ..میدونی که چشام به دنبال توئه که مبادا....جرف بزن ..سکوت رو بشکن و نذار بغضم بشکنه ..مگه نه اینکه بغض یه اعترافه و اگه بشکنه التماس..نذار بغضم بشکنه

تو هم مثه منی ...تو هم عاشقی ..تو هم دلت غنج میره واسه یه نیم نگاه عاشقانه ی اون ..جرف بزن پیام آور..حرف بزن و نوید بخش باش برام

دنیای کثیفی شده ..از دیروز دارم مینویسم ..فقط برای تو ..برای تو فزرندم ..برای تو دخترکی که نمیدانم آیا داشتنت برایم همچون آرزویی میماند یا جامه ی عمل خواهد پوشید ..برای تو که شاید پسرم باشی..پسری که من تورا تربیت خواهم کرد و نخواهم گذاشت نامرد باشی ..نخواهم گذاشت مرد حرف باشی ..حرف حرف حرف حرف

آیا آن روز خواهد رسید که تو تجربیات من را بخوانی ؟روزی خواد شد که دخترکم قوی و شاداب و انسان باشد و قلب مهربان و پرمحبت همچون مادرش نشکند؟

آن روز فرا خواهد رسید که پسرم " مرد " باشد و جوانمرد ؟مردی باشد که نمادی از یه انسان حقیقی و جلوه ایی از وجود پروردگار؟

 

میتوانم آن روز را ببینم یا به گور خواهم برد؟؟؟گور!!!!

  نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم تیر 1388ساعت 13:2  توسط Ben  | 
چقد خوبه که وقتی تنها و بیکاریم فکر کنیم به همه چی ..به کارایی که کردیم ..به هدفهامون به کارایی که در راستای انحام هدفهامون انجام میدیم ..به شکستامون..به پیروزی هامون ...یه کمی دفترمون ..دفتر خاطراتمون رو ورق بزنیم و برگردیم به گذشته به کسایی که تو زندگیمون اومدن و رفتن ..به کسایی که هستند یا خواهند اومد..چقدر تو زندگیمون نقش داشتند ؟چقدر ارزشمندن؟ چقدر ما بهشون اهمیت میدیم ؟چقدر اونا بهمون اهمیت میدن؟واقعن چقدر برامون مهمن؟ اهمیت اونا در چه حدی ه ؟چه تعداد از این آدما خانواده و چه تعداد دوستامون و چه تعداد همکارمونن؟ به این فکر کردیم که ما با این آدما زندگی میکنیم و اینا جزیی از زندگی ما هستند؟به این فکر کردیم که برای رفاه حال اونا چقدر تلاش میکنیم ؟یا نه فقط خودمون مهمیم؟و میگیم به ما چه!!!من دخالت نمیکنم !!!به من چه ربطی داره ؟ فکر کردیم که ممکنه یه روزی به راهنمایی اونا هم احتیاج داشته باشیم ؟اون موقع اونا چه بگن؟!؟!؟!؟!؟! زندگی ما آدما هرچند ماشینی و صنعتی شده باشه باز هم به هم گره خوردهس باز هم نیاز به هم داریم ..باز هم به کسی نیاز داریم که گاهی فقط براش حرف بزنیم و بدونیم بهمون گوش میده ....به کسی نیاز داریم که همراه و رفیقمون باشه ....وقتی حواسمون به جایی نیست اون رفیق حواسش بهمون باشه و بهمون تذکر بده ...وقتی داریم خطا میریم یه الارم بذاره و هشدار بده...وقتی فرمون زندگی و اقتصاد و هزارو یک مساله رندگی داره از دستمون در میره یا کج میشه نگهش داره وبهمون خبر بده کاش حواسمون بیشتر به اطرافمون و دوستامون باشه ...به خانوده ..به کسایی که همراهمونن..به کسایی که دوسمون دارن ....کاش انقدر خودمون رو درگیر نکنیم که یادمون بره توی یه لحظه خاص باید به فکر کسی باشیم یه دوست حرف قشنگی زد اگه به دفترچه تلفن و ایمیل و ....نگاه کنیم کلی دوست توش هست اما چنتا از اونا واقعن دوستمونن؟ما دوست واقعی چنتا از اوناییم ؟ از حال چنتا از اونا خبر داریم ؟چنتا از اونا از حال ما خبر دارن با حرف این دوست به این فکر افتادم که کیفیت مهمه نه کمیت ! کاش دلمون برا هم تنگ بشه ..کاش زندگیمون قشنگ تر بشه کاش یه نگاه دوباره به زندگی داشته باشیم و تلاش کنیم زندگی بهتری داشته باشیم و زندگی دیگران رو روشنی و معنا ببخشیم
  نوشته شده در  جمعه پنجم تیر 1388ساعت 23:16  توسط Ben  | 
اعابمو خورده ...امتحانارو یکی پس ازدیگری خراب میکنم ....درسایی که توی طول ترم رو اونا ۱۹-۲۰ حساب میکردم و میخوندم .....حالم خیلی بده

وسط این هاگیر واگیر یکی هم از راه میرسه میگه من عاشقم !!!!!!!آخه مگه میشه باور کرد که یکی دل بده و نره آمار طرف رو بگیره ببینه این کیه و چیه ؟!؟!؟!مگه میشه کسی رو دوست داشته باشی و نخوایی خبری ازش بگیری !!!!!! و مگه میشه عاشق باشی و ........

اصلن حوله شو ندارم ..اصلن...نمیخوام بازیش بدم اما مرض داره و روانی ه به شدت ....نمیتونم قانعش کنم ...چه طوری بگم آقا تو از زمین تا آسمون با من فرق داری !!!! عاشقت و دیوونه ت نیستم که بخوام تغییر کنم و سازش کنم به خاطر تو !!!!

تو از من یه بهناز ظاهری دیدی نه این چیزی که هستم

اما اعابم از جای دیگه ایی هم خورده ...ناراحتم از اینکه ممکنه کار من باغعث یادآوری خاطرات و روزای خوش کسی بشه و اون خاطرات ناراحتش کرده باشه .....جالبه !!! خاطرات خوش روزهایی ممکنه الان باعث ناراحتیت بشه !!!!خودم تجربه کردم و دوست ندارم کسی رو ناراحت کنم

 

حالم گرفته س .....خسته م ....دلم میخواد تکیه کنم ..خسته شدم از بس من تکیه گاه بودم ...حالا یه شونه قوی میخوام که من بهش تکیه کنم و آرامش بگیرم ....آرامش..آرامش ....به دور از هر هیاهو

 

 

چقدر جفنگ نوشتما!!!!

 

  نوشته شده در  سه شنبه دوم تیر 1388ساعت 10:40  توسط Ben  | 
دوستاي گلم براي اينكه سر در بياريد چنتا پست بريد پايين و " بازگشت "رو بخونيد

 

حالم خوب نیست

با خودم و احساس و عقلم در گیرم

نمیدونم باید چیکار کنم

چیکار کردید با بهناز

چیکار کردید که بهنازی که نمی تونست غم کسی رو ببینه حالا از آزارش لذت میبره ..حالا داره لذت میبره که زجرت میده ..حالا کیف میکنه که تو به چه حالی هستی

آره ...وقتی اصرار میکنی و پیگیری که منو ببینی،وقتی خواهش میکنی که حرف بزنیو قانعم کنی،دلیل میاری ،سعی میکنی ببخشمت ، وقتی از مشکلت میگی دلم غنج میره !!اینه ، اینه اون بهنازی که شماها ساختید ..حالم از همتون بهم میخوره ..حالم از خودم بهم میخوره ...سه ماه و خورده ایی گذشت و حالا برگشتی چی میخوایی ازم

ببخشم ؟همین ؟به همین راحتی؟به همین سادگی؟

 چرا نباید فکر کنم داری بازیم میدی و مسخره م میکنی؟

چرا نباید فکر کنم اینم یه بازیه جدیده که شماها شروع کردی ؟چرا نباید فکر کنم که میشینین بهم میخندید و میگید :دیدی خر شد ؟

چرا نباید فکر کنم که بازم مثه بلدوزر از روم رد بشی و لهمو وخوردم کنی؟چند بار بخشیدمت؟ خودت بشمر!! نه ..خدایی بشمر؟ چند بار گفتی بهناز فهمیدم اشتباه کردم ..چند بار ناراحت شدی و گفتی میفهمی چه اشتباهی کردی؟چرا باید باور کنم که فهمیدی چقدر در حقم بد کردی ؟چرا باید اون اسمسهاتو باور کنم ؟چرا باید از زجر کشیدنت ناراحت نشم ؟مگه تو منو زجر ندادی ؟مگه تو منو له نکردی ..منو تبدیل نکردی به یه آدم ....، آره این کلمه رو بکار میبرم حتی اگه تو منو یه قدیسه خطاب کنی ...مهم اینه که نشستی و منو با آدمایی که نمیشناختنم تبدیل کردی به این ..بگم باز هم ؟بگم اون واژه رو که میدونم زجرت میده ..تویی که اگه به خودم میگفتم احمق بیشعور..دعوام میکردی و تهدید ..حالا چه واژه ایی به کار میبرم!!!..میبینی

چرا باید ببخشمت؟چرا باید اجازه بدم بهم زنگ بزنیو  حالمو بپرسی؟چرا باید به خودم تلقین کنم تا بشم همون بهناز ...بشم خواهرت......بشم بهنازی که به حرفات گوش بده..بشم بهنازی که سعی میکرد روابطتت رو مستحکم تر کنه ..همه ی روابطتت رو

 

چرا وقتی ازشون نظر میخواستی نگفتی بهناز این کارو کرد اون کار کرد؟فقط بلدی بهم بگی دستت درد نکنه ..فقط بلدی بگی الان میفهمم...فقط بلدی بگی تازه فهمیدم چیکار کردم ...فقط بلدی بگی بهناز منو ببخش

و حالا بعد این همه زجری که کشیدم و تحمل کردم سروکله ت پیدا شده ...سرو کله ت پیدا شده و خرم میکنی ....منو با خدای خودم در میندازی ...منو با خدایی رودررو میکنی که .....چرا باهام اینجوری میکنی

 

دارم میمیرم ...دلم میخواد داد بزنم ....تو این همه مدت که اسمس دادی و حرف زدی فقط یه بار دلم به حالت سوخت ...چقدر دلم میخواد زجرت بدم .. دلم میخواد زجر کشیدنت رو ببینم .. ..دلم میخواد بزنمت..تف بندازم تو صورتت..ناخونایی رو که از حرص تو دستم فرو میکردمو میکنم  بکشم رو صورتت..چقدر دلم میخواد بال بال زدنت رو ببینم...محقق شدن نفرینام

۲۲اسفند۸۷..میدونی چقدر عذاب کشیدم اما شاید یک هشتم اون زجرو بروز دادم..و همون جا سعی کردم تمومش کنم

داشتم میومدم نمایشگاه و تمام شب رو نخوابیدم ...تو ذهنم مرور میکردم که چطور باهات برخورد کنم ..تو اون جمع باز هم بودن کسانی که نمیدونستند تو با من چه کردی

 

چرا باید باورکنم که بشم بهناز قبل و یکی دیگه نیادو دوباره ....

 

یکی به دادم برسه و بگه چه کنم  

  نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388ساعت 10:11  توسط Ben  | 
برای تو مینویسم
برای تو که عاشقم بودی و نمیدانستم اینچنین مرا دوست میداری.برای تو مینویسم که باری دیگر خود را به من نشان دادی و اینبار ،دیوانه ت گشتم

مدتیست که نگاهم میکنی و من نمیدانم .....چند وقتیست که به هرجا قدم مینهم تو در کنارمی و همراه و همگام من هستی اما من تورا نمیدیدم

مدتی است چشم بر دهانم دوخته ایی تا ببینی چه میگویم ....چه میخواهم تا هر آنچه را که دل کوچکم میخواهد فراهم کنی و به من هدیه دهی ...هدیه ایی به این دل من ...این دل سرکش و یاغی من

مدتی ست که به دنبالم هستی  تا مبادا کسی به من گزندی برساند یا خود ، خود را آسیب رسانم و در تمام این مدتها من تورا نمیدیدم

مدتهاست در گوشم سرود عشق زمزمه میکنی ولی گوشهای من برای شنیدن حرفهای تو همیشه ناشنوا بوده

همیشه  وقتی بغض میکردم و سکوت میتونستی حرفهای من رو از پس سکوتم بشنوی  و من هیچ وقت نخواستم بفهمم

وایی که چقدر کور و کر بودم و چه نادان که عشق پاک و صادقانه ی تو را نمیدیدم ....چه نادان که به دنبال عشق میگشتم و تو در کنارم بودی ...همیشه ....اما من .....نمیدیدم.. نمیفهمیدم

همیشه و همه جا مراقب من بودی ای عاشق ترین

برایت مهم نبود که من به تو نمینگرم

برایت مهم نبود که قلبم را به تو هدیه نمیدهم

برایت مهم نبود که سکوتت را نمیخواندم

برایت مهم نبود که نگاهت را بر روی خودم حس نمیکردم و نمیدیدم ....کور بودم و این نگاه صادقانه ی تو را نمیدیدم

برایت مهم نبود که نمیفهمیدم همیشه به دنبال من هستی و مراقب و همراه من هستی 

به این مهرو محبت عاشفانه ی تو چه بگویم

به این رفتار و کردار و کارهایت چه بگویم

نگاههایت ، سخنهایت .. رفتارهایت ،مهربانیت، عاشق بودنت ...

هیچ کدام را نمیدیدم و شاید میدیدم اما نمیخواستم آن را ببینم و باور کنم .نمیخواستم باور کنم عاشقم هستی و به دنبال عشقی دیگر بودم

نمیخواستم باور کنم و نمیدانم در پی چه بودم ...عشق؟؟؟ که نمیدیدم و نمیشنیدم آنچه که در تو خلاصه میشد

نمیشندیم آواز عاشقانه ایی که همیشه در گوشم و در کنارم زمزمه میکردی ...نوایی عااشقانه ..نوایی که با نگاهت و با سکوتت فریاد میزد و میگفت ای دخترک عاشقت هستم

نوایی که میگفت :

 وقتی حالت بده                           روحت بی پناهه

میبینی هر کاری که کردی اشتباهِ

وقتی کم کم به کسی  وابسته میشی            چون از شب بی نوازش خسته میشی

وقتی آروم شدنت خیلی بعیده                  اینجا یکی هست به حرفات گوش بده

برگرد به من

                                 مثه پرنده ایی که درختشو پیدا کنه          

برگرد به من

                                  مثه کسی که شبونه هوس دریا کنه

وقتی به جز شب ، چیزی تو نگات نیست

وقتی گم میشی میترسی             دوباره میفهمی هیچ کی به جز من دوست نداره

وقتی دلت به صد دره بسته رسیده

اینجا یکی هست که تو مشتش یه کلیده

برگرد به من

                                          مثه پرنده ایی که درختشو پیدا کنه  

برگرد به من

                                          مثه کسی که شبونه هوس دریا کنه

 

و حال شنیدم انچه را که تو میگفتی و میگویی، دیدم مهربانیت را ، حس کردم نوازشهای عاشقانه ایی که با نگاهت داشتی ،ودیدم و فهمیدم سکوت و نگاهعاشفانه ات را

چقدر من بد و منفورم ، چه پست و بی ارزش که همیشه برایم سرود عشق میخواندی اما من دل به تو نمیسپردم

اما اینک چشمانم باز شده ، مهرت بر دلم نشست ، و حال من هم عاشقانه تو را به حلوت خودم فرا میخوانم ، سعی میکنم در کنارت گام بردارم و همگام تو شوم ،سعی میکنم ببینم و حس کنم چطور مرا دوست داری تا هرروز من هم بیشتر عاشقت شوم ، عاشق

و همواره تو نیز در کنارم باشی و برایت میخوانم.... آوازی عاشقانه و از اعماق قلبم :

منو این خیال پرواز            با تو توی هوای احساس

فصل تازه ی ترانه             با تو اینجا میشه آغاز

با تو میشه تازه تر شد         واژه ی عشقو بلد شد

حتی تو اوج خوشی ها        بی تو میشه جون به لب شد

با تو هر لحظه غنیمت

                          بی تو یک لحظه حرومه

                                              با تو خوبم نازنینم

                                                                               بی تو کار من تمومه

ابر گریه هارو بردار          از تو آسمون چشمات

جاش بداز چنتا ستاره          واسه تاریکی شبهام

هر نگاه تو میتونه              تو شبام یک ستاره باشه

تنها حرف منو چشمات        میشه این ترانه باشه

              با تو هر لحظه غنیمت   

                                 بی تو یک لحظه حرومه

                                                           با تو خوبم نازنینم

                                                                               بی تو کار من تمومه

آری عاشقت شدم ،حس میکنم نوازشهای عاشقانه ی تورا ،میخوانم آنچه را که با سکوتت به من میگویی، میبینمآنچه را که برایم انجام میدهی و میبینم چطور عاشقم هستی و تمام اینها باعث میشود عاشقت شوم ، تورا بپرستم و در خلوت خود فراخوانم

شب هنگام با یاد تو چشم بر هم مینهم وبا تجسم نوازشهای عاشقانه ایی که داشتیو حس نمیکردم آرامش یابم و دمی بیاسایم ، آنگاه مه بغض گلویم را میفشارد و میخوام فریاد زنم به تو میاندیشم که چگونه با مهربانی نوازشم میکنی تا این دخترمک را آرام کنی و بغض او فریاد نشود وآرامش یابد و بداند تو در کنارش هستی و عاشق

عشق

آن را در یافتم و قلبم را تقدیم به تو کردم تو که مهربان ترینی ، عاشق ترین هستی

پروردگارا با من چه کردی که اینچنین دیوانه ت گشتم ، دریاب مرا و هرروز عاشق تر از پیشم کن و مگذارقلبم لخظه ای از تو دور شود و مانند گذشته مهربانی و عشقت را نائل گردان

بگذار فراموشت نکنم و همواره مرا در آغوش امن خود نگه دار

پ.ن:

اولن ازدواج یکی از بهترین دوستام مبارک باشه

دومن اینایی که نوشتم حس واقعی من بود .نمیدونید این مدت چقدر ذهنم درگیر بود و فهمیدم (عین خودشیفتگی) که چقدر خدا دوسم داره

 

  نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388ساعت 9:44  توسط Ben  | 
 

 

گوشیم ریست شد و سیم کارتم سوخت

هیجگونه شماره ایی ندارم

اس ام اس بزنید و خودتونو معرفی کنید .به بقیه هم بگید

  نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم دی 1387ساعت 14:8  توسط Ben  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM