تبليغاتX
پسته چون خندان شود رسوا شود
 
http://profiles.yahoo.com/u/J3MV5T75VKK2BOC2JNMBUETPAI
 
سکوت و سکوت

چاره ایی دیگر مگر هست ؟!؟!؟!؟  و یا راهی دیگر ؟ جز صبر و جز امید به آینده، باید صبر کرد زیرا که سحر نزدیک است و امید به این است تا خورشید محبت و صداقت بتواند ابرهای تردید را کنار زند

گرما و نور خورشید وجودت را تابان و درخشان تر کن تا ابرهای تردید را کنار زند . به  ندای دلت گوش فرا ده

 

 

سلام

شرمنده ! بار هم مدت طولانی نبودم اما خوب دلیل عدم حضورم رفتن به بیرجند و انجام کارهای فارغ التحصیلی و بعد از اون هم سفری دو هفته ایی به شمال و سپس افتادن به جون خونه!!!

یه خونه تکونی اساسی و نقاشی و رنگ اتاقا و کاشی کاری سرویسها و آشپزخونه . میشه گفت افتادم به جون خونه و بساب بساب وهنوز که هنوزه اتاقا فرش نشده و باز هم باید نقاش بیاد تا اتاق خواب رو رنگ کنه ! و فکر میکنم یه هفته دیگه وضع همین باشه و  در همین حین هم درگیری ذهنی برای یه دوست .

من آدم بشو نیستم !

اگه 100000000000000000000سال آدم حسابم نکنن وقتی دچار مشکل میشن و بیان سراغم دلم میلرزه و نمی تونم نه بیارم البته در مورد این یکی قضیه حسابی فرق میکنه .به هزار و یک دلیل

 

 

و اما

 داشتم فکر میکردم که

 " قدر آیینه بدانید در موقع که هست       نه در آن وقت که افتاد و شکست "

و بعد اون به سریال پنجمین خورشید فکر کردم . واقعن اگه بدونیم با انجام این عمل ما ممکنه چه تغییری تو زندگیمون رخ بده  آیا اونو انجام میدیم؟ آیا باز هم مصر هستیم ؟ نظرمون تغییر میکنه ؟ اعتماد میکنیم ؟ اعتماد نمیکنیم ؟

گاهی اوقات در شناخت آدما تلاش بیشتری میکنیم و شاید دقیق تر و اصولی تر فکر میکنیم .

گاهی اوقات شاید باید تردیدها رو دور ریخت و نترسید .

گاهی اوقات باید عاقلانه عاشق شد و شاید عشق چندان مفهومی نداشته باشه و دوست داشتن برتر از عشق

کم سن و سال تر که بودم میگفتم عشق و عشق و عشق ..اما  الان ..

الان دیگه به این فکر میکنم که زندگی شوخی بردار نیست و عشق محض درست نیست .نمیدونم چطوری باید منظورم رو توضیح بدم اما همیشه گفتم و میگم:

عاقلانه عاشق شو

خودت باش .. ببین .. بشنو .... بشناس ...علاقمند شو ...صداقت داشته باش ...عاشق شو  

عاشق کسی که اون هم تورو بخواد .. همونی که هستی ... خودت و فقط خودت

درسته که عشق خیلی برام مقدسه و هنوز هم جایگاه خودش رو برام داره اما انقدر لجن مال ش کردند و ازش سوء استفاده که .......

 

 

  نوشته شده در  چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 10:45  توسط Ben  | 
و باز هم مثل همیشه در نوشتن عجله کردم و نذاشتم که مطلبم کامل بشه و انتشارش بدم .مرسی که نظر دادید و مرسی که در کنارم هستید . مطلب قبلی تحربه ایی شد که کامل بنویسم و هول نباشم و کار امروز و کامل نوشتن مطلب رو به آینده واگذار نکنم تا سوءتفاهم پیش نیا د و حتی دیگران فکر نکنند که آدم نادون و احمقو قوف العاده ساده لوحی هستم

داداش جی جی :

اخه داداش گلم من که برا آرامش خودم مینویسم و اکثر اوقات انقدر با عجله مینوسم که چیزی به ذهنم نمیرسه تا اونو تکمیلش کنم و توضیح کامل بدم تا دیگران دچار اشتباه نشند مثل الان !اما چشم سعی میکنم غلطام کمتر بشند

 

سوتی:

دوست خوبم شماره تو به کسی ندادی ؟

هر کسی یه امنیت خاصی رو برای خودش قائل میشه و منم این امنیت رو دارم . شماره همراه من شاید در اختیار خیلی از دوستای نتی مخصوصن گفتمانی ها باشه اما همراه برا اینه که این قابلیت رو داشته باشه که فقط مزاحم خودم باشن !

به هر حال از من توقع نداری که شماره مو به همکلاسی و همکار ندم !!!!مخصوصن ایرانسل

در ضمن این رو هم بگم که من چندان هم خنگ و پپه و ببو گلابی نیستم . شاید رفلکس هام سریع و اکثرن احساسی باشه اما انتخابی که میکنم عقلانیه و معیارهام جلو روم رژه میرن .خیلی وقته باور کردم عشق مرده و ماله قصه هاس اما هنوزم میشه یه جاهایی دیدش اما مطمئنن برای من نیست !مطمئن

اما اینو بدون معیارها و یه سری چیزا توی جامعه کوچیک من رایجه و من تو همین اجتماع کوچیک زندگی میکنم و خواهم کرد و کرده م و همین طوری رشد پیدا کردم و جزوی از خلق و خوم شده هرچند که خلافش رو باور داشته باشم اما ناخودآگاه همون طور عمل میکنم

برات ایمیل میزنم چون حوصله ی نوشتن ندارم ...بعدن

دوست عزیز که رفتید بالای منبر : یه اخلاق بد دارم و باید بدونم مخاطبم کیه . یعنی تا زمانی که نشناسمش آدم حسابش نمیکنم و نظرش برام مهم نیست اما چون نظری که دادید پابلیک بود و ممکنه دوستان دیگه م براشون همچین ایده ایی پیش بیاد توضیج میدم

من تمام حرفامو اینجا داد میزنم ..هوار میکشم .. باید همه بدونن . مشکلاتی رو که من دارم و ما داریم .داد میزنم و میگم برای اینکه بدونن چه گرگهایی توی جامعه هستند و این گرگها نصیب پاک سرشت ها نشن

اینجا تمام مسایل رو میگم و مهم نیست که کسی خوشحال میشه . بذار شاد بشن .لااقل خدا از گناهانم کم کنه که باعث شادی بنده ش شدم ! میبینید میشه چطور نگاه کرد

غم و مشکلم رو به دوستانم میگم . درسته که ناراحت میشند اما خوبیش به اینهکه اگاه میشن

اما اون مطلب رمز دار بود

یا شما رمزش رو داشتید که یعنی جزو دوستای من هستید که ازشون چیزی پنهان نمیکنم و یا جزو کسانی هستید که نمیشناسمتون و در دنیای نت آشنا شدم و باز هم برام اهمیت امنیتی نداره که بخوام حرفام رو بدونید . خیلی از کسانی که اینجا اومدن مثل آرام عزیز و الهام و ..... رو نمیشناسم اما از نظر ها و ایده هاشون استفاده میکنم .چه ایرادی داره مشکل و زندگی یه انسان دیگه رو بدونن تا شاید چایی بتونه مشکل گشای دیگری باشه

تعریف این ماجرا برای یکی از همین دوستای نتی باعث شد که هشیار بشه و اون هم دقت بیشتری در انتخابش داشته باشه

من همه ی حرفام رو مینویسم .داد میزنم و زندگیم رو به قول شما آکواریوم میکنم و خوشحالم که دیدن این آکواریوم یه عده رو شاد و یه عده رو در عین ناراحتی اگاه میکنه

 

اما در مورد مشکلات

اگر من رو میشناختید این حرف رو نمیزدید . خدا رو شکر میکنم و به این افتخار میکنم که هر کسی که به یادم نباشه حداقل و تاکید میکنم خداقل وقتی غم و مشکل داره و یه سنگ صبور میخواد یاده من میوفته و با من دردودل میکنه . چندان هم از زندگی دیگران بی خبر نیستم و همیشه به خدای خودم میگم و سپاسگذارشم که مشکلاتم قابل تحمل و رفعه ! حالا بماند که من خودمو لوس میکنم براش

منتظر پست جدید من باشید

  نوشته شده در  یکشنبه پنجم مهر 1388ساعت 0:57  توسط Ben  | 
میخوام بنویسم

خیلی وقته ننوشتم .قبلنا یعنی وقتی که راهنمایی و دبیرستان بودم مینوشتم .

داستان

داستانهایی که توی زندگی معمولمون بود .داستانایی که در کنارمون و در بین آدمای اطرافمون جریان داشت .نمیذدونم چرا اما دوباره خوره ی نوشتن افتاده به جونم و من در برابرش مقاومت میکنم.شاید چون باید بشینم پشت کامپیوتر و من توان نوشتم و تایپ رو هیچ وقت نداشتم

 

اما الان باید بنویسم

نمیدونم چرا ..اما باید بنویسم ..شاید یکی از دلایلش دوستام و اتفاقات جاری بین اونا باشه

شاید چون برای دوستام نمیتونم کاری انجام بدم و میخوام همونطور که من تجربه گرفتم اونا هم ...

میشه گفت یکی از دلایل اصلی این کار دیدن سریال پنچمین خورشید هستش..اینکه یه تصمیم درست یا غلط چقدر میتونه در زندگیمون موثر باشه

خیلی از دوستا توی پیام خصوصی ازم خواستن که بگم بهنازی که دوروبره ازدواج نمیچرخید یهو تصمیم گرفت که حتی راجع بهش فک کنه و بعد در عرض یه هفته همه چی عوض شد

چشم

شاید همین امروز یا همین امشب بنویسم اما شرمنده که نمیتونم به خیلیا اجازه ی دیدنشو بدم

  نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت 12:5  توسط Ben  | 

بی کسیه مدامم را

به آغوش نامرئی ات

زار میزنم .

کو گوش شنوا ؟

 

بخون آوازكي تو شور و دشتي ، كه دل پر شور امشب

يكي تو صحنه ي يادم نشسته ، كه از من دور امشب

به زيرِ گنبدِ آبيِ احساس ، يكي بود و يكي هست

قسم به قصه هاي عاشقونه ، دلم تنگ كسي هست

كسي كه قصه ي نابِ نگاهو ،  يه مهتاب شب به من گفت

از اون شب تو همه شبهاي مهتاب ، به يادش خوابم آشفت

همون كه كوچه ي بن بست عشق رو ، به نام دلگشا خوند

منو به خونه ي گرم دلش برد ، دل رو عاشق سرا خوند

تو اون كوچه كه اسمش دلگشا بود ، دلم تنگ كسي هست

تو اون خونه كه يك عاشق سرا بود ، دلم تنگ كسي هست

دلم تنگ كسي هست . . .

 

بی تو اما عشق بی معناست ، می دانی؟
دستهایم تا ابد تنهاست ، می دانی؟
آسمانت را مگیر از من ، که بعد از تو
زیستن یک لحظه هم ، بی جاست ، می دانی؟
تو ، خودت را هدیه ام کردی ، ولی من هم
شعرهایم را که بی پرواست ، می دانی؟
هر چه می خواهیم – آری – از همین امروز
از همین امروز ، مال ماست ، می دانی؟
گرچه من ، یک عمر همزاد عطش بودم
روح تو ، هم – سایه دریاست می دانی؟

دوستت دارم! - همین ! – این راز پنهانی
از نگاه ساکتم پیداست ، می دانی؟
عشق من ! – بی هیچ تردیدی – بمان با من
عشق یک مفهوم بی " اما " ست ، می دانی؟
  نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388ساعت 23:33  توسط Ben  | 
سلام

من برگشتم

همین امشب برگشتم و درب و داغون و خسته و له

یه سری دوستان میدونن چرا داغونم اما خب اینجا گفتن نداره

حالا شدم خانوم مهندس!!!! پروژه رو ۱۹.۵ و کارآموزی رو ۲۰ شدم اما با تمام این احوال معدلم شد ۱۳.۴۰

قضیه ازدواجو اینا هم منتفی و به هفت پشت خودم و دوستام و عزیزام اجازه نمیدم دوروبره بیرجندی جماعت بگرده

برام دعا کنید

امیدم به ارشد آزاد و کار هستش

 

یه متن زیبا اگرچه نتونست منو به زندگی پیوند بده:

امت فاکس، نويسنده و فيلسوف معاصر، هنگام نخستین سفرش به آمريکا براي اولین در عمرش به یک رستوران سلف سرويس رفت ...
 
وي که تا آن زمان، هرگز به چنين رستوراني نرفته بود در گوشه اي به انتظار نشست با اين نيت که از او پذيرايي شود.
 
اما هرچه لحظات بيشتري سپري مي شد ناشکيبايي او از اينکه مي ديد پيشخدمتها کوچکترين توجهي به او ندارند،شدت گرفت.
 
از همه بدتر اينکه مشاهده مي کرد کساني پس از او وارد شده بودند ؛  در مقابل بشقاب هاي پر از غذا نشسته و مشغول خوردن بودند!!!
وي با ناراحتي به مردي که بر سر ميز مجاور نشسته بود،نزديک شد و گفت:
 
«من حدود بيست دقيقه است که در اينجا نشسته ام بدون آنکه کسي کوچکترين توجهي به من نشان دهد. حالا مي بينم شما که پنج دقيقه پيش وارد شديد با بشقابي پر از غذا در مقابلتان اينجا نشسته ايد!موضوع چيست؟مردم اين کشور چگونه پذيرايي مي شوند؟!»
 
 
مرد با تعجب گفت:« ولي اينجا سلف سرويس است !!!»
 
 سپس به قسمت انتهايي رستوران جايي که غذاها به مقدار فراوان چيده شده بود، اشاره کرد و ادامه داد:
 
« به آنجا برويد، يک سيني برداريد و هر چه مي خواهيد، انتخاب کنيد،پول آن را بپردازيد،بعد اينجا بنشينيد و آن را ميل کنيد...! »
 
امت فاکس، که قدري احساس حماقت مي کرد، دستورات مرد را پي گرفت.
 
اما وقتي غذا را روي ميز گذاشت ناگهان به ذهنش رسيد که زندگي هم در حکم سلف سرويس است :
 
همه نوع رخدادها، فرصت ها، موقعيتها، شاديها، سرورها و غم ها در برابر ما قرار دارد ؛ در حالي که اغلب ما بي حرکت به صندلي خود چسبيده ايم و آن چنان محو اين هستيم که ديگران در بشقاب خود چه دارند و دچار شگفتي شده ايم که چرا او سهم بيشتري دارد ، که از میز غذا و فرصتهای خود غافل می شویم ...؟!!
 
در حالی که هرگز به ذهنمان نمي رسد خيلي ساده از جاي خود برخيزيم و ببينيم چه چيزهايي فراهم است، سپس آنچه مي خواهيم،برگزينيم...
  نوشته شده در  سه شنبه دهم شهریور 1388ساعت 0:7  توسط Ben  | 
فردا دارم میرم بیرجند...دلهره و اضظرابهای فبلیمو ه بذارید کنار باید بهش دلهره دفاع پروژه و تحویل پروژه پابان دوره ی مهندسی رو هم بهش اضافه کنید

شاید آخرین مرتبه هایی باشه که دارم میرم و دیگه نرم بیرجند و شاید هم .......

شهریور و ماه تولد باباجونم .پدری که عاشقشم پدری که امسال ۷۹ساله میشه و هرسال روز تولدش که میشه دلم میلرزه ....

-----------------

عشق..... نمیدونم چیه ..شاید میدونم چیه و میخوام فراموش بشه

هی

با توام

با توکه داری خودتو دور میکنی ..با توکه نفهمیدی و ندیدی اون جمله ی معروف : کاش میدانستی چیست

آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاریست

 

-------------------------------------

وقتی از بیرجند برگردم یا هنوز اشفته م یا آروم

برام دعا کنید

  نوشته شده در  دوشنبه دوم شهریور 1388ساعت 22:36  توسط Ben  | 
بیخوابی به سرم زده

دلهره دارم

مشوش هستم

نمیتونم تصمیم بگیرم

خدایا چقدر سخته.. چقدر سخته بخوایی تصمیمی برا یه عمر بگیری ..تصمیمی که میتونه تورو به اوج خوشی برسونه یا بشه یه چاه که بیرون اومدن ازش ....

میخواستم پست فبلی رو تکمیل کنم اما ذهنم بهم ریخته س ..تمرکز ندارم ..نمیدونم چیکار کنم ..نمیدونم باید چه تصمیمی بگیرم ..دوست داشتم برم سراغ دوستام اما ...دوستام!!!!! حتمن باز میگن این تصمیمیه که تو باید بگیری

اه

من تصمیمی میگیرم اما شما هم نظرتونو بگید..به قول مامانم هر سری رو یه عقلی هست و هر کسی میتونه چیزی رو ببینه

درسته.. درست حدس زدید ..موزدی رو برا ازدواج دارم که حاضر شدم روش جدی فکر کنم و به همین دلیل تمام اعصاب و روانم ریخته بهم

تصمیمی گیری برام سخته..میترسم ..اگه حرفاش دروغ باشه ؟اگه فقط در ظاهر این حرفا رو بزنه ؟اگه بعد بزنه زیر حرفش ؟اگه این همه احساس و دوست داشتنی که داره راجبش میگه دروغ باشه ؟اگه  اگه اگه

دارم دیوانه میشم

حرفاش و عقایدش باهام میخونه تو هر چیزی ..دین ..نماز .. روزه ..حجاب..رفتارهای اجتماعی..و و و و و و

حتی شرط های ۵ گانه رو هم قبول کرد

۱-حق طلاق مطلق

۲-سکنی

۳-خروج از کشور

۴-حضانت فرزند

۵-کار و تحصیل

میترسم .خیلی زیاد ..باخودم درگیرم ..داغون و له

کمکم کنید ..چطور بفهمم حرفاش دروغ نیست ؟ چطور بفهمم

خدایا به دادم برس. میترسم .همه چیزا با هم جوره .اما میترسم .میترسم دروغ باشه ..چرا همه چیزایی که میخواستم رو جور کردی ..نه نه  نه .. شکر میکنم تورو

همیشه دوست داشتم انتخاب خودش باشم نه انتخاب دیگری

دوست داستم ازدواجم سنتی باشه نه اینکه بدون سنت ها باشه

همیشه دوست داشتم منو بخاطر خودم بخواد نه اینکه بگه دختر فلانیه یا بگه کار داره و ....

شاید یکی از دلایلم برا فکر کردن رو این مورد به همین دلیله

اون همین بهناز رو دید همینی که هست نه بهنازی که خانواده ش اینجورین و اونجورین

کمکم کنید ..بهم بگید چطور راست و دروغ رو بفهمم. چطور عقاید حقیقی شو بفهمم.چی بپرسم چی نپرسم

  نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388ساعت 0:41  توسط Ben  | 
امروز رفتم پیش خاله مرضی‌... خاله ی دوستم ملیکا که مشاور و روانشناس هم هست .وقتی وارد محیط اونجا شدم یهو یاده ۳ سال پیش افتادم ..یاده زمانی که شکستم و دیگه نتونستم وایسم ..یاده زمانی که بعد از ۲۴سال سکوت و خنده یهو شکستم و گذاشتم دیگران روی دیگه ی بهناز رو ببینن

چی شد ؟ چی شد که بهناز استوار و مقاوم دیگه تاب نیوورد و شد یه آدم که عکس العملاش تند و بی منطق شد ؟چی شد که بهنازی که همه روش حساب میکردن یهو قاط زد؟چی شد اون بهنازی که همه عاقل و منطقی میدونستنش و میشناختنش؟چی شد بهنازی که صبوری میکرد و دم نمیزد؟فقط میخندید و نمیذاشت کسی اشکاشو ببینه

چقدر ضعیف شدم ؟چرا یهو بچه شدم ؟ژرا لذت میبرم از اینکه ناز کنم و خودمو لوس کنم ؟۲۶ سال از عمرم بهنازی بودم که جدی بود نه لوس

همش از همونجا شروع شد

از همون روز شوم ..از همون روزی که شکستم و فریاد زدم و هرچی تو وجودم بود ریختم بیرون ..کاش باز هم تحمل میکردم ..کاش ...کاش باز هم صبوری میکردم و نمیذاشتم این بشم . بهنازی بشم بچه..بهنازی بشم که نتونم خودمو کنترل کنم.. بهنازی بشم که همه ی محبت وجودمو بریزم بیرون و بعد بهم بگن تو ترحم کردی نه محبت ...بهنازی بشم که .....

دیشب برای یه دوست دربدر دنبال کار میکشتم ..به این اسمس بده به اون ..به این زنگ بزن و به اون ..در حالیکه هیچ وظیفه ایی نداشتم اما تلاشم تا حدی نتیجه داد

دیشب یاده زمانی افتادم که برا دایی دنبال خونه بودم بدون اینکه صمیمیتی بینمون باشه ....یاد زمانی که پای حرفای اون دوست میشستم ..پای حرفای مامان اونیکی و تلاش و تلاش و تلاش

یاد تلاشی که برا سمیه و سعید داشتم ..یاده خونه پیدا کردن برا سعید ...یاده درد دلای اونی که خواهرش داشت جدا میشد و پدرش فوت کرد و یاده کلی خاطره

حیلیا جواب محبتمو ندادن اما کاره تو برام خیلی گرون تموم شد ...کاش تو هم بی اعتنا از کنارم رد میشدی و نمیگفتی ترحم

آخ

کاش میدونستی .....

امروز با خاله خیلی حرف زدم اما نه برا اینکه گریه کنم ..برا اینکه جتی بپرسم چطور بزرگ شم

خسته م حسته ی خسته

باز هم اتفاقات اون سال داره تکرار میشه و من باز دارم سعی میکنم حرمت نگه دارم ..سعی میکنم سکوت کنم ..

خدایا میشنوی

میخوام سکوت کنم و نذارم حرمت بشکنه ..میخوام سکوت کنم و بی احترامی نکنم ..خدایا میخوام آدم باشم .میخوام بهناز سابفی باشم که شکستنش اما دم نزد .میخوام بهنازی باشم که بهش تکیه کنن..میخوام بهنازی باشم که ....

نمیدونم

کمکم میکنی باز هم قلبم بشه یه دریا

کمکم میکنی بشم دریایی که هرچی بخوان شیره ی وجودشو بکشن باز هم نشه

کمکم میکنی بزرگ شم ؟نذار این بهناز بمونم ..نذار لذت ببرم از بچه گونه حرف زدن ..نذار ..

دلم هوای خونتو کرد دلم هوای اون روزی رو کرد که نشستم جلوی خونه ت و زار زدم ..ضجه زدم و فریاد کشیدم و هیشکی منو نمیشناخت هیشکی

یه بار ..فقط یه بار..فقط یه بار حاجت خودمو بهم بده ..حاجتی برای خودم ...دیگران منویادشون نیست ..دیگران منو دوس ندارن و نمیخوان ..میفهمی...یه بار ..فقط یه بار یه نگا به این دلم بنداز .. تو که میدونی هیشکی براش کاری نمیکنه

به خودت قسم راضیم ازاینکه تلاش کردم برا گرفتن خواسته های دیگران اما ...اما ..الان خودم ..دلم ..حسم..تو میدونی

  نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم مرداد 1388ساعت 23:35  توسط Ben  | 
۱- وبلاگ منو از گوگل ریدر پاک کن

۲- ایضن همون بالایی و باز هم میگم وبلاگ منو از ریدر پاک کن

۳-کاش میدانستی چیست

آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاریست

 

۴-دوستی تکرار دوستت دارم نیست ..

دوستی فهمیدن نگفته های کسیست که دوستش داریم

دوستی خواندن دوستت دارم از نگاه است

 

۵- حتی خونه هم خونه های قدیم ...مثله درک محبت ..مثله امنیت ...دیگه خونه م امن نیست ..دوست دارم برم به گذشته ..اون موقع که حصارهای دیوار خونه بلندترین توی خونه های محل بود ..اون موقع که میپریدم توی حوض خونه و نگران نبودم کسی از پشت پنچره منو میبینه ..اون موقع که شبا روی تراس میخوابیدم و مهم نبود لباس خوابم چه چوریه مهم نبود عصر که رو تراس چایی میخورم لباسم پوشیده س یا نه ..اون موقع که کسی پشت پنچره نبود

امنیت میخوام .. آرامش

 

۶-از وقتی این مطلب رو توی وبلاگی خوندم همش توی ذهنو و جلوی چشممه

کاش ....

 

-سلام خوب هستین؟ (خیال: سلام خانومم..قربونه اون لبخند خوشگلت برم ...خوبی؟...)

--سلام خوبم...شما خوبین؟ (خیال: سلام قلبم...حالا که دیدمت خیلی بهترم...عسلم تو خوبی؟)

-شکر خدا منم خوبم...(خیال: روزی که با دیدن تو شروع بشه مگه میتونم اونروز بد باشم!!؟)

--خونواده خوبن؟....بابا حالشون بهتره؟ (خیال: چی شده چند وقتیه کم پیدایی؟)

-ممنون...همه خوبن...سلام دارن خدمتتون...بابا هم شکر خدا بهترن... (خیال: آره..بابام مریضه سرم شلوغه...قربونت برم چرا رنگت پریده...نکنه قناریه من حالش بده!)

--به سلامتی...چه خبرا؟ (خیال: نه یکمی از دست مامانم عصبانی ام..هی میگه باید ازدواج کنم...عسلکم بالاخره نمی خوای بهم بگی دوستت دارم؟...چرا لفتش میدی؟....قراره برام خواستگار بیادا!!)

-خبری نیست....شما چه خبر؟ (خیال: میدونم...من از روزی که دیدمت دوستت داشتم ولی میدونی چیه....نمی دونم که تو هم منو دوست داری یا نه؟....می ترسم همین چند دقیقه ای هم که میبینمت و جون میگیرم رو هم از دست بدم...اگه منو دوست داری..چرا یه نشونه نمی دی تا من پا پیش بزارم خانومی ی من؟....)

--خب با اجازه تون من دیرم شده...باید برم...(خیال: خوشگلم...فکر نکنم امروز هم بهم بگی دوستت دارم...پس تا بعد...وای برق چشماشو!!)

-پس مزاحمتون نمیشم....به سلامت...(خیال: نه....خواهش می کنم بیشتر پیشم بمون....من بیشتر از هر چیزی تو دنیا دوستت دارم.....وای امروز هم نتونستم بهت بگم دوستت دارم...چقدر من خجالتی ام....بگو دیگه ...رفتش!!)

--خدانگهدار (خیال: وای...دیگه نمی تونم بشتر از این تو چشماش نگاه کنم...برق چشماش داره دیوونم می کنه!...برو دختر ...برو تا آبروریزی نکردی....)

-به امید دیدار....(خیال: وای فقط یه بوس از لباش برای یه عمر در حسرتش موندن کافیه!....کاش می شد شیرینی لباش تمام زندگیمو شیرین می کرد....نرو..وای..خدایا چیکار کنم؟....)

به صرف اینکه دو نفر عاشق هم هستند قرار نیست با هم باشند!

  نوشته شده در  جمعه دوم مرداد 1388ساعت 22:52  توسط Ben  | 
تنهای تنهای

غریب و بی کس ..درین برهوت گام برمیدارم و تنهایم ..تاریکی و ظلمت ..

 

برناردین اوژنی دزیره کلاری توی زندگیش فقط یه ناپلئون بود که بیاد و خوردش کنه اما درست همون لحظه ایی که میخواست خورد بشه یه ژان باپتیست برنادوت اومدو شد ناجی و مرد زندگیش

چه دنیای بدی شده ..حتی عشق رو هم به بازی میگیرن ..دوست داشتن ..محبت ..چطور میشه کسی رو شناخت وقتی بدی و دروغ و کژی و پلیدی از درو دیوار میباره ..چرا ادعای عشق میکنن و چرا انقدر نامردن

وقتی تنهایی و فقط دور خودتو شلوغ کردی..چرا نری بمیری ؟ درست همون طوری که دزیره میخواست خودشو از " سن " پرت کنه !!!! آره ...آره ..مرگ و تنهایی ابدی

تنهایی که کسی کنارت نباشه تا فکر کنی میتونی بهش تکیه کنی

 

پ.ن:

کاش دزیره ها کم بودن ..کاش عشق وجود داشت ..کاش میشد باز هم دل سوزوند و محبت کرد ...من هم خسته م ..خسته ی خسته ..خسته از انتظار و خسته از نبودت....جام شراب عشق رو بهم بده ..میدونی که عمق نگاهم چیه ..میدونی که چشام به دنبال توئه که مبادا....جرف بزن ..سکوت رو بشکن و نذار بغضم بشکنه ..مگه نه اینکه بغض یه اعترافه و اگه بشکنه التماس..نذار بغضم بشکنه

تو هم مثه منی ...تو هم عاشقی ..تو هم دلت غنج میره واسه یه نیم نگاه عاشقانه ی اون ..جرف بزن پیام آور..حرف بزن و نوید بخش باش برام

دنیای کثیفی شده ..از دیروز دارم مینویسم ..فقط برای تو ..برای تو فزرندم ..برای تو دخترکی که نمیدانم آیا داشتنت برایم همچون آرزویی میماند یا جامه ی عمل خواهد پوشید ..برای تو که شاید پسرم باشی..پسری که من تورا تربیت خواهم کرد و نخواهم گذاشت نامرد باشی ..نخواهم گذاشت مرد حرف باشی ..حرف حرف حرف حرف

آیا آن روز خواهد رسید که تو تجربیات من را بخوانی ؟روزی خواد شد که دخترکم قوی و شاداب و انسان باشد و قلب مهربان و پرمحبت همچون مادرش نشکند؟

آن روز فرا خواهد رسید که پسرم " مرد " باشد و جوانمرد ؟مردی باشد که نمادی از یه انسان حقیقی و جلوه ایی از وجود پروردگار؟

 

میتوانم آن روز را ببینم یا به گور خواهم برد؟؟؟گور!!!!

  نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم تیر 1388ساعت 13:2  توسط Ben  | 
چقد خوبه که وقتی تنها و بیکاریم فکر کنیم به همه چی ..به کارایی که کردیم ..به هدفهامون به کارایی که در راستای انحام هدفهامون انجام میدیم ..به شکستامون..به پیروزی هامون ...یه کمی دفترمون ..دفتر خاطراتمون رو ورق بزنیم و برگردیم به گذشته به کسایی که تو زندگیمون اومدن و رفتن ..به کسایی که هستند یا خواهند اومد..چقدر تو زندگیمون نقش داشتند ؟چقدر ارزشمندن؟ چقدر ما بهشون اهمیت میدیم ؟چقدر اونا بهمون اهمیت میدن؟واقعن چقدر برامون مهمن؟ اهمیت اونا در چه حدی ه ؟چه تعداد از این آدما خانواده و چه تعداد دوستامون و چه تعداد همکارمونن؟ به این فکر کردیم که ما با این آدما زندگی میکنیم و اینا جزیی از زندگی ما هستند؟به این فکر کردیم که برای رفاه حال اونا چقدر تلاش میکنیم ؟یا نه فقط خودمون مهمیم؟و میگیم به ما چه!!!من دخالت نمیکنم !!!به من چه ربطی داره ؟ فکر کردیم که ممکنه یه روزی به راهنمایی اونا هم احتیاج داشته باشیم ؟اون موقع اونا چه بگن؟!؟!؟!؟!؟! زندگی ما آدما هرچند ماشینی و صنعتی شده باشه باز هم به هم گره خوردهس باز هم نیاز به هم داریم ..باز هم به کسی نیاز داریم که گاهی فقط براش حرف بزنیم و بدونیم بهمون گوش میده ....به کسی نیاز داریم که همراه و رفیقمون باشه ....وقتی حواسمون به جایی نیست اون رفیق حواسش بهمون باشه و بهمون تذکر بده ...وقتی داریم خطا میریم یه الارم بذاره و هشدار بده...وقتی فرمون زندگی و اقتصاد و هزارو یک مساله رندگی داره از دستمون در میره یا کج میشه نگهش داره وبهمون خبر بده کاش حواسمون بیشتر به اطرافمون و دوستامون باشه ...به خانوده ..به کسایی که همراهمونن..به کسایی که دوسمون دارن ....کاش انقدر خودمون رو درگیر نکنیم که یادمون بره توی یه لحظه خاص باید به فکر کسی باشیم یه دوست حرف قشنگی زد اگه به دفترچه تلفن و ایمیل و ....نگاه کنیم کلی دوست توش هست اما چنتا از اونا واقعن دوستمونن؟ما دوست واقعی چنتا از اوناییم ؟ از حال چنتا از اونا خبر داریم ؟چنتا از اونا از حال ما خبر دارن با حرف این دوست به این فکر افتادم که کیفیت مهمه نه کمیت ! کاش دلمون برا هم تنگ بشه ..کاش زندگیمون قشنگ تر بشه کاش یه نگاه دوباره به زندگی داشته باشیم و تلاش کنیم زندگی بهتری داشته باشیم و زندگی دیگران رو روشنی و معنا ببخشیم
  نوشته شده در  جمعه پنجم تیر 1388ساعت 23:16  توسط Ben  | 
اعابمو خورده ...امتحانارو یکی پس ازدیگری خراب میکنم ....درسایی که توی طول ترم رو اونا ۱۹-۲۰ حساب میکردم و میخوندم .....حالم خیلی بده

وسط این هاگیر واگیر یکی هم از راه میرسه میگه من عاشقم !!!!!!!آخه مگه میشه باور کرد که یکی دل بده و نره آمار طرف رو بگیره ببینه این کیه و چیه ؟!؟!؟!مگه میشه کسی رو دوست داشته باشی و نخوایی خبری ازش بگیری !!!!!! و مگه میشه عاشق باشی و ........

اصلن حوله شو ندارم ..اصلن...نمیخوام بازیش بدم اما مرض داره و روانی ه به شدت ....نمیتونم قانعش کنم ...چه طوری بگم آقا تو از زمین تا آسمون با من فرق داری !!!! عاشقت و دیوونه ت نیستم که بخوام تغییر کنم و سازش کنم به خاطر تو !!!!

تو از من یه بهناز ظاهری دیدی نه این چیزی که هستم

اما اعابم از جای دیگه ایی هم خورده ...ناراحتم از اینکه ممکنه کار من باغعث یادآوری خاطرات و روزای خوش کسی بشه و اون خاطرات ناراحتش کرده باشه .....جالبه !!! خاطرات خوش روزهایی ممکنه الان باعث ناراحتیت بشه !!!!خودم تجربه کردم و دوست ندارم کسی رو ناراحت کنم

 

حالم گرفته س .....خسته م ....دلم میخواد تکیه کنم ..خسته شدم از بس من تکیه گاه بودم ...حالا یه شونه قوی میخوام که من بهش تکیه کنم و آرامش بگیرم ....آرامش..آرامش ....به دور از هر هیاهو

 

 

چقدر جفنگ نوشتما!!!!

 

  نوشته شده در  سه شنبه دوم تیر 1388ساعت 10:40  توسط Ben  | 
دوستاي گلم براي اينكه سر در بياريد چنتا پست بريد پايين و " بازگشت "رو بخونيد

 

حالم خوب نیست

با خودم و احساس و عقلم در گیرم

نمیدونم باید چیکار کنم

چیکار کردید با بهناز

چیکار کردید که بهنازی که نمی تونست غم کسی رو ببینه حالا از آزارش لذت میبره ..حالا داره لذت میبره که زجرت میده ..حالا کیف میکنه که تو به چه حالی هستی

آره ...وقتی اصرار میکنی و پیگیری که منو ببینی،وقتی خواهش میکنی که حرف بزنیو قانعم کنی،دلیل میاری ،سعی میکنی ببخشمت ، وقتی از مشکلت میگی دلم غنج میره !!اینه ، اینه اون بهنازی که شماها ساختید ..حالم از همتون بهم میخوره ..حالم از خودم بهم میخوره ...سه ماه و خورده ایی گذشت و حالا برگشتی چی میخوایی ازم

ببخشم ؟همین ؟به همین راحتی؟به همین سادگی؟

 چرا نباید فکر کنم داری بازیم میدی و مسخره م میکنی؟

چرا نباید فکر کنم اینم یه بازیه جدیده که شماها شروع کردی ؟چرا نباید فکر کنم که میشینین بهم میخندید و میگید :دیدی خر شد ؟

چرا نباید فکر کنم که بازم مثه بلدوزر از روم رد بشی و لهمو وخوردم کنی؟چند بار بخشیدمت؟ خودت بشمر!! نه ..خدایی بشمر؟ چند بار گفتی بهناز فهمیدم اشتباه کردم ..چند بار ناراحت شدی و گفتی میفهمی چه اشتباهی کردی؟چرا باید باور کنم که فهمیدی چقدر در حقم بد کردی ؟چرا باید اون اسمسهاتو باور کنم ؟چرا باید از زجر کشیدنت ناراحت نشم ؟مگه تو منو زجر ندادی ؟مگه تو منو له نکردی ..منو تبدیل نکردی به یه آدم ....، آره این کلمه رو بکار میبرم حتی اگه تو منو یه قدیسه خطاب کنی ...مهم اینه که نشستی و منو با آدمایی که نمیشناختنم تبدیل کردی به این ..بگم باز هم ؟بگم اون واژه رو که میدونم زجرت میده ..تویی که اگه به خودم میگفتم احمق بیشعور..دعوام میکردی و تهدید ..حالا چه واژه ایی به کار میبرم!!!..میبینی

چرا باید ببخشمت؟چرا باید اجازه بدم بهم زنگ بزنیو  حالمو بپرسی؟چرا باید به خودم تلقین کنم تا بشم همون بهناز ...بشم خواهرت......بشم بهنازی که به حرفات گوش بده..بشم بهنازی که سعی میکرد روابطتت رو مستحکم تر کنه ..همه ی روابطتت رو

 

چرا وقتی ازشون نظر میخواستی نگفتی بهناز این کارو کرد اون کار کرد؟فقط بلدی بهم بگی دستت درد نکنه ..فقط بلدی بگی الان میفهمم...فقط بلدی بگی تازه فهمیدم چیکار کردم ...فقط بلدی بگی بهناز منو ببخش

و حالا بعد این همه زجری که کشیدم و تحمل کردم سروکله ت پیدا شده ...سرو کله ت پیدا شده و خرم میکنی ....منو با خدای خودم در میندازی ...منو با خدایی رودررو میکنی که .....چرا باهام اینجوری میکنی

 

دارم میمیرم ...دلم میخواد داد بزنم ....تو این همه مدت که اسمس دادی و حرف زدی فقط یه بار دلم به حالت سوخت ...چقدر دلم میخواد زجرت بدم .. دلم میخواد زجر کشیدنت رو ببینم .. ..دلم میخواد بزنمت..تف بندازم تو صورتت..ناخونایی رو که از حرص تو دستم فرو میکردمو میکنم  بکشم رو صورتت..چقدر دلم میخواد بال بال زدنت رو ببینم...محقق شدن نفرینام

۲۲اسفند۸۷..میدونی چقدر عذاب کشیدم اما شاید یک هشتم اون زجرو بروز دادم..و همون جا سعی کردم تمومش کنم

داشتم میومدم نمایشگاه و تمام شب رو نخوابیدم ...تو ذهنم مرور میکردم که چطور باهات برخورد کنم ..تو اون جمع باز هم بودن کسانی که نمیدونستند تو با من چه کردی

 

چرا باید باورکنم که بشم بهناز قبل و یکی دیگه نیادو دوباره ....

 

یکی به دادم برسه و بگه چه کنم  

  نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388ساعت 10:11  توسط Ben  | 
برای تو مینویسم
برای تو که عاشقم بودی و نمیدانستم اینچنین مرا دوست میداری.برای تو مینویسم که باری دیگر خود را به من نشان دادی و اینبار ،دیوانه ت گشتم

مدتیست که نگاهم میکنی و من نمیدانم .....چند وقتیست که به هرجا قدم مینهم تو در کنارمی و همراه و همگام من هستی اما من تورا نمیدیدم

مدتی است چشم بر دهانم دوخته ایی تا ببینی چه میگویم ....چه میخواهم تا هر آنچه را که دل کوچکم میخواهد فراهم کنی و به من هدیه دهی ...هدیه ایی به این دل من ...این دل سرکش و یاغی من

مدتی ست که به دنبالم هستی  تا مبادا کسی به من گزندی برساند یا خود ، خود را آسیب رسانم و در تمام این مدتها من تورا نمیدیدم

مدتهاست در گوشم سرود عشق زمزمه میکنی ولی گوشهای من برای شنیدن حرفهای تو همیشه ناشنوا بوده

همیشه  وقتی بغض میکردم و سکوت میتونستی حرفهای من رو از پس سکوتم بشنوی  و من هیچ وقت نخواستم بفهمم

وایی که چقدر کور و کر بودم و چه نادان که عشق پاک و صادقانه ی تو را نمیدیدم ....چه نادان که به دنبال عشق میگشتم و تو در کنارم بودی ...همیشه ....اما من .....نمیدیدم.. نمیفهمیدم

همیشه و همه جا مراقب من بودی ای عاشق ترین

برایت مهم نبود که من به تو نمینگرم

برایت مهم نبود که قلبم را به تو هدیه نمیدهم

برایت مهم نبود که سکوتت را نمیخواندم

برایت مهم نبود که نگاهت را بر روی خودم حس نمیکردم و نمیدیدم ....کور بودم و این نگاه صادقانه ی تو را نمیدیدم

برایت مهم نبود که نمیفهمیدم همیشه به دنبال من هستی و مراقب و همراه من هستی 

به این مهرو محبت عاشفانه ی تو چه بگویم

به این رفتار و کردار و کارهایت چه بگویم

نگاههایت ، سخنهایت .. رفتارهایت ،مهربانیت، عاشق بودنت ...

هیچ کدام را نمیدیدم و شاید میدیدم اما نمیخواستم آن را ببینم و باور کنم .نمیخواستم باور کنم عاشقم هستی و به دنبال عشقی دیگر بودم

نمیخواستم باور کنم و نمیدانم در پی چه بودم ...عشق؟؟؟ که نمیدیدم و نمیشنیدم آنچه که در تو خلاصه میشد

نمیشندیم آواز عاشقانه ایی که همیشه در گوشم و در کنارم زمزمه میکردی ...نوایی عااشقانه ..نوایی که با نگاهت و با سکوتت فریاد میزد و میگفت ای دخترک عاشقت هستم

نوایی که میگفت :

 وقتی حالت بده                           روحت بی پناهه

میبینی هر کاری که کردی اشتباهِ

وقتی کم کم به کسی  وابسته میشی            چون از شب بی نوازش خسته میشی

وقتی آروم شدنت خیلی بعیده                  اینجا یکی هست به حرفات گوش بده

برگرد به من

                                 مثه پرنده ایی که درختشو پیدا کنه          

برگرد به من

                                  مثه کسی که شبونه هوس دریا کنه

وقتی به جز شب ، چیزی تو نگات نیست

وقتی گم میشی میترسی             دوباره میفهمی هیچ کی به جز من دوست نداره

وقتی دلت به صد دره بسته رسیده

اینجا یکی هست که تو مشتش یه کلیده

برگرد به من

                                          مثه پرنده ایی که درختشو پیدا کنه  

برگرد به من

                                          مثه کسی که شبونه هوس دریا کنه

 

و حال شنیدم انچه را که تو میگفتی و میگویی، دیدم مهربانیت را ، حس کردم نوازشهای عاشقانه ایی که با نگاهت داشتی ،ودیدم و فهمیدم سکوت و نگاهعاشفانه ات را

چقدر من بد و منفورم ، چه پست و بی ارزش که همیشه برایم سرود عشق میخواندی اما من دل به تو نمیسپردم

اما اینک چشمانم باز شده ، مهرت بر دلم نشست ، و حال من هم عاشقانه تو را به حلوت خودم فرا میخوانم ، سعی میکنم در کنارت گام بردارم و همگام تو شوم ،سعی میکنم ببینم و حس کنم چطور مرا دوست داری تا هرروز من هم بیشتر عاشقت شوم ، عاشق

و همواره تو نیز در کنارم باشی و برایت میخوانم.... آوازی عاشقانه و از اعماق قلبم :

منو این خیال پرواز            با تو توی هوای احساس

فصل تازه ی ترانه             با تو اینجا میشه آغاز

با تو میشه تازه تر شد         واژه ی عشقو بلد شد

حتی تو اوج خوشی ها        بی تو میشه جون به لب شد

با تو هر لحظه غنیمت

                          بی تو یک لحظه حرومه

                                              با تو خوبم نازنینم

                                                                               بی تو کار من تمومه

ابر گریه هارو بردار          از تو آسمون چشمات

جاش بداز چنتا ستاره          واسه تاریکی شبهام

هر نگاه تو میتونه              تو شبام یک ستاره باشه

تنها حرف منو چشمات        میشه این ترانه باشه

              با تو هر لحظه غنیمت   

                                 بی تو یک لحظه حرومه

                                                           با تو خوبم نازنینم

                                                                               بی تو کار من تمومه

آری عاشقت شدم ،حس میکنم نوازشهای عاشقانه ی تورا ،میخوانم آنچه را که با سکوتت به من میگویی، میبینمآنچه را که برایم انجام میدهی و میبینم چطور عاشقم هستی و تمام اینها باعث میشود عاشقت شوم ، تورا بپرستم و در خلوت خود فراخوانم

شب هنگام با یاد تو چشم بر هم مینهم وبا تجسم نوازشهای عاشقانه ایی که داشتیو حس نمیکردم آرامش یابم و دمی بیاسایم ، آنگاه مه بغض گلویم را میفشارد و میخوام فریاد زنم به تو میاندیشم که چگونه با مهربانی نوازشم میکنی تا این دخترمک را آرام کنی و بغض او فریاد نشود وآرامش یابد و بداند تو در کنارش هستی و عاشق

عشق

آن را در یافتم و قلبم را تقدیم به تو کردم تو که مهربان ترینی ، عاشق ترین هستی

پروردگارا با من چه کردی که اینچنین دیوانه ت گشتم ، دریاب مرا و هرروز عاشق تر از پیشم کن و مگذارقلبم لخظه ای از تو دور شود و مانند گذشته مهربانی و عشقت را نائل گردان

بگذار فراموشت نکنم و همواره مرا در آغوش امن خود نگه دار

پ.ن:

اولن ازدواج یکی از بهترین دوستام مبارک باشه

دومن اینایی که نوشتم حس واقعی من بود .نمیدونید این مدت چقدر ذهنم درگیر بود و فهمیدم (عین خودشیفتگی) که چقدر خدا دوسم داره

 

  نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388ساعت 9:44  توسط Ben  | 
 

 

گوشیم ریست شد و سیم کارتم سوخت

هیجگونه شماره ایی ندارم

اس ام اس بزنید و خودتونو معرفی کنید .به بقیه هم بگید

  نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم دی 1387ساعت 14:8  توسط Ben  | 
 هفته ی قبل مثله دیشب عروسی بودیم
هروقت توی جمع فامیل پدری هستم و به نوع ارتباطاتشون نگاه میکنم بیشتر یادم میاد چقدر غریب و تنهام با اينكه هميشه به نوعي توي جمعشون هستم اما بازم غريبه م
عاشق پدرو مادرمم اما بهم ظلم بزرگي كردند
هيشكيو ندارم
تنهای تنهای تنها
خدايا تنهايی يه بچه اصلن خوب نيست .من نه خواهر برادر هم سن و سال خودم دارم نه دايی و عمو و خاله و عمه زاده ايي هم سن خودم
خیلیا وقتی میبینن خواهر زاده هایی هم سن دارم بهم میگن اونا که هستن!! اما واقعیت اینه که آدم تا خواهر و برادر داشته باشه خاله رو میخواد چیکار
وقتی فکر میکنم میبینم مامان بابام به خودشونم ظلم کردند. نگرانیشون برا آینده م . نگرانیشون وقت من نیستم .خیلی وقتا حضور من باعث شور و نشاط تو زندگیشون میشه اما وقتی فکر میکنن اگه نباشن !!!!!این مساله حتی منو هم آزار میده چه برسه به خودشون .حتی این مساله که من یه جورایی شدم پرستار و همدم آدمای مسن فامیل اذیتشون میکنه
وقتی جدی فکر میکنم به وجودشون افتخار میکنم . تو زندگیم هیچی برام کم نذاشتن .هیچی هیچی..وقتی کارایی میکنم که مخالف باورهاشونه سکوت میکنن و میگن این اقتضای جامعه شه.اگرچه گاهی وقتا یادشون میره منو مقایسه کنن با همین مقتضای جامعه و بهم افتخار کنن!! اما واقعن چرا؟؟ چرا ما بزرگترا برای خواسته هامون ناخوداگاه باعث تنهای دیگری میشیم
تو فامیل خیلیا رو میبینم که باید بچه بیارن اما...یا همین دوست و آشناها....یه دونه کافیه !! این کلمه رو که میشنوم دلم میخواد آتیششون بدم
حتی دختر خاله و عمو و عمه دایی نمیتونه جای خالی یه خواهر برادر رو پر کنه
گاهی وقتا نیاز داری با یکی مشورت کنی. حرف بزنی . سرتو بذاری رو شونه ش و گریه کنی .از دلمشغولیهایی حرف بزنی و از ترسهای بگی که نمیتونی به پدرمادرت بگی که مبادا نگران بشن
خدارو شکر میکنم .....از کامپیوتر متنفر بودم اما همین کامپیوتر دوستای رو بهم داد که اگه نمیبودن میشدم یه آدم که ..مهم یست چی میشدم اما الان نیستم
از همه تون متشکرم
ملیکای عزیزم.مهتاب.پروین.شکوه.سمیه کسانی که شدند خواهرم و کمکم کردند .حالا نقش یکی خیلی پررنگ و یکی کم رنگ تر
ایمان مجتبی و در دنیای نت داداش جی جی که به دعاهاش معتقدم و ایمان دارم
                    همتونو دوست دارم که نذاشتید باور کنم خواهر و برادر ندارم
  نوشته شده در  جمعه یکم آذر 1387ساعت 17:14  توسط Ben  | 
خیلی خوشحالم برا اینکه یه دوست به اصطلاح سروسامون گرفت خوشحالم که شریک مابقی راهشو پیدا کرد و به زندگی ادامه میده
اما ناراحتم و دلم پرازدرده، برا یه دوست دیگه برا اون دخترکی که اگه بدونه عشقش در عرض 10 روز عنوان همسری یه دختر دیگه رو به یدک میکشه ،چه زجری میکشه
 
موبایلتو بفروش
پاتو دیگه توی نت نذار مخصوصن اون جاهایی که میدونی اون میاد
شاید کسی نتونه اونو درک کنه اما ما میدونیم اون هنوزم دستش به سمت گوشی موبایل میره
اون هنوزم تا میشنوه مشهد . نوری از امید به آینده به دلش تابیده میشه، هنوزم دستش میره به سمت گوشی . هنوزم منتظره تماسی از توئه .هنوزم به انتظار روزای طلاییه
نابود شو
نیست شو
شاید !!!! شاید !!! شایدکه باور کنه که نیستی شاید که باور کنه برای همیشه رفتی
 
.....امروز خون گریستم به حال آن دخترکی که ندیدمش و نمیشناختمش .......همچون دیوانگان در خیابان میدویدم و اشک می ریختم
خدایا اورا دریاب...پروردگارمهربانم اورا دریاب که قلبش اورا هر لحظه آتش میزند
پروردگار من
به قسمت و تقدیر و خواست تو احترام میگذارم .توراباور دارم و میدانم بهترین را برایمان میخواهی اما ......اما اورا دریاب که من جزو معدود کسانی هستم که دردنهانی اورا حس میکنم...میدانم هنوز هم به انتظار است
پروردگار من تنهایش مگذارو بهترین ها را قسمتش کن که او شایسته است ..شایسته ی بهترینهایی که اینک ندارد
 
دوست قدیمی "علی "
ازدواجت رو بهت تبریک میگم و خوشحالم و امیدوارم غم دیگه تو خونه ی دلت لونه نکنه
طبق سنت مسخره ی حاکم بر جامعه باید همه همدیگه رو فراموش کنیم .مخصوصن ماهارو ..ولی امیدوارم خوش بخت بشی .ببخش که حس همدردیم با خانومی سابقت!!! اجازه نداد بیش از این خوشحالیمو نشون بدم .که واقعن و از ته قلب برای شادیت خوشحالم
اما ای کاش که خاطره ها آینده مون به حقیقت میپیوست
 
بعدن نوشت :
چقدر بده که آدما از همون نقطه نظر خودشون متنی رو بخونن!!!!قبل هم گفتم که من از دید یه دختر و کسی که داره خانومی رو درک میکنه نوشتم .اگرچه مخالف ازدواج اونم به این سرعت بودم اما براش خوشحالم
 
 
 
چقد دلم برا علی تنگ شده 
  نوشته شده در  شنبه هجدهم آبان 1387ساعت 14:54  توسط Ben  | 

بعدن نوشت تر :

برا یه فرشته ی  کوچولو دعا کنید .ممنونم

سلام

خب من الان اوومدم بیرجینیا و تا الان زندگی شیرین است .کلاسارو دارم میرم و درسای مورد علاقه م رو این ترم دارم . حالا این مساله جدا که احتمالن به خاطر استاد نازنینمون درسایی مثل پایگاه و سیستم عامل و....رو که نمره های آس (18:5-19-20)گرفتم تو دوره کاردانی و اون هم با استادی مثل مهندس مسعودی حالا نمره ی درخشانی خواهم گرفت یعنی یه چیری مثل طراحی الگوریتم که با توجه به نوشته ها و اطلاعاتم و کنفرانس انتظار نمره ی 17 داشتم اما 12:5شدم

 

چندوقت پیش خیلی تحقیر شدم .به خاطر همین نمره هاو اینکه در عین بی علاقگی دارم به این رشته ادامه میدم .از تنفر اولیه م کم شده .مخصوصن زمانی که شبنم و حمید زدن تو سرم و بهم ثابت کردن خیلی هم باهوشم و تواناو حتی بعضی از استادابهم گفتن قدرت تحلیل خوبی دارم ...البته این قضیه ی باهوش بودن و استفاده نکردن رو قبلنا که دبیرستانی بودم چنتا ار دبیرام که میشناختن منو بهم گفتن اما متاسفانه تو این رشته هیچ وقت سعی نکردم هوشم رو نشون بدم .یادمه اولین جرقه های کم شدن تنفر یا حتی علاقه زمانی بود که ساختمان داده رو برداشتم و 18شدم .مهندس مینامسعودی معجزه کردو علاقه زمانی به اوج رسید که پروژه رو c#تحت وب انتخاب کردم و زجرکشیدم و 20گرفتم سریعن رفتم سر کار و شدم مسئول سایت و سروکله زدن با بچه ها و تحویل پروژه و البته چنتا برنامه که برابچه ها نوشتم و چنتا شاگرد خصوصی برا زبان سی و ساختمان داده ها داشتم(با پولش برا خواهرم سکه براکادوی مکه ش خریدم)

اما از وقتی رفتم کارگاه دیگه ارتباطم بیشتر با استاداشد و بیشتر میشدم استاد (دانشجوها بهم میگفتن استاد!!!!طفلیا نمیدونستن من کاردانیم و مثل خودشون و گاهی پایین تر از خودشون).حتی چند بار تا زمانی که بعضی این استداای تنبل بیان من درسو شروع میکردم تا استاد میومد یه مبحث تموم میشد باعث شد اون شور و بوجوداومدن علاقه کم بشه

برخی مشکلات و نرفتن سرکارو درس خوندن برا کارشناسی منو برد به رکود اگرچه نقش خدارو دین رو توزندگیم خیلی بیشتر کردو عاشق شدم(اوییییییییییییییییییییییییی بی جنبه ها ..عاشق خدا)

ولی دوباره دچار همون تنفر که نه بی علاقگی زیاد به کامپیوتر شدم .حوصله ی سرچ و برنامه نوشتن ندارم .حوصله ی تحقیق و اینجور کارا یا اینکه مذت زمان طولانی بشینم پای کامپیوتر....حتی انگیزه م برا خوندن ارشد ..برا چیزی که آرزوی داشتنش زیاده اما یه اتفاق و حرفای یکی از دوستان (از سامان خواستم متنی درباره ش بنویسه پس اونجا هم منتظر نظراتتون هستم)تمام انگیزه مو دو کرد و منو دچار تردیدو دودلی کرد و به عبارتی عوض انگیزه دادن منو دجار شک کرد

 

اما هی دارم به خودم تلقین میکنم که من میتونم .

و اما ......

سرکلاس میرم و براتون یه عکس جدید میذارم که حالشو ببرید البته الان نمیذارم ها ..الان که نه یعنی اینجا نمیذارم برید تو 360 ببینید

 

شرر و ور زیاد نوشتم اما برا این بود که بدونید چرا نبودم یه مدت

بدونید در اولین فرصت میام به همه ی شماها سر میزنم اما امان ار بی پولی و هزینه ی  بالای کافی نت در ایالت بیرجینیا

 

به نظرتون کامپیوتر ور برا ارشد ادامه بدم یا برم سراغ یه رشته ی  دیگه ؟؟

همچنین منتظر نظراتتون در زمینه ی  بالابردن اعتماد بنفس و راههای اون هستم

 

بعدن نوشت :

مدتی بود که خودمونو ..یعنی همه خانواده خودمونو خفه میکردیم و به قول پری خدارو یقه کرده بودیم

امروز اس ام اسی بهم رسید که آرش قبول شده ..میتونم بگم که از بین کسانی که من باهاشون حرف زدم  خودم مامان فرحناز فقط گریه میکردیم ..من که زار میزدم آخه امروز یه اتفاق شخصی باعث شد که خیلی قربون صدقه خدا برم

خدایا شکرت میدونم هنوزم دوسم داری و خودتم میدونی عاشقتم اما چه کنم من کاسه ی  صبرم چند وقتیه بد جور ترک برداشته و یادتوباعث بست زدن این چینی شکسته میشه

امیدوارم نذر دومم هم برآورده بشه .

دقت کردید وقتی خدا حاجتتو میده چطور عاشقانه تر ستایشش میکنی

 

  نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم مهر 1387ساعت 10:58  توسط Ben  | 

بعضی چیزا همیشه برام علامت سوال بوده و هنوزم هست ..تفاوت بین زن و مرد و تفاوتی که جامعه برای اونا قائل میشه .. گاهی اسمایی که مردا رو خودشون میذارن ...زذ...چرا اینجوریه ؟؟ چرا مردا فکر میکنن کاره زن فقط کاره خونه س؟ چرا فکر میکنن زن باید تو چارچوب خونه محبوس بشه ؟؟ چرا زن رو جزو اموال شخصیشون میدونن؟؟ به قول فیلم "آتش بس" مثل مسواک شون !!!

امروز با یکی از دوستام که بر حسب اتفاق پسر هم بود حرف میزدم ..احوال پرسی و اینا که حرف کشیده شد به من دارم تمیز کاری میکنم و اونم خندید گفت جورابارو خوب بشور و در ادامه بحث وقتی گفتم مرد باید کمک کنه و اینا در جوابم گفت : بگو زن ذلیل !!!

یا یه بار دیگه شنیده بودم که در مورد زن اینجوری فکر میکنن: مطیع مرد باشید تا شمارا بپرستد!!

چرا؟چرا این حق رو به خودشون میدن ؟ چرا فکر میکنن زن آدم نیست و باید برا مرد یه برده باشه ؟ یه غلام حلقه به گوش چرا مردا فکر میکنن خودشون عقل کلن ؟؟خودشون شعور دارن ؟چرا فکر میکنن اگر به همسرشون کمک کنن یعنی زن ذلیلن ؟ چرا فکر میکنن زن نباید کار کنه ؟چرا فکر میکنن خرید و تهیه مایحتاج یه عمل شاق و مهمه و شستن و پختن واین کارا یه کاره کاملن ساده معمولیه؟چرا فکر میکنن اگر همراه با همسرشون تصمیمی رو بگیرند یعنی زن ذلیلی ؟ چرا فکر میکنن اگر با همسرشون هماهنگی انجام بدن یعنی زن ذلیلی ؟چرا فکر میکنن این اونا هستند که باید حرف اصلی رو بزنن و حرفشون حکم الهی !!چرا شوهر خواهر من اینطوری نیست ؟ چرا برادرم این فکرو نمیکنه یا بقیه و به عبارتی اکثر مردای فامیل ما این فکرارو نمیکنن؟؟حتی پدر من با اینکه 78 سالشه این فکرو نمیکنه ؟گاهی به خودم میگن یعنی تربیت و فرهنگ خانواده و اصالت یه خانواده انقدر تاثیر داره ؟؟اما بعد چنتایی میبینم که هنوز ساکن روستا هستند و این فکرو نمیکنند

این حرفایی که میزنم حرفای مرد 70یا 50 ساله نیست ..حرفای کسانی هستش هم سن و سال خودمون یا حتی کوچیکتر..حرفای کسانی که ظاهرن امروزین نه متعلق به جامعه چن سال پیش .. جزو اقشار تحصیلکرده و روشنفکر جامعه ن کسانی که شاید خیلی بیشتر از اینها ادعای روشنفکری داشته باشند ؟؟

گاهی وقتی این حرفارو میشنوم میترسم .. حقیقتن میترسم .. میترسم ازدواج کنم و یه روز همسر من هم همچین فکری داشته باشه ..یادش بره من هم آدمم و حق زندگی دارم .. حق دارم یه چیزایی رو دوست داشته باشم و حق دارم از زندگی اون طوری که میخوام لذت ببرم .. حق دارم کار کنم ...حق دارم سفر کنم ...حق دارم تحصیل کنم و حق دارم اگراز زندگی و همسرم راضی نبودم و اذیت میشدم به زندگی مشترک خاتمه بدم....

به خودم فکر میکنم ..من که عاشق کار خونه م و از اینکه خودمو وقف کنم به آشپزی و تمیز کاری ...(از اتو متنفرم!!)اینکه برم تو پاسیو و گلهارو آب بدم و بهشون برسم ..و بشم یه زن خونه و کدبانو ..و در عین حال عاشق اینم که کار کنم.. تو جامعه باشم .. با آدما سروکله بزنم ...تو جامعه ایی که دارم زندگی میکنم یه شخصیت اجتماعی باشم مفید برای درسی که خوندم و مفید برای اقتصاد زندگیم ؟؟داشتن استقلال مالی .. دوست ندارم مثله بعضی از افراد فامیلم هزارو یک صرفه جویی رو تو زندگی داشته باشم وسعی برای پس اندازو آینده خودم و خانواده م کنم اما وقتی عروسی یا مهمونی و چیزی پیش میاد این اجازه رو نداشته باشم خرج کنم .. هیچ تصمیمی نتونم برا خرج زندگی بگیرم ..نتونم استقلال مالی داشته باشم و زیردست مردی بشم که قدردان نیست ...آخر هم جامعه کاری رو که توی خونه انجام دادم ندیده بگیره .. و اگر روزی مرد زندگیم نباشه یه نفر دیگه بیاد زندگی رو که من براش زحمت کشیدم جمع کنه و بره

چرا دینم باید انقدر تبعیض بذاره ؟؟یه نگاهی به رساله ها بندازیم ...قوانیو احکام رو دقیق بخونیم .. تنها حق مالی که یه زن داره مهریه شه که اونم اگه !!!!!! اگه بدهند(تا براتون و تو خانواده و فامیل مشکلی پیش نیاد که امیدوارم برا هیچ کسی پیش نیاد حرف منو نمیفهمید )چرا باید تو دین من ..تو دینی که از طرف خداست باید به مرد اجازه بده که زن رو بزنه ؟؟چرا زن رو مایه آرامش معرفی میکنه و از طرفی وظیفه ی زن رو تمکین میدونه ؟؟و چرا مردای ما تمکین رو فقط در.....میبینن؟چرا فکر میکنن فقط مرده که باید از زنش تمکین ببنیه؟؟چرا ؟ چرا ؟رچا ؟

خیلی میترسم و همیشه برام سواله که چرا؟و اما واقعن چرا اینطوریه ؟؟؟

 

 

بعدن نوشت :

بیایید با هم دوست باشیم و از دست هم ناراحت نباشیم..مرگ در همین نزدیکی س... داشتم ظرف میشستم که کاسه سرخورد و نمیدونم چطور شد که رگمو زدمدستم شده بود عینهو این فیلماکه تمومش خونی هاینا همه از مزایای کار خونه س هاالان دست راست ندارم دیگه ....

بعدن نوشت تر:

بخیه نخورد و فقط خونریزی داره .. حتی امروز ..کاری هم نکردما...۵کیلو بادمجون بلند کردم اما پانسمانم رنگی شد

عزراییل رفیقمونه کاری نداره فعلن

  نوشته شده در  جمعه پنجم مهر 1387ساعت 16:24  توسط Ben  | 
 

امروز که نه ..دیروز تولد باباجونم بود بابای گلم ... بابایی مهربونم ... بابایی صبور و محکمم.. بابایی که روزگار قامتت رو خمیده کرده ....بابا جونم ..۷۸سال تولدت مبارک ...عاشقتم بابا و دستای پیر و مهربونت رو میبوسم

و امشب شب قدر.. شبهای قدر برام یه جور شب وصل و رسیدن ه....شبی که انگار برا این گذاشته شده که من دوباره متولد شم ..شبی که دوباره عاشق شم ..شبی که برسم به اوج ...شبی که بعض سکوتم شکسته شه و فریادی به بلندا و عظمت آسمون بکشم .....شبی که سر سجاده ی  عشق بشینم و بشم عاشق معشوق..بشم عاشق معشوقی که خودش عاشقه ماست

خدایا به حرمت این شبها مارو دریاب...مارو تو آغوش امن خودت پناه بده و خدایا صبر بهمون بده ....خداا نذار غم و مشکلات مارو از تو دور کنه ..نذار کفر بگم .. نذار فراموشت کنم

تو این شبا اگه دلت شکست..اشکی چکید .. منو هم دعا کن

 

دوستای خوبم .....اون پست قبل به دلیل غم یا ناراحتی نبود .....یه چیزی بود که گاهی به سراغم میاد ....و باید مینوشتم ......خیلی وقته دارم سعی!! میکنم غم رو بیرون کنم ...گاهی میزنم خاکی اما درست میشم ..خیلیا این غم و بروز نمیدن(مگه میشه کسی غم نداشته باشه....بعضیا جار نمیزنن و به یه افراد خاص میگن تا آروم شن) اما من بروزش میدم تا خالی شم ....۲۴سال اینکارو کردم حال میخوام این مدلی عمل کنم

به هرحال

چند روز پیش داشتم یه سامونی به کامفولوترم میدادم ..نمیدونم چرا یاده وبلاگ نامه های پست نشده م افتادم...خوندمش...یهو شدم موجی از انرژی...شدم حرکت.. یادم اومد چی  بودم و چی  شدم ...

 

خدایا شکرت

  نوشته شده در  جمعه بیست و نهم شهریور 1387ساعت 11:6  توسط Ben  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM