تبليغاتX
پسته چون خندان شود رسوا شود
 
http://profiles.yahoo.com/u/J3MV5T75VKK2BOC2JNMBUETPAI
 
بیخوابی به سرم زده

دلهره دارم

مشوش هستم

نمیتونم تصمیم بگیرم

خدایا چقدر سخته.. چقدر سخته بخوایی تصمیمی برا یه عمر بگیری ..تصمیمی که میتونه تورو به اوج خوشی برسونه یا بشه یه چاه که بیرون اومدن ازش ....

میخواستم پست فبلی رو تکمیل کنم اما ذهنم بهم ریخته س ..تمرکز ندارم ..نمیدونم چیکار کنم ..نمیدونم باید چه تصمیمی بگیرم ..دوست داشتم برم سراغ دوستام اما ...دوستام!!!!! حتمن باز میگن این تصمیمیه که تو باید بگیری

اه

من تصمیمی میگیرم اما شما هم نظرتونو بگید..به قول مامانم هر سری رو یه عقلی هست و هر کسی میتونه چیزی رو ببینه

درسته.. درست حدس زدید ..موزدی رو برا ازدواج دارم که حاضر شدم روش جدی فکر کنم و به همین دلیل تمام اعصاب و روانم ریخته بهم

تصمیمی گیری برام سخته..میترسم ..اگه حرفاش دروغ باشه ؟اگه فقط در ظاهر این حرفا رو بزنه ؟اگه بعد بزنه زیر حرفش ؟اگه این همه احساس و دوست داشتنی که داره راجبش میگه دروغ باشه ؟اگه  اگه اگه

دارم دیوانه میشم

حرفاش و عقایدش باهام میخونه تو هر چیزی ..دین ..نماز .. روزه ..حجاب..رفتارهای اجتماعی..و و و و و و

حتی شرط های ۵ گانه رو هم قبول کرد

۱-حق طلاق مطلق

۲-سکنی

۳-خروج از کشور

۴-حضانت فرزند

۵-کار و تحصیل

میترسم .خیلی زیاد ..باخودم درگیرم ..داغون و له

کمکم کنید ..چطور بفهمم حرفاش دروغ نیست ؟ چطور بفهمم

خدایا به دادم برس. میترسم .همه چیزا با هم جوره .اما میترسم .میترسم دروغ باشه ..چرا همه چیزایی که میخواستم رو جور کردی ..نه نه  نه .. شکر میکنم تورو

همیشه دوست داشتم انتخاب خودش باشم نه انتخاب دیگری

دوست داستم ازدواجم سنتی باشه نه اینکه بدون سنت ها باشه

همیشه دوست داشتم منو بخاطر خودم بخواد نه اینکه بگه دختر فلانیه یا بگه کار داره و ....

شاید یکی از دلایلم برا فکر کردن رو این مورد به همین دلیله

اون همین بهناز رو دید همینی که هست نه بهنازی که خانواده ش اینجورین و اونجورین

کمکم کنید ..بهم بگید چطور راست و دروغ رو بفهمم. چطور عقاید حقیقی شو بفهمم.چی بپرسم چی نپرسم

  نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388ساعت 0:41  توسط Ben  | 
دیشب فهمیدم یه بنده ی خدا مشکل مالی داره و میگه که میتونه اون مبلغ رو تا آخر خفته جور کنه اما صاحب خونه ......

به دوستام اسمس زدم تا ازشون بخوام خورد خورد با هم مبلغ رو جمع کنیم ...بهشون گفتم که یکی مستحقه و نیاز داره اما یادم رفت بگم که میتونه پول رو برگردونه.حلاصه اینکه بهشون اطلاع دادم و باورم نمیشه که دوستام برای شرکت تو این امر از هم دیگه پیشی میگرفتند

عاشقتونم

عاشق همتون که به من اعتماد کردید

حدایا

روسفیدم کن

میدونم اونا از پولشون گذشتن و حتی اگه این آدم پول رو برنگردونه ثواب این کار خیر براشون درج شده اما....

 

تو این ماجرا بهم ثابت شد چه دوستای خوبی دارم ثابت شد که انسانیت نمرده ثابت شد هنوزم آدما میتونن خوب باشن

این پست رو میخوام ادامه بدم ...شما هم نظرتونو راجع به آدمای این دوره زمونه بگید

  نوشته شده در  یکشنبه هجدهم مرداد 1388ساعت 9:19  توسط Ben  | 
امروز رفتم پیش خاله مرضی‌... خاله ی دوستم ملیکا که مشاور و روانشناس هم هست .وقتی وارد محیط اونجا شدم یهو یاده ۳ سال پیش افتادم ..یاده زمانی که شکستم و دیگه نتونستم وایسم ..یاده زمانی که بعد از ۲۴سال سکوت و خنده یهو شکستم و گذاشتم دیگران روی دیگه ی بهناز رو ببینن

چی شد ؟ چی شد که بهناز استوار و مقاوم دیگه تاب نیوورد و شد یه آدم که عکس العملاش تند و بی منطق شد ؟چی شد که بهنازی که همه روش حساب میکردن یهو قاط زد؟چی شد اون بهنازی که همه عاقل و منطقی میدونستنش و میشناختنش؟چی شد بهنازی که صبوری میکرد و دم نمیزد؟فقط میخندید و نمیذاشت کسی اشکاشو ببینه

چقدر ضعیف شدم ؟چرا یهو بچه شدم ؟ژرا لذت میبرم از اینکه ناز کنم و خودمو لوس کنم ؟۲۶ سال از عمرم بهنازی بودم که جدی بود نه لوس

همش از همونجا شروع شد

از همون روز شوم ..از همون روزی که شکستم و فریاد زدم و هرچی تو وجودم بود ریختم بیرون ..کاش باز هم تحمل میکردم ..کاش ...کاش باز هم صبوری میکردم و نمیذاشتم این بشم . بهنازی بشم بچه..بهنازی بشم که نتونم خودمو کنترل کنم.. بهنازی بشم که همه ی محبت وجودمو بریزم بیرون و بعد بهم بگن تو ترحم کردی نه محبت ...بهنازی بشم که .....

دیشب برای یه دوست دربدر دنبال کار میکشتم ..به این اسمس بده به اون ..به این زنگ بزن و به اون ..در حالیکه هیچ وظیفه ایی نداشتم اما تلاشم تا حدی نتیجه داد

دیشب یاده زمانی افتادم که برا دایی دنبال خونه بودم بدون اینکه صمیمیتی بینمون باشه ....یاد زمانی که پای حرفای اون دوست میشستم ..پای حرفای مامان اونیکی و تلاش و تلاش و تلاش

یاد تلاشی که برا سمیه و سعید داشتم ..یاده خونه پیدا کردن برا سعید ...یاده درد دلای اونی که خواهرش داشت جدا میشد و پدرش فوت کرد و یاده کلی خاطره

حیلیا جواب محبتمو ندادن اما کاره تو برام خیلی گرون تموم شد ...کاش تو هم بی اعتنا از کنارم رد میشدی و نمیگفتی ترحم

آخ

کاش میدونستی .....

امروز با خاله خیلی حرف زدم اما نه برا اینکه گریه کنم ..برا اینکه جتی بپرسم چطور بزرگ شم

خسته م حسته ی خسته

باز هم اتفاقات اون سال داره تکرار میشه و من باز دارم سعی میکنم حرمت نگه دارم ..سعی میکنم سکوت کنم ..

خدایا میشنوی

میخوام سکوت کنم و نذارم حرمت بشکنه ..میخوام سکوت کنم و بی احترامی نکنم ..خدایا میخوام آدم باشم .میخوام بهناز سابفی باشم که شکستنش اما دم نزد .میخوام بهنازی باشم که بهش تکیه کنن..میخوام بهنازی باشم که ....

نمیدونم

کمکم میکنی باز هم قلبم بشه یه دریا

کمکم میکنی بشم دریایی که هرچی بخوان شیره ی وجودشو بکشن باز هم نشه

کمکم میکنی بزرگ شم ؟نذار این بهناز بمونم ..نذار لذت ببرم از بچه گونه حرف زدن ..نذار ..

دلم هوای خونتو کرد دلم هوای اون روزی رو کرد که نشستم جلوی خونه ت و زار زدم ..ضجه زدم و فریاد کشیدم و هیشکی منو نمیشناخت هیشکی

یه بار ..فقط یه بار..فقط یه بار حاجت خودمو بهم بده ..حاجتی برای خودم ...دیگران منویادشون نیست ..دیگران منو دوس ندارن و نمیخوان ..میفهمی...یه بار ..فقط یه بار یه نگا به این دلم بنداز .. تو که میدونی هیشکی براش کاری نمیکنه

به خودت قسم راضیم ازاینکه تلاش کردم برا گرفتن خواسته های دیگران اما ...اما ..الان خودم ..دلم ..حسم..تو میدونی

  نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم مرداد 1388ساعت 23:35  توسط Ben  | 
۱- وبلاگ منو از گوگل ریدر پاک کن

۲- ایضن همون بالایی و باز هم میگم وبلاگ منو از ریدر پاک کن

۳-کاش میدانستی چیست

آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاریست

 

۴-دوستی تکرار دوستت دارم نیست ..

دوستی فهمیدن نگفته های کسیست که دوستش داریم

دوستی خواندن دوستت دارم از نگاه است

 

۵- حتی خونه هم خونه های قدیم ...مثله درک محبت ..مثله امنیت ...دیگه خونه م امن نیست ..دوست دارم برم به گذشته ..اون موقع که حصارهای دیوار خونه بلندترین توی خونه های محل بود ..اون موقع که میپریدم توی حوض خونه و نگران نبودم کسی از پشت پنچره منو میبینه ..اون موقع که شبا روی تراس میخوابیدم و مهم نبود لباس خوابم چه چوریه مهم نبود عصر که رو تراس چایی میخورم لباسم پوشیده س یا نه ..اون موقع که کسی پشت پنچره نبود

امنیت میخوام .. آرامش

 

۶-از وقتی این مطلب رو توی وبلاگی خوندم همش توی ذهنو و جلوی چشممه

کاش ....

 

-سلام خوب هستین؟ (خیال: سلام خانومم..قربونه اون لبخند خوشگلت برم ...خوبی؟...)

--سلام خوبم...شما خوبین؟ (خیال: سلام قلبم...حالا که دیدمت خیلی بهترم...عسلم تو خوبی؟)

-شکر خدا منم خوبم...(خیال: روزی که با دیدن تو شروع بشه مگه میتونم اونروز بد باشم!!؟)

--خونواده خوبن؟....بابا حالشون بهتره؟ (خیال: چی شده چند وقتیه کم پیدایی؟)

-ممنون...همه خوبن...سلام دارن خدمتتون...بابا هم شکر خدا بهترن... (خیال: آره..بابام مریضه سرم شلوغه...قربونت برم چرا رنگت پریده...نکنه قناریه من حالش بده!)

--به سلامتی...چه خبرا؟ (خیال: نه یکمی از دست مامانم عصبانی ام..هی میگه باید ازدواج کنم...عسلکم بالاخره نمی خوای بهم بگی دوستت دارم؟...چرا لفتش میدی؟....قراره برام خواستگار بیادا!!)

-خبری نیست....شما چه خبر؟ (خیال: میدونم...من از روزی که دیدمت دوستت داشتم ولی میدونی چیه....نمی دونم که تو هم منو دوست داری یا نه؟....می ترسم همین چند دقیقه ای هم که میبینمت و جون میگیرم رو هم از دست بدم...اگه منو دوست داری..چرا یه نشونه نمی دی تا من پا پیش بزارم خانومی ی من؟....)

--خب با اجازه تون من دیرم شده...باید برم...(خیال: خوشگلم...فکر نکنم امروز هم بهم بگی دوستت دارم...پس تا بعد...وای برق چشماشو!!)

-پس مزاحمتون نمیشم....به سلامت...(خیال: نه....خواهش می کنم بیشتر پیشم بمون....من بیشتر از هر چیزی تو دنیا دوستت دارم.....وای امروز هم نتونستم بهت بگم دوستت دارم...چقدر من خجالتی ام....بگو دیگه ...رفتش!!)

--خدانگهدار (خیال: وای...دیگه نمی تونم بشتر از این تو چشماش نگاه کنم...برق چشماش داره دیوونم می کنه!...برو دختر ...برو تا آبروریزی نکردی....)

-به امید دیدار....(خیال: وای فقط یه بوس از لباش برای یه عمر در حسرتش موندن کافیه!....کاش می شد شیرینی لباش تمام زندگیمو شیرین می کرد....نرو..وای..خدایا چیکار کنم؟....)

به صرف اینکه دو نفر عاشق هم هستند قرار نیست با هم باشند!

  نوشته شده در  جمعه دوم مرداد 1388ساعت 22:52  توسط Ben  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM