http://profiles.yahoo.com/u/J3MV5T75VKK2BOC2JNMBUETPAI |
غریب و بی کس ..درین برهوت گام برمیدارم و تنهایم ..تاریکی و ظلمت ..
برناردین اوژنی دزیره کلاری توی زندگیش فقط یه ناپلئون بود که بیاد و خوردش کنه اما درست همون لحظه ایی که میخواست خورد بشه یه ژان باپتیست برنادوت اومدو شد ناجی و مرد زندگیش
چه دنیای بدی شده ..حتی عشق رو هم به بازی میگیرن ..دوست داشتن ..محبت ..چطور میشه کسی رو شناخت وقتی بدی و دروغ و کژی و پلیدی از درو دیوار میباره ..چرا ادعای عشق میکنن و چرا انقدر نامردن
وقتی تنهایی و فقط دور خودتو شلوغ کردی..چرا نری بمیری ؟ درست همون طوری که دزیره میخواست خودشو از " سن " پرت کنه !!!! آره ...آره ..مرگ و تنهایی ابدی
تنهایی که کسی کنارت نباشه تا فکر کنی میتونی بهش تکیه کنی
پ.ن:
کاش دزیره ها کم بودن ..کاش عشق وجود داشت ..کاش میشد باز هم دل سوزوند و محبت کرد ...من هم خسته م ..خسته ی خسته ..خسته از انتظار و خسته از نبودت....جام شراب عشق رو بهم بده ..میدونی که عمق نگاهم چیه ..میدونی که چشام به دنبال توئه که مبادا....جرف بزن ..سکوت رو بشکن و نذار بغضم بشکنه ..مگه نه اینکه بغض یه اعترافه و اگه بشکنه التماس..نذار بغضم بشکنه
تو هم مثه منی ...تو هم عاشقی ..تو هم دلت غنج میره واسه یه نیم نگاه عاشقانه ی اون ..جرف بزن پیام آور..حرف بزن و نوید بخش باش برام
دنیای کثیفی شده ..از دیروز دارم مینویسم ..فقط برای تو ..برای تو فزرندم ..برای تو دخترکی که نمیدانم آیا داشتنت برایم همچون آرزویی میماند یا جامه ی عمل خواهد پوشید ..برای تو که شاید پسرم باشی..پسری که من تورا تربیت خواهم کرد و نخواهم گذاشت نامرد باشی ..نخواهم گذاشت مرد حرف باشی ..حرف حرف حرف حرف
آیا آن روز خواهد رسید که تو تجربیات من را بخوانی ؟روزی خواد شد که دخترکم قوی و شاداب و انسان باشد و قلب مهربان و پرمحبت همچون مادرش نشکند؟
آن روز فرا خواهد رسید که پسرم " مرد " باشد و جوانمرد ؟مردی باشد که نمادی از یه انسان حقیقی و جلوه ایی از وجود پروردگار؟
میتوانم آن روز را ببینم یا به گور خواهم برد؟؟؟گور!!!!

وسط این هاگیر واگیر یکی هم از راه میرسه میگه من عاشقم !!!!!!!آخه مگه میشه باور کرد که یکی دل بده و نره آمار طرف رو بگیره ببینه این کیه و چیه ؟!؟!؟!مگه میشه کسی رو دوست داشته باشی و نخوایی خبری ازش بگیری !!!!!! و مگه میشه عاشق باشی و ........
اصلن حوله شو ندارم ..اصلن...نمیخوام بازیش بدم اما مرض داره و روانی ه به شدت ....نمیتونم قانعش کنم ...چه طوری بگم آقا تو از زمین تا آسمون با من فرق داری !!!! عاشقت و دیوونه ت نیستم که بخوام تغییر کنم و سازش کنم به خاطر تو !!!!
تو از من یه بهناز ظاهری دیدی نه این چیزی که هستم
اما اعابم از جای دیگه ایی هم خورده ...ناراحتم از اینکه ممکنه کار من باغعث یادآوری خاطرات و روزای خوش کسی بشه و اون خاطرات ناراحتش کرده باشه .....جالبه !!! خاطرات خوش روزهایی ممکنه الان باعث ناراحتیت بشه !!!!خودم تجربه کردم و دوست ندارم کسی رو ناراحت کنم
حالم گرفته س .....خسته م ....دلم میخواد تکیه کنم ..خسته شدم از بس من تکیه گاه بودم ...حالا یه شونه قوی میخوام که من بهش تکیه کنم و آرامش بگیرم ....آرامش..آرامش ....به دور از هر هیاهو
چقدر جفنگ نوشتما!!!!
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|