http://profiles.yahoo.com/u/J3MV5T75VKK2BOC2JNMBUETPAI |
حالم خوب نیست
با خودم و احساس و عقلم در گیرم
نمیدونم باید چیکار کنم
چیکار کردید با بهناز
چیکار کردید که بهنازی که نمی تونست غم کسی رو ببینه حالا از آزارش لذت میبره ..حالا داره لذت میبره که زجرت میده ..حالا کیف میکنه که تو به چه حالی هستی
آره ...وقتی اصرار میکنی و پیگیری که منو ببینی،وقتی خواهش میکنی که حرف بزنیو قانعم کنی،دلیل میاری ،سعی میکنی ببخشمت ، وقتی از مشکلت میگی دلم غنج میره !!اینه ، اینه اون بهنازی که شماها ساختید ..حالم از همتون بهم میخوره ..حالم از خودم بهم میخوره ...سه ماه و خورده ایی گذشت و حالا برگشتی چی میخوایی ازم
ببخشم ؟همین ؟به همین راحتی؟به همین سادگی؟
چرا نباید فکر کنم داری بازیم میدی و مسخره م میکنی؟
چرا نباید فکر کنم اینم یه بازیه جدیده که شماها شروع کردی ؟چرا نباید فکر کنم که میشینین بهم میخندید و میگید :دیدی خر شد ؟
چرا نباید فکر کنم که بازم مثه بلدوزر از روم رد بشی و لهمو وخوردم کنی؟چند بار بخشیدمت؟ خودت بشمر!! نه ..خدایی بشمر؟ چند بار گفتی بهناز فهمیدم اشتباه کردم ..چند بار ناراحت شدی و گفتی میفهمی چه اشتباهی کردی؟چرا باید باور کنم که فهمیدی چقدر در حقم بد کردی ؟چرا باید اون اسمسهاتو باور کنم ؟چرا باید از زجر کشیدنت ناراحت نشم ؟مگه تو منو زجر ندادی ؟مگه تو منو له نکردی ..منو تبدیل نکردی به یه آدم ....، آره این کلمه رو بکار میبرم حتی اگه تو منو یه قدیسه خطاب کنی ...مهم اینه که نشستی و منو با آدمایی که نمیشناختنم تبدیل کردی به این ..بگم باز هم ؟بگم اون واژه رو که میدونم زجرت میده ..تویی که اگه به خودم میگفتم احمق بیشعور..دعوام میکردی و تهدید ..حالا چه واژه ایی به کار میبرم!!!..میبینی
چرا باید ببخشمت؟چرا باید اجازه بدم بهم زنگ بزنیو حالمو بپرسی؟چرا باید به خودم تلقین کنم تا بشم همون بهناز ...بشم خواهرت......بشم بهنازی که به حرفات گوش بده..بشم بهنازی که سعی میکرد روابطتت رو مستحکم تر کنه ..همه ی روابطتت رو
چرا وقتی ازشون نظر میخواستی نگفتی بهناز این کارو کرد اون کار کرد؟فقط بلدی بهم بگی دستت درد نکنه ..فقط بلدی بگی الان میفهمم...فقط بلدی بگی تازه فهمیدم چیکار کردم ...فقط بلدی بگی بهناز منو ببخش
و حالا بعد این همه زجری که کشیدم و تحمل کردم سروکله ت پیدا شده ...سرو کله ت پیدا شده و خرم میکنی ....منو با خدای خودم در میندازی ...منو با خدایی رودررو میکنی که .....چرا باهام اینجوری میکنی
دارم میمیرم ...دلم میخواد داد بزنم ....تو این همه مدت که اسمس دادی و حرف زدی فقط یه بار دلم به حالت سوخت ...چقدر دلم میخواد زجرت بدم .. دلم میخواد زجر کشیدنت رو ببینم .. ..دلم میخواد بزنمت..تف بندازم تو صورتت..ناخونایی رو که از حرص تو دستم فرو میکردمو میکنم بکشم رو صورتت..چقدر دلم میخواد بال بال زدنت رو ببینم...محقق شدن نفرینام
۲۲اسفند۸۷..میدونی چقدر عذاب کشیدم اما شاید یک هشتم اون زجرو بروز دادم..و همون جا سعی کردم تمومش کنم
داشتم میومدم نمایشگاه و تمام شب رو نخوابیدم ...تو ذهنم مرور میکردم که چطور باهات برخورد کنم ..تو اون جمع باز هم بودن کسانی که نمیدونستند تو با من چه کردی
چرا باید باورکنم که بشم بهناز قبل و یکی دیگه نیادو دوباره ....
یکی به دادم برسه و بگه چه کنم
این چند مدت یا به عبارتی این یکی دو هفته ی اخیر اینجا خیلی بهم ریخته بود
ترس زیادی تو دل همه ی ما افتاده بود .از هفته ی قبل بیرجند در آماده باش کامل نظامی و امدادی هستش .میشه گفت هر لحظه آماده ایم یه اتفاقی بیوفته .نمیدونم دلیل اصلیش چی بود اما به هر حال همه منتظر خبر بودیم و این مساله بیشتر همه ما رو آزار میداد...ما بچه های دانشجو و خوابگاهی . اون هم خوابگاه ما !!
اوایل هفته ی گذشته شایع شد که بیرجند در اماده باش کامل نظامیه .سه تا روایت براش گفتن
۱- حضور "عب د ال مالک ری گی" توی شهر !!! شاید یکی از دلیل های پررنگ شدن این شایعه حضور گشت های فراوونی بود که تو خیابونا در حال گشت بودن بدون اینکه حتی بخوان به کسی تذکر بدند و تا به ماشین مشکوک میشدند نگهش میداشتن .البته بعد که با یکی دو نفر حرف زدم بهم گفتن ظاهرن نیروهای نظامی دارو دسته ی اونو گوش مالی دادند و حالا میترسند که ایشون تشریف ببره اونور و موشک بزنه !!!!!
۲-وقوع زلزله !!!و شاید زلزله ایی به دلیل آزمایشاته " ه س ته ایی"...شاید براتون جالب باشه که بیمارستان ولیعصر و امام رضا در آماده باش کامل و مرخصی هاشون لغو شده بود.همکلاسیم میگفت : مامانم گفته مرخصیامون تا دوهفته لغو و در آماده باش کاملیم .برامون کفن و کافور میارن تا ذخیره کنیم "
۳-حمله ی" آ مری کا" ...حالا شماها که اخبار بیشتر از ما بچه خوابگاهیا گوش میدید حدس بزنید بقیه ش رو
ولی خب این آماده باش ویژه ی مناطق مرزی شرق بود
هفته ی قبل رو با این استرس گذروندیم تا اینکه دیشب
باد و طوفان و سیل و تگرگ و بارون همه با هم به سرمون خراب شد . راه بندون.آبگرفتگی شدید معابر.افتادن درختا.قطع برق .آتیش سوزی ..دیشب فقط صدای آژیر ماشین آتش نشانی بود .خوابگاه ما یه ژله از سطح پیاده رو بالاتره و آب انقدر بالا اومده بود که داخل خوابگاه اومد.
آتش سوزی داخل خوابگاه و انفجار و شکستن شیشه .البه این آتیس سوزی به دلیل روشن کردن شمع بود ولی صدای رعد و برق انقدر مهیب بوده که بچه هاپریدن تو سالن و شمع افتاده پایین. و ....خلاصه دیشب محشری بود برا خودش .اما من مثه یه شیر زززززززززززززززززن به خونه هیچی نگفتم و وقتی آروم شد به باباجونم گفتم .هواشناسی اعلام کرده این وضع تا ۴ شنبه ادامه داره و معلوم نیست چه بلایی به سر ما میاد
الان هم بارون دوباره شروع شد .و شدید![]()
ترس و دلهره مون بابت ریگی و .. کم بود حالا این هوا هم بهش اضافه شد .
و اما تقریبن یه ماه میام کارآموزی..خیلی داره بهم خوش میگذره ..خانوم مهندسیم برا خودم و خیلی چیزا یاد میگیرم ...و جالبی این قضیه اینه که این کار باعث تقویت روحیه م شده اگرچه خیلی حساسو شکنده شدم . ولی خب به هر حال کار خستگی خودشو داره وفقط خستگی برام میمونه و اینکه به زور میخوابم و به زور از خواب پا میشم
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|