تبليغاتX
پسته چون خندان شود رسوا شود
 
http://profiles.yahoo.com/u/J3MV5T75VKK2BOC2JNMBUETPAI
 
 

امروز که نه ..دیروز تولد باباجونم بود بابای گلم ... بابایی مهربونم ... بابایی صبور و محکمم.. بابایی که روزگار قامتت رو خمیده کرده ....بابا جونم ..۷۸سال تولدت مبارک ...عاشقتم بابا و دستای پیر و مهربونت رو میبوسم

و امشب شب قدر.. شبهای قدر برام یه جور شب وصل و رسیدن ه....شبی که انگار برا این گذاشته شده که من دوباره متولد شم ..شبی که دوباره عاشق شم ..شبی که برسم به اوج ...شبی که بعض سکوتم شکسته شه و فریادی به بلندا و عظمت آسمون بکشم .....شبی که سر سجاده ی  عشق بشینم و بشم عاشق معشوق..بشم عاشق معشوقی که خودش عاشقه ماست

خدایا به حرمت این شبها مارو دریاب...مارو تو آغوش امن خودت پناه بده و خدایا صبر بهمون بده ....خداا نذار غم و مشکلات مارو از تو دور کنه ..نذار کفر بگم .. نذار فراموشت کنم

تو این شبا اگه دلت شکست..اشکی چکید .. منو هم دعا کن

 

دوستای خوبم .....اون پست قبل به دلیل غم یا ناراحتی نبود .....یه چیزی بود که گاهی به سراغم میاد ....و باید مینوشتم ......خیلی وقته دارم سعی!! میکنم غم رو بیرون کنم ...گاهی میزنم خاکی اما درست میشم ..خیلیا این غم و بروز نمیدن(مگه میشه کسی غم نداشته باشه....بعضیا جار نمیزنن و به یه افراد خاص میگن تا آروم شن) اما من بروزش میدم تا خالی شم ....۲۴سال اینکارو کردم حال میخوام این مدلی عمل کنم

به هرحال

چند روز پیش داشتم یه سامونی به کامفولوترم میدادم ..نمیدونم چرا یاده وبلاگ نامه های پست نشده م افتادم...خوندمش...یهو شدم موجی از انرژی...شدم حرکت.. یادم اومد چی  بودم و چی  شدم ...

 

خدایا شکرت

  نوشته شده در  جمعه بیست و نهم شهریور 1387ساعت 11:6  توسط Ben  | 

نمیدونم چرا؟ اما گاهی به مرگ فکر میکنم.مخصوصن وقتی یه نفر میمیره که برام عزیزه..و الان اون اتفاق افتاد.. مادر یکی از دوستام که نوه دایی مامانم هم هست فوت کرد ..سن زیادی نداشت ..52 سال ..

به هرحال دیشب به این فکر کردم که اگه همین امشب من بمیرم.....

مامان حالش بد شده ...صدای گریه هاشو میشنوم...بابا یه گوشه نشسته...چقدر دوباره پیر شده ..کوچولو و پژمرده ...زنگ میزنن علی بیاد ...فرحناز..شهناز..مینو هم که اومده... به فامیل خبر میدن ....کی تشیع جنازه س؟؟فوت نابهنگام .. جوان ناکام...بابا که نمیتونه کاری کنه..همه کارا گردن علی هستش...علی آقا و آرش و شهاب...نمیدونم به احسان خبر میدن یا نه شاید بتونن با پارتی بازی براش مرخصی بگیرن ...

به شبنم خبر میدن و مامان بابای ملیکا..خاله هاش

نمیدونم کیا میان برا تشیع .. فامیل که میان....اونم فامیل تعارفی ما....فامیل مادریمم میان .احتمالن زن داییم و پسردایی وخانومش..شاید یکی دوتا از دختر دایی ها نمیدونم خاله "ا" میاد یا نه اما اون یکی نمیاد و نمیخوام که بیاد...دختر عموها و پسرعموهام..چقدر جالب!! همین چن وقت پیش میگفتن ایشالله عروسی بهناز و حالا... اینم یه جور عروسیه دیگه ...اگه خدا به حاجتم تو حج توجه کرده باشه و براورده باشه که خب عروسیه برام ...

خانواده ی  ملیکاشون .. خاله هاش و مادربزرگاش .. میلاد و حتمن خانومشم میاره باخودش....نمیدونم شبنم وقتی بفهمه چیکار میکنه .. میدونم ناراحت میشه ...اما به بقیه خبر میده ؟؟!؟!؟!کاش به ایمی و پری بگه ...امروز مجی حمیدو میبینه و بهش میگه و خب خبر به بقیه هم میرسه ....به همکاراهم خبر میده ..شاید خانوما بیان...آقای نادمی میاد ...

بمیرم برا ملیکا جونم ... بهش نمیگن و اگه بگن هم فقط اشک میریزه و نمیتونه بیاد برا تشیع .یکی دیگه م هست که خیلی دلش میخواد بیاد اما نمیتونه..سمیه ...جیگرای دوپای من ..دقیقن همون دونفری که دوست دارم تو تشیع من باشن ولی نمیتونن بیان اما دلشون خیلی میخواد که بیان

ماه رمضونه وگرنه ایمی و مجی و فرشید میومدن..البته ماه رمضونم نبود ملاحظه میکردن و نمیومدن...یادشون رفته که مامان بابام اونا رو دیدنو میشناسن.. به همکلاسیای بیرجندم خبر میرسه اما نمیدونم کیا میان...احتمالش زیاده آیه یاس بیاد..مریم ومامانش هم میان .. نمیدونم چرا اما حس میکنم میان

امروز و امشب تو خونه غوغاس ... آرامبخشه که به مامان میزنن .. دکتر محمدی و اگه محمد بیاد کنترلگر فشار مامان میشن ...یعنی مامان میتونه فرداتحمل کنه دختر26سالشو میذارن تو خونه ی ابدیش؟؟کاش میتونستم آرومش کنم...بابا بابایی من ... مثه همیشه ساکت .. اشکاش میاد پایین و سکوت..تکیه به عصاش..فقط میشکنه...

همیشه از تشیع جنازه های شلوغ خوشم میومد و دوست داشتم اگه مردم تشیع شلوغی داشته باشم ...خیلی از همکارای بابا منو میشناسن ...و میشه گفت خیلیا به خاطر بابا میان..همکارای بانک .. همکارای صندوق و حاج آقا علوی...... همون کسی که اگه عروس میشدم خطبه ی عقدمو میخوند....نماز میت رو هم اون میخونه...خداروشکر..لااقل تو این یکی شانس اووردم..تلقین و نماز میت رو اون میخونه و مثل همیشه داداش بیچاره م باید مرده رو بذاره تو قبر... قربونش برم که بیچاره تو این مدت در زمینه ی مرده تو قبر گذاشتن تخصص پیدا کرده ...

کاش مامان اینا یادشون نره که برا افطار بچه یتیمارو هم دعوت کنن....طفلی بابام عوض خرج عروسی داره این طرف جبران میکنه...

میتونم صدای ضجه مامان و وقتی سنگ لحدو میذارن بشنوم.....خاک میریزن و .....تموم.. انگار که نبودی ....روز تشیع .. روز اول...ختم .. پنج شنبه ای..پونزدهمی..مجلس های تعزیه که دروهمسایه و فامیل به مناسبت درگذشت این جوان ناکام میگیرن و عید و سال....دیگه تموم شد

تموم ه تموم

کاش بعد از مرگ هم به یادمون باشن .. کاش انقدر آدم خوبی باشیم که هرازچندگاهی یکی برامون یه حمدوسوره بخونه.. کاش انقدر آدم خوبی باشیم که دوست و آشنا رغبت کنن برا تشیع جنازه ت بیان ... کاش انقدر آدم خوبی باشیم که مردم خودشون روی مزارت حلقه بزنن و شهادت بدن که آدم خوبی بود .. کاش انقدر خوب باشیم که همون شب اول برات نماز بخونن...همون شب اول همه برات 40 یاسین و 40 تبارک بخونن

کاش.. کاش .. کاش

 

پ.ن:

وقتی اینا رو مینوشتم هیچ حسی نداشتم اما وقتی به تیکه های مامان و بابا میرسیدم یهو اشکام جاری شد  مواظب مامان بابام باشید .. تنهاشون نذارید

اوهووووووویی با تو ام .. یادت نره اینجا رو با آخرین پست از طرف خودت تموم کنی..اونم اینکه انجا بنویسی من مرحوم شدم مرسی

  نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387ساعت 12:52  توسط Ben  | 

امشب میلاد امام حسن مجتبی هستش.. میلاد امام مظلوم...

ای امام مظلوم و غریب.. آره میگم غریب چون اونجا غریبی تنهایی.. ازت امشب عیدی میخوام .. میخوام چیزایی و آرزوهایی و خاطره های آینده ای رو که پایین مینویسم محقق کنی ..بذاری طعم شیرینی شادی و به خاطر وساطتت تو بچشیم...دلامونو شاد کن..یه روزی ازت خواستم منو دخترت بدونی.. خودتم میدونی چی  میگم ..اما نخواستی .. باشه قبول.. هرچی تو بگی و هرچی  خدا بخواد .. اما

خواهش میکنم

التماس میکنم

ازت حاجت و عیدی میخوام

مارو دریاب

دریاب

میخوام چنتا خاطره ی آینده رو به ترتیب بنویسم ..شماهام میتونید تغییرش بدید

 

امروز تولد پیامبره .یه راست از بیرجند کوبیدم اومدم مشهد. آخه امروز عقد کنونه...دلتون بسوزه .. هی با شماهام..مجی .. ایمی..فرشید..پری

انقده ذوق دارم که خدا میدونه..یعنی از همون روزی که علی بهم زنگ زد و گفت که بلاخره بابای ....رضایت داده روپا بند نیستم ..امروزم که پیچوندم و سریع اومدم..میشه گفت تا الان بیرجند مونده بودم تابتونم برا عقدشون بیام .ساعت10حرم..و منه بدبخت از 5 صبح حرمم..تا الان 100دفعه با همه حرف زدم .بلاخره امام رضا طلبید که این دوتاباهم تو حرم و در کنار هم باشن .دیدمشون..رفتم جلو و الان کنار یه خانومیم ..نمیدوم چیکارشونه..اما از بستگانه......اووووووووووووو این علی چقد فک و فامیل داره ..و بلاخره عروس بله گفت لی لی لی لی لی لی لی لی لی . عینهووو این ندید بدیدا پریدم وسط.....علی بیچاره کپ کرده بود میترسید الان من رو کنم و بپرم ماچش کنم و این بابای سیبیل عروس بگه جنابعالی و منم سه کنم بگم خاله بینازه عروس داماد

خلاصه اینکه جعبه ی نقلی که دستم بود عینهواین حاجت گرفته ها گردوندم و چشمکی نثار عروس و داماد نموده و ...به علی اسمس(همون اس ام اس خودمون) دادم که : اووووووووووووووووو یره!!کجا؟؟ بمونین با عیال یه ذره رازو نیاز کنین.. برو بچو بپیچونید ...دستشون درد نکن اونام پیچوندنو موندن... جای همه تونو خالی کردم ... الهییییییییییییی چه دوماد نازی شده با اون موهاش ... پس گردنشم ویژه خاله جونش صاف کرده (مواظبم خاله )الهیییییییی چه علوسه نازی...سه تایی نماز خوندیم و من اومدم ترمینال

بقیه شو از خودشون بپرسید.. البته میتونید خودتونم بهش یا ادامه شو اضافه کنید

 

 

چقدر جالبه

باورم نمیشه ..اولش شوخی شوخی همه مون ثبت نام کردیم اما باورم نمیشه که الان همه با هم داریم میریم .. من ،سمیه،پری،فروغ،دیبا،عروس خانوم، ایمان،مجی،فرشید....جالبیش در اینه که همه با هم هستیم.. همه با هم ..البته ما خانوما و آقایونمون جدا.. اما پروازهامون یکیه..کاش هتلها هم یکی بود ..فهمیدید دیگه ... عمره دانشجویی...آخه دایی و داداشم ارشد قبول شدن ماها هم که دانشجوتشریف داشتیم

تو فرودگاه بچه ها هم دیگه رو به خانواده هامون معرفی میکردیم ..برا همه جالب بود که با هم هستیم..وایی خدا جونم خیلی خوشحالم ...البته شما اصلن فکر نکنید که خودمون محل پروازو تاریخ انتخابیمون یکی بوده ها

الهی بمیرم برا جناب آقای "ب" که طفلی مجبور شده بود تحت عنوان دوستای مجی اینا بیاد.. آخی اون دوتا فنچ عاشقمونو بگو که علوسش مجبور شد به بهانه ی بعضی جاها مامان باباشو بپیچونه و با آقای "ب"خداحافظی کنه ..الهی قربونت برم عسییییییییییییییسم

از اونجایی که نمیتونستیم انتخاب کنیم کی کدوم اتاق باشه گفتیم آقا!! بی زحمت یه اتاق 6 نفره بدید بهمون ۶ تا تخت هم نبود اشکال نداره ما دوتا ا بروبچو میفرستیم هتل آقایون

بااجازتون فرودگاه رو ما 9 نفر گذاشته بودیم رو سرمون و نگاههای مغرضانه ی مدیران کاروان را فاکتور میگیریم که بسی مایه ترس است و اضطراب را در دلهای همچون گنجشک ما مینهاد

دبیا ..خجالت بکشیدا .. هی تو سروکله ی هم میزنن.. خدا نکرده دارید میرین حج ها..دارین حاج آقا حاج خانوم میشید ..لااقل اینجا مسمون بازی در بیارید

اه اه این دایی و فروغی و مجی و دیبا هم که دیگه دارن پدر لاوو در میارن .. نمیگن اینجا جوون مردم نشسته(البته ماها که با جنبه اییم منظورم بقیه س )

.

.

.

.

خسته و کوفته رسیدیم و حالا جدایی.. خدا پدر این موبایلارو بیامرزه ها ..مدیر کاروانمون گفت استراحت کنید الان نمیشه رفت مسجدالنبی.. فردا صبح برا نماز میریم .. و ما همه حرف گوش کن(به جانه شما) بعد از دوش و غسل و وضو 9 نفری راه افتادیم حرم... نگفتم قضیه چیه؟؟ بابا هتلامون روبروی همه... احتمالن حجمون زیادی قبوله .. فک کنید بشینیم جلو پنجره و باهم حرف بزنیم .. البته این قسمت مربوط میشه به مجتبی و ایمانو ما هم میشینیم سماق میمکیمدقیقن منظورم از ما " من"پری"هستش.. آخه بقیه مون( دایی فروغ-مجتبی دیبا-سمیه-علوس خانوم-فرشید)یا جلو پنجره ن یا پای تلفن

زهرمار...بسه دیگه لودگی .. آدم باشید .. پری سمیه بیایید جلوی اینا رو بگیریم منظورم این 2 جفت فنچ عاشقه (دایی غلط کردم ببخشیدتقصیر پری بود)

راه افتادیم سمت حرم .. قراره امشب و تا صبح اونجا باشیم ...مجتبی داره هرچی دعا و نوحه با خودش اوورده رو میکنه ....قربون پسرم برم که انقده خوب مداحی میکنه ...به هلالی و غیرو ذلک میگه زرشک هرجا کم میاره سمیه ادامه میده ...وایی خدا..شکرت...میدونید کجا نشستیم؟؟ همونجایی که من برا اولین بار تو محوطه مسجدالنبی با خدا رازو نیاز میکردم .. چقدر خلوته..مجتبی میخوند و هرکی تو خلوت خودش بود و تکرار میکرد

.

.

.

فروشگاه مورد علاقه من ..البدر..من و پری و سمیه و زری(:دی) و فرشید با هم هستیم و اون مرغ عشقامون با همن.. هرکی دنبال خریدای خودش ..امرو روز خریدمون ه .. اوهوویی داریم برا عروسی فروغی و دیبا و عروس خانوم خرید میکنیم از اینجا که بریم عروس خانوم تشریف میبره خونه ی علی ...3-4ماه دیگه م فروغ و دایی و مجتبی و دیبا عقد میکنن... الهی جزبزنین....الهی حجتون قبول نباشه اگه همه مونو عروسی دعوت نکنین

هی دارم به این سمیه شومپت غر میزنم بیا تو هم ازین قشنگا بردار مردنی .. تو که باربی هستی چرا ازینا نمیپوشی..کو کوش شنوا.. باز خوبه فروغی به حرفمون گوش میده ..بیچاره مگه جرات داره گوش نده .. در سمت فامیل شوور یه نیگا بهش میندازیم سنکوب میکنه (:دی)قربون دوتاییشون برم کلی لباس و پارچه قشنگ برا عروسیشون انتخاب کردیم ....قراره همه ی  این پارچه هارو ببریم طواف...قربون این چهارتا علوس برم من که چادراشونو خریدیم ...ماه میشن همشونایشالله که دفعه دیگه بیاییم سیسمونی بچه هاتونو بخریم

اگه منو پری و نداشتید چه میکردید؟کی  براتون این همه لباس قشنگ قشنگ انتخاب میکرد ؟؟خودتون که نمیتونستید اینارو تو تنتون ببینیدعروسیتون مبارک ..الهی قربون دل تنگت بشم سمیه جوووونم سال دیگه این موقع با همسلی میایی فدات شم ...عمره دانشجویی رو که نگرفتن ازتونشما بچسب به تلفن اصلنم نگران دل آب شدن ما نباشا

.

.

روز آخر ..دعا توسل..محرم شدیم ..و هر کسی تو راز و نیاز با خودش .. باز هم نصف شب میرسیمو توصیه های مدیر کاروان و امینه مون که نرید خودتون اعمال انجام بدید...کیه که حرف گوش کنه ..کی ؟؟؟ اونم ما؟؟بازم قراره خودمون سرمونو بندازیم پایین و بریم اعمال.. بین اینا منو مجتبی و سمیه یه بار اومدیم و دلشوره اعمال نداریم و سه تایی موفق میشیم اغفالشون کنیمو راه میوفتیم ( خدایی تو مسجد شجره برا اینکه بازم توبیخ نشیم انگار نه انگار که همو میشناسیم ..عینهو بچه ی آدم .. خدای من نگفتم بهتون که چقدر سمیه و فروغ و پری و دیبا و عروس ناز شده بودن .. مثه یه فرشته ...وقتی اون خانوم محرممون میکرد بازهم بغض گلوم گرفته بود ..حس منو انگار همه داشتن چون بعد از احرام هیچ کدوم حرف نمیزدیم ...حتی بعد از بیرون اومدن از مسجدشجره انگاری ایمان و مجتبی و فرشیدو ندیدیم

9نفری از هتلامون زدیم بیرون ..این دفعه هتلا یکی بود اما ما طبقه 19و پسرامون طبقه 5....تو مدینه مثه همیشه تب کرده بودم وخدارو شکر خانوم دکتر حضور داشت ..البته اونم نبود مثه دفعه قبل یه رو میخوابیدم و خودمو میبستم به پرتقال

سوار اتوبوس شدیم ...آخ جونم..از باب ملک عبدالعزیز وارد شدیم.. همون دری که وقتی سرمون رو بالا بگیریم درب خانه ی خدا رو میبینیم ..این دفعه همه سرامونو پایین گرفته بودیم ...منو سمیه و مجتبی جلوتر بودیم و قرار بود تا زمانی که ما نگفتیم کسی سرشو بالانیاره

وارد حیاط شدیم...پله هارو پایین رفتیم...بیست قدم جلورفتیم ..

 حالا

 

 

 

هی بروبچ.. زود بقیه شو شما بگید .. حسی که بهتون دست داد..بی زحمت حاجتای سه گانه تونو هم بگید ..زود باشید دیگه..پروین...فرشید..سمیه..ایمان..فروغ...مجتبی..دیبا..علوس خانومم که نمیاد اینجا(اووی علی بهش بگو بیاد)

من که همون قبلیاس

 

در ضمن به مقدار متنابعی اسمایلی جهت برخی قسمتها نیازمندیم

یه درضمن دیگه مونده

این خانومه رو میبینید ؟؟ که چادرشو دورکمرش بسته!یعنی چادرشو زیر بغلش زده و با عصبانیت داره این ور میاد!!اون پریه داره دنبال ه ایمی و مجتبی میکنه که بزنتشون زیادی لاو ترکوندناون یکی اون طرفی آقاهه رو میبینید؟؟؟ اونم فرشیده

  نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387ساعت 18:36  توسط Ben  | 
آخه چی  بگم به این آدما؟؟ نه ترو خدا شما بگین.... ایناهم آدمن؟؟عقل و شعور دارن ؟؟ باز الان من اینا رو مینویسم علی و بقیه میان میگن چرا منفی و نامید مینویسی.. بابا به چه زبونی بگم آدمای دوروبرمون کوته فکر و ظاهربین و دنیوی هستند

آخه آدم با یه بار دیدن یه دختر مگه میشناسش که برا برادر و فک فامیلش لقمه بگیره !! اونم چی ؟؟ به اندازه ی  برداشتن یه پول از حساب و صرف به اینکه دختره چادری و محجبه بود !!!واقعن برام سواله خوده دختر و اخلاق و فکرش مهم بود یا حساب بانکیش و چادرش؟؟

 

 بعدن نوشت:

همیشه از خواستگاری به شیوه ی سنتی متنفر بوده و هستم.....نمیتونم به خودم بقبولونم که با یه دوجلسه صحبت بزنن تیریپ لاو و دبرو که رفتی .. تازه اونم چه صحبتایی..همش حرف مفت ..هیچ کدوم خوده واقعیشونو نشون نمیدن اونم برا اینکه خدای نکرده عروسی بهم نخوره و اون طرف نره جایی بگه دختره چنین بود و چنان بود..تازه زمانی به این مرحله میرسه که مادر و خواهر و و.... جناب داماد بیان دید بزنن و بپسندنت...من نمیدونم یکی دیگه قراره زن بیگیره اما چرا هر ننه قمری میاد اونو میبینه الا اصل کاری

یاد فیلم انتخاب میوفتم...اونجا هم کلی خندیدم ....فک کنید... بیان دهنتو گردنتو بو کنن...زیر قالی رو بلند کنن ببینن تمیزه یا نه

اما واقعن برام سواله ...آخه چطور؟؟چطور میتونن با یه جلسه ی  ۵ دقیقه ایی تشخیص بدن آدمه خوبیه ... فکر کنین...کسی مثه من که فقط ماه رمضون چادر سرش میکنه !!!!!برم زن یه جوجه شیخ بشم جوک سال بودا.. حال کنید .. این ملت فقط به فکر خوشحالی شمان

 

ولی من همیشه از پسرایی که نمیتونستند خودشون برا خودشون و عشق و علاقه شون تصمیم بگیرن بدم میومده ...دلم میخواد خفه شون کنم .. این فیلم روز حسرت هم که آتیشمو بیشتر کرد که یه پسر انقدر عرضه نداره ( حالا به این کاری ندارم که اینا دیگه خیلی شورش کردنو ...)اما واقعن برام سواله که چرا؟؟ چرا اجازه میدن یکی دیگه برا آینده شون تصمیم بگیره؟؟ عشق و علاقه؟؟شناخت؟؟احساس؟؟جای اینا کجاس؟؟

انقدر نظر مادر و خواهر و هر کسی مهمه؟؟

 

بعدن نوشت ِ قبلن نوشت:

چند روز پیش داشتم یکی از این داستانای خوانندگان کتاب هری پاتر رو میخوندم
هر کسی با قوه تخیل خودش نوشته بود. و این داستان هم کار یکی دیگه بود . تو این داستان عشق جینی و هری نافرجام شده بود و هری داشت با یکی دیگه ازدواج میکرد .جشن نامزدی هری و اون دختر بود و جینی نمیتونست بره . احساس بدی داشت و نمیتونست تو جشن عروس عشقش شرکت کنه . ......و ادامه ی داستان
داشتم فکر میکردم اگه این داستان حقیقی باشه چی؟ فکر کنید ؟ عشق اولتون و کسی که چندسال دوسش داشتید و دارید ..ازتون خداحافظی میکنه و اونم بدون هیچ توضیحی و حالا میخواد ازدواج کنه . چه حسی دارید ؟ چه عکس العملی دارید؟ه جشن اون میرین؟درحالیکه میدونید همه از این عشق نافرجام شما خبر دارن ..و.....اون عشق رو میتونید تا سرحد جنون تصور کنید ..پنجره ی  فهیمه رحیمی رو خوندید؟؟۱۰مهر!!!
حالا شما حس و حالتون رو بگید تا من بنویسم جینی چه کرد
  نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387ساعت 12:8  توسط Ben  | 
 

کسی وجود نداره که بتونه بگه من تا الان هدیه نگرفتم یا اینکه هدیه ندادم

تولد سالگرد عروسی نامزدی روز مادر پدر دانشجو دانش آموز پزشک معلم کارمند ومهندس ............ بلاخره تو یکی از این روزها ما به عزیزانمون کادو و هدیه دادیم .حتی اگه زورکی بوده باشه

اما چیزی که برا من سواله اینه که چه هدیه ایی میدید.تو هدیه خریدن چه مواردی رو مد نظر قرار میدید؟وقتی برا کسی برای اولین بار هدیه میخوایید بخرید و از سلیقه ی  طرف مقابلتون اطالاعی ندارید چه کار میکنید ؟و اما برای شما که هدیه میارن آیا مطابق سلیقه ی  شماست ؟ دوست دارید چه چیزی هدیه بگیرید

دوست دارم شما هم نظرتون رو اینجا بگید

و اما نظر من :

به نظر من وقتی از سلیقه ی کسی اطالاعی نداریم و براش هدیه ایی میخریم یه سری مسایل عرفی رو مد نظر قرار میدیم . مثلن معمولن برای دخترا عروسک و روسری و لوازم آرایش و .. خرید میکنیم .و اگر از سلیقه شون خبر داشته باشیم که خب مسلمن سعی میکنیم از لوازم و اشیا مورد علاقه اونا چیزی بخریم  یا اینکه رنگ و طرح مورد علاقه اونا رو در خریدمون لحاظ میکنیم  و یکی از چیزهایی که دختر و پسر نداره کتاب هستش .با اینکه بعضی وقتا دوستام میگن که اصلن هدیه خوبی نیست اما حقیقت اینه که کتاب منو اغوا میکنه به شرطی که کتاب شعر نباشه .اما به نظر من وقتی برای اولین بار برای کسی هدیه میخریم و نمیدونیم و نتونستیم بفهمیم چی بخریم ...هدیه ایی که میخریم نشون دهنده ی  سلیقه ی  شخصی خودمونه یعنی خرید برای اولین بار یعنی سلیقه ی  خودمون. این نظر منه و خب مسلمن این اصل رو برا خرید به کار میبرم. البته خب قبلش سعی میکنم که بفهمم چی  دوست داره و اگه نشد سلیقه ی  خودمه و این که تجزیه تحلیل میکنم چی  بخرم که بدردش بخوره ....اینه که میگم سلیقه ی شخصی ما در انتخاب هدیه خیلی ... بیشتر از اونچه که بخواییم دخالت و نقش داره

مثلن من... اصلن از هدیه هایی که کاربرد نداشته باشه خوشم نمیاد .با تمام این احوال اگر همچین هدیه هایی میگیرم نگهشون میدارم .البته اینکه میگم کاربرد یعنی چیزایی که فقط به درد این میخوره که تو همون جعبه بذاریشو بعدش تو انباری. وچقدر بده که این هدیه از یه دوست خوبت باشه اینجور مواقع اسپند رو آتیش میشم  اما هدیه نباید فقط مناسبت خاص داشته باشه . هدیه نباید حتمن جنبه ی مادی داشته باشه ..حتی یه تیکه کاغذ که روش نوشته باشه دوست دارم ...اما راستشو بخوایین خیلی بدم میاد پولی و خرج کنی اما چرت و پرت بشه

 

هدیه میتونه بدون مناسبت و حتی در اوج ناراحتی یه دوست براش فرستاده بشه

 

پ.ن:

این پست ادیت میشه ... حتمن.... آخه هنوز خیلی چیزایی که میخواستمو ننوشتم و خب مثل همیشه قدرت بیانم در حد صفر

  نوشته شده در  دوشنبه هجدهم شهریور 1387ساعت 12:39  توسط Ben  | 
خودمم نمیدونم چی  میخوام بنویسم ...یعنی داغون تر و قاطی تر از اونم که بنویسم .. قاطی قاطی.. یه هفته ایی میشه که اینجوریم ...فردا دقیقن یه هفته س.... سالها تمرین کردم برای اون لحظه ...تو تمرینام اصلن گریه نبود مخصوصن جلو بقیه ... همینجوری شد اما دیگه نتونستم کنترل کنم....تلفن...دایی ایمی ...مجی...سمیه که جواب نداد ...شبنم هم که در دسترسم نبود

و بعد زندگی بدون وجود خدایی که ازش قول گرفتم..خدایی که فریاد زنان با سکوتی بلندتر از فریاد ازش خواستم .......تلاش دوستام برا برگردوندنم... تغییر حرف آدمایی که ۱۰ سال پیش یه نظر داشتن و الان....

علی و مجتبی پسر یکی یه دونم خیلی تلاش کردن که دوباره خدا رو بیارن تو زندگیم ....حتی زرتشت !!!! ...سامان باور نمیکرد...خودمم باور نمیکردم ....

انقدر داغون بودم که ناراحتی سمیه عزیزم هم نتونست منو به خود بیاره ..نتونست زندگی رو تو وجودم جریان بده ..نتونست خدارو بیاره تو زندگیم ... آره .. خدا.... چند پست قبلیم چی بود و حالا...

دیروز یا به عبارتی دیشب بلاخره به خودم اومدم اونم تنها به دلیل وجود سمیه عزیزم که صداش آرومم کرد  و باراد  کوچولوی نازم بودو...گریه هامو کم کرد ..اگرچه دیدن اون باز هم وجودمو میسوزوند .. تا آخر عمر.. حسرت داشتن یه همراه و حسرت داشتن یه موجود کوچولو که بهم بگه مامان.......اما .....

بلاخره دیشب به زندگی برگشتم اونم فقط به خاطر عزیزدلم ..سمیه ی نازنینم....تحمل من بیشتر از این حرفاس...میشکنم اما تحمل میکنم ولی اون کوچولوی عزیزم تحملش کم و محدودیتاش بیشتره ..و وجود اون باز پای خدارو تو زندگیم باز کرد

چرا من عاشقم؟؟ چرا؟ چرا انقدر دوستامو میپرستم؟؟ چرا غم سمیه منو آتیش میزنه؟چقدر دوست دارم یه روزی خودم بالاسرش قند بسابم...چقدر آرزو دارم خنده ی قشنگشو از ته دلشو تو لباس سپید عروسی ببینم ....و چقدر دوست دارم یه روز در مقام یه خانوم دکتر مهندس ببینمش

چرا انقدر مهتاب و دوست دارم؟؟ یا پری؟؟همیشه تو رویاهام این مهتاب و پری بودن که برا خرید عروسیم همراهم میومدنخب نخندید.. بلاخره منم دخملم و ازین آرزوها دارم مگه چیه؟؟ به من نمیادوقتی خبر رفتن مهتابو شنیدم اولش ناراحت شدم اما بعد دیدم انقدر دوسش دارم که خوشحالی و شادیشو بیشتر از حضورش میخوام اگرچه هنوزم دپ بودم تا اینکه این اتفاق نحس افتاد و من .....

 

و امروز ..روز اول ماه رمضون... میخوام دوباره شروع کنم ... به تک تک حرفاتون نیاز دارم .. بدجوری شکستم... طوفان کاترینا بدجوری داغونم کرد .. شدتش انقدر بود که چند روزی خدارو .....

بهنازکچل

پ.ن:

کچل کردم. یعنی موهامو زدم .. موهایی که با عشق بلند کردم...تو فکرم ابرو هم بردارم یه عکس میذارم هر کی خواست پیداش کنه

 

دقت کردید؟؟ منو سمیه هردو ییهو باهم قاط میزنیم . اینو ایمان بهم گفت  و جالب اینکه باهم هم خوب میشم . البته خوب شدن من دلیلش باراد و سمیه بودن

  نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم شهریور 1387ساعت 22:54  توسط Ben  | 
 

تنها کاری که میکنیم اینه که بشینیم پای تلویزیون و همه ی  سریالهای آبکی رو از اول تا آخر نگاه کنیم و بعدشم غر بزنیم که اینجوریه و اونجوریه ..اما تا حالا چقدر به مفهوم همین سریالای آبکی دقت کردیم ؟چقدر با زندگی جاری تو جامعه ی  ایرانی مقایسه کردیم تا ببینیم تطابق داره یا نه ؟ پارسال بود؟؟؟؟ .. سریال نرگس!!!و امسال ترانه ی  مادری

من متنقد نیستم و خوشم نمیاد و بلد هم نیستم منتقدانه بنویسم اما امروز اتفاقی افتاد که ...

برادر دوستم با ۲۰ سال سن ازدواج کرد !!!اونم با یه دختر هم سن خودش . کارشونو بد نمیدونم اما چرا ما از همین فیلمای آبکی درس نمیگیریم؟واقعن توی جامعه ی امروز ازدواج تو این سن درسته؟من با ۲۶سال سن میترسم و فکر میکنم چطور میخوام زندگی کنم و زندگی اداره کنم و اونا و خانواده شون خیلی راحت با این مساله کنار اومدن؟ ازدواج همین جشن عروسیی و ۴تا حرف عاشقانه س؟زندگی همش قربون صدقه رفتنه ؟

امروز به حرف سمیرا تو سریال ترانه ی مادری فکر میکردم . واقعن اونا به بلوغ فکری رسیدن؟ میدونن چی  در انتظارشونه ؟ یا فقط ظاهرو میبینن؟پسری که دانشجوی دانشگاه آزاده و هنوز ۲سال دیگه از درسش مونده چطور میخواد سرپرست زندگی  بشه؟ و خانواده ش چطور قبول کردن؟ خانواده ی  اون دختر چی ؟؟مهم تیغ زدن خانواده ی  پسر و امون خدا؟ اگه خدای نکرده بلایی سر پدر و مادر این پسر بیاد کی  میخواد زندگی اونا رو اداره کنه؟

چقدر بده که ما حتی  به پیامهای همین سریالهای آبکی تلویزیونمون نگاه نمیکنیم و دقت نداریم  .گاهی اوقات دلم میخواد آدمایی که مدام سریالامونو مسخره میکنن خفه کنم . نمیگم که همه چیزش درسته ...نه ..ایراد زیاد داره اما کاش به جای غر زدن و کوبیدن خودمون و عواملمون یه ذره تلاش برا بهتر بودنش بکنیم . هرچی باشه این سریالامطابق با جامعه ی  ماست

 

پ.ن:

احسان رفت سربازیانگگار که سربازی همیشه برا بقیه س و بروبچ ما نباید برننمیدونم چرا اما دپسردم..خودمم نمیدونم چم شده . عوض اینکه به سالروز دیدن معبود نزدیک میشم و بیشتر بهش نزدیک شم دارم ازش دور میشم همش این فکر تو ذهنمه که کسانی که قبولش ندارن....

  نوشته شده در  شنبه دوم شهریور 1387ساعت 22:3  توسط Ben  | 
 
                  به نام عشق ! مرا بازیچه خود ساخت magnify
مرا بازيچه خود ساخت چون موسي كه دريا را
فراموشش نخواهم كرد چون دريا كه موسي را
خيانت قصه تلخي است اما از كه مي نالم
خودم پرورده بودم در حواريون يهودا را
نسيم وصل وقتي بوي گل مي داد حس كردم
كه اين ديوانه پرپر مي كند يك روز گل ها را
خيانت غيرت عشق است وقتي وصل ممكن نيست
  نوشته شده در  شنبه دوم شهریور 1387ساعت 16:9  توسط Ben  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM