تبليغاتX
پسته چون خندان شود رسوا شود
 
http://profiles.yahoo.com/u/J3MV5T75VKK2BOC2JNMBUETPAI
 

زندگی مثل چای است

 

گروهى از فارغ التحصيلان قديمى يک دانشگاه که همگى در حرفه خود آد م هاى موفقى شده بودند، با همديگر به ملاقات يکى از استادان قديمى خود رفتند. پس از خوش و بش اوليه، هر کدام از آنها در مورد کار خود توضيح مي داد و همگى از استرس زياد در کار و زندگى شکايت مي کردند. استاد به آشپزخانه رفت و با يک کترى بزرگ چاى و انواع و اقسام فنجان هاى جوراجور، از پلاستيکى و بلور و کريستال گرفته تا سفالى و چينى و کاغذى (يکبار مصرف) بازگشت و مهمانانش را به چاى دعوت کرد و از آنها خواست که خودشان زحمت چاى ريختن براى خودشان را بکشند.

پس از آن که تمام دانشجويان قديمى استاد براى خودشان چاى ريختند و صحبت ها از سر گرفته شد، استاد گفت: «اگر توجه کرده باشيد، تمام فنجان هاى قشنگ و گران قيمت برداشته شده و فنجان هاى دم دستى و ارزان قيمت، داخل سينى برجاى مانده اند. شما هر کدام بهترين چيزها را براى خودتان مي خواهيد و اين از نظر شما امرى کاملاً طبيعى است، امّا منشاء مشکلات و استرس هاى شما هم همين است. مطمئن باشيد که فنجان به خودى خود تاثيرى بر کيفيت چاى ندارد. بلکه برعکس، در بعضى موارد يک فنجان گران قيمت و لوکس ممکن است کيفيت چايى که در آن است را از ديد ما پنهان کند.

چيزى که همه شما واقعاً مى خواستيد يک چاى خوش عطر و خوش طعم بود، نه فنجان. امّا شما ناخودآگاه به سراغ بهترين فنجان ها رفتيد و سپس به فنجان هاى يکديگر نگاه مى کرديد. زندگى هم مثل همين چاى است. کار، خانه، ماشين، پول، موقعيت اجتماعى و .... در حکم فنجان ها هستند. مورد مصرف آنها، نگهدارى و دربرگرفتن زندگى است. نوع فنجاني که ما داشته باشيم، نه کيفيت چاى را مشخص مي کند و نه آن را تغيير مي دهد. امّا ما گاهى با صرفاً تمرکز بر روى فنجان، از چايى که خداوند براى ما در طبيعت فراهم کرده است لذت نمي بريم.

خداوند چاى را به ما ارزانى داشته نه فنجان را. از چايتان لذت ببريد. خوشحال بودن البته به معنى اين که همه چيز عالى و کامل است نيست. بلکه بدين معنى است که شما تصميم گرفته ايد آن سوى عيب و نقص ها را هم ببينيد. در آرامش زندگى کنيد، آرامش هم درون شما زندگى خواهد کرد.

پ.ن۱:

دیدی گفتم :ماه من غصه نخور.....

اما

خیلی سخته چیزی رو که تا دیشب بود یادگاری
صب بلند شی و ببینی که دیگه دوسش نداری

خیلی سخته که نباشه هیچ جایی برای آشتی
بی وفا شه اون کسی که جونتو براش گذاشتی

خیلی سخته تو زمستون غم بشینه روی برفا
میسوزونه گاهی قلبو طعم تلخه بعضی حرفا

خیلی سخته که ببینی کسی عاشقیش دروغه
چقده از گریه اون شب چشم تو سرش شلوغه

خیلی سخته اون کسی که گفت واسه چشات میمیره
بره و دیگه سراغی از تو و نگاه ت نگیره

خیلی سخته که ببینیش توی یه فصل طلایی
کاش مجازات بدی داشت تو قانون بی وفایی

 
خیلی سخته چیزی رو که تا دیشب بود یادگاری
صب بلند شی و ببینی که دیگه دوسش نداری

خیلی سخته که نباشه هیچ جایی برای آشتی
بی وفا شه اون کسی که جونتو براش گذاشتی

 

پ.ن۲:وبلاگ مهتاب فیلتره و بعضیا نمیتونن ببینن اما این لینکیه که مهتاب تو بلاگش گذاشته .شماهم ببینیدhttp://floppy98.blogspot.com/2008/05/blog-post.html

پ.ن۳:

یه کم خیلی زیاد .بنا به دلایلی خیلی داغونم.امروز۲۱/۳/۱۳۸۷ هم که چیزایی پیش اومد و باعث شد استرس زیادی بهم وارد بشه .اونقدر همه چی  اوکی  بود که باید با سانحه ی امروز میگفتم گل بود به سبزه نیز آراسته شد مخصوصن که در دوسه روز قبلش کلن ریخته بودم به هم اونقدر زیاد که شب خوابیدم صب دیدم کلی اس ام اس فرستادم و جریان سگ وپاچه و اینا

پس تا اطلاع ثانوی

 

Deadlock

دیدین برگشتم

  نوشته شده در  دوشنبه بیستم خرداد 1387ساعت 9:27  توسط Ben  | 
 
میدونید که از دید من چقدر زندگی بیهوده ایی دارم

زندگی خالی از خاطره های آینده !!! به چه دردی میخوره .

تلاش .... بدو بدو .....استرس ... غم ...شادی ...

آخرش که چی ؟

 به کجا قراره برسیم ؟؟

شاید اگه وجود یه سری موجودات دوست داشتنی برام نبود زندگیم خالی از هدف میشد

موجودات دوست داشتنی که عاشقشونم

مامان بابا خانواده م دوستام

وقتی از بیرجند میومدم با دیدن تابلوی "سبزوار" قند تو دلم آب میشد .اون موقع یادم اومد که یه سال و نیم پیش چه حس وحال بدی نسبت به این شهر داشتم . به هر حال ....

یاد خوابم افتادم و کابوسام

یاد ترسم .ترس و کابوسی که یه مدت طولانی ولم نمیکرد و با بیدار شدن از خواب میدیدم متکام خیسه

یاد اینکه اگه مامان بابام نباشن

حتی فکر نبود اونا منو نابود میکنه

تا اینکه همونجا توماشین زدم زیر گریه . یهو صحنه های ناخوش آیندی جلوی چشمام رژه رفتن .

نمیتونستم کنترلشون کنم

مخصوصن که فهمیدم چه طوفان وحشتناکی داره تو سبزوار و خراسان رضوی رخ میده

...

 

.

.

.

.

.

نمیخوام بگم چقدر اما همینو بدونید از سه راهی فردوس به سمت بردسکن تا ۵۰ کیلومتری سبزوار ( حول و حوش ۳:۳۰ ساعت) فقط گریه میکردم

اونجا یه چیزی تو ذهنم جرقه زد . شاید این انگیزه هم مثه بقیه چیزا زودگذز باشه و زودی بره اما

میخوام از همین الان برا ارشد بخونم

راستشو بخوایین از ۵ شنبه تو راه دارم به این فکر میکنم اما .

تازه دیشب جرات کردم راجع بهش به دوستام بگم .

شاید دلیلش این باشه که میترسم نتونم به این فکر عمل کنم و برا همین باشه که تو اون وبلاگم (همینجا)نمینویسم

تحقیر شدن از جانب دوستای نتی برام راحت تره تا اطرافیان دنیای حقیقیم

 

میخوام برا ارشد بخونم

یه استارت هم زدم .

تهیه منابع / کتاب ط.الگوریتم پوران پژوهش و نظریه زبان مقسمی

در نهایت تنفر به خاطر اونا که خوشحال و سرافرازشون کنم به این رشته و درس خوندن میخوام بپردازم

خداکنه که انگیزه م از بین نره

 

پ.ن ۱

جرات اینو پیدا کردم اینجا بنویسم . شاید به خاطر کامنتای دوستام بود که جرات پیدا کردم

شاید به خاطر خوشحالی بود که از جانب دایی ایمی و مجتبی دیدم

هرچی  که هست میخوام با همه ی  سختیش شروع کنم

از همین فردا و با خوندن درسایی که این ترم دارم و جزو کنکور هم هست

برام دعا کنید

 

کامنتارو ببینید و حال کنید

نویسنده: مهتاب
دوشنبه 13 خرداد1387 ساعت: 17:48
موفق باشی .
و
ب سایت
 
شراره
دوشنبه 13 خرداد1387 ساعت: 19:28
ان شاالله موفق می شی...توکل کن و تمام تلاشتم روش بذار
 
نویسنده: خاطره
سه شنبه 14 خرداد1387 ساعت: 0:16
خیلی از موضع ضعف برخورد میکنی...
دوست دارم تو رو پر از قدرت و انرژی و امید به آینده ببینم...
تصمیمت هم خیلی عالیه و مطمئنم که اگه بخوای از پسش برمیای...
گیرم نخواستی و نشد... کسی اجازه نداره تحقیرت کنه... چه نتی چه حقیقی...
تو شایستگی چیزهای خوب و قشنگ رو داری... یادت باشه...
 
 
من
سه شنبه 14 خرداد1387 ساعت: 11:17
از معدود افرادی بودی که آشنایی باهاشون نتیجه خوبی برام داشت و آرامش و کمی فقط کمی برگشتن اعتقدات سابقم رو در پی داشت.بیشتر نپرس که نمیگم.
اگه بخوای حتما سال دیگه تو یه دانشگاه خوب تو تهران داری ارشد می خونی. میگم تهران چون دوست دارم تهران باشی.
اونقدر ارزش داری که نه فقط به خاطر قبول نشدنت تو ارشد بلکه به خاطر هر کار دیگه ای هم تحقیر نشی,
فقط شخصا قول میدم اگه قبول نشی ,خفت میکنم
چه معنی داره خواهر من ارشد قبول نشه
  نوشته شده در  جمعه هفدهم خرداد 1387ساعت 22:26  توسط Ben  | 
                 منودریاب خدا.تا به کی؟؟؟

ماه من غصه نخور زندگي  جذر و مد داره
                      دنيامون يه عالمه آدم خوب و بد داره
ماه من غصه نخور همه که دشمن نميشن
                      همه که پر ترک مثل تو و من نميشن 

ماه من غصه نخور مثل ماها فراوونه
              خيلي کم پيدا ميشه کسي رو حرفش بمونه
ماه من غصه نخور گريه پناه آدماس
               ترو تازه موندن گل ماله اشک شبنماس

 

ماه من غصه نخور زندگي بي غم نميشه
اوني که غصه نداشته باشه آدم نميشه

 

ماه من غصه نخورخيليا تنهان مث تو
              خیلیابا زخماي زندگي آشنان مث تو
ماه من غصه نخور زندگي خوب داره وزشت 
              خدارو چه ديدي شايد فردامون باشه بهشت

ماه من غصه نخور زندگي بي غم نميشه
               اوني که غصه نداشته باشه آدم نميشه
ماه من غصه نخور دنيا رو بسپار به خدا
               هر دومون دعا کنيم تو هم جدا منم جدا

  نوشته شده در  سه شنبه هفتم خرداد 1387ساعت 15:15  توسط Ben  | 
بچه که بودم آرزو های زیادی داشتم . وقتی دیروز داشتم دوباره دفتر خاطراتمو مینوشتم و ودوباره ا سال ۷۵ شروع به خوندنش کردم بغض گلومو گرفت . چقدر از آرزوهام دور بودم . از درس /دانشگاه/کار / عشق و ...

 

منم میخواستم  خاطره های آینده داشته باشم اما هرچی فک کردم دیدم خیلی تهی و خال شدم

هیچی نمیخوام

الان فقط دوستام و عزیزانم برام مهمن

اینکه خاطره های آینده ایمان به حقیقت بپیونده

اینکه سمیه  همیشهو همه جا شاد و سالم و .......

.

.

.

.

.

خیلی دوس دارم بدونم ۱۰ سال دیگه یعنی ۳۶ سالگیم کجام . تا چشم به هم بزنم شدم۳۶ ساله و ۴۶ /۵۶/۶۶

کجای این سن ها صفحه ی آخر شناسنامه م پر میشه و بعدش سوراخ !

به اطرافم نگاه میکنم

اطارفیان هزاران هزار آرزو دارن

ارشد /ادواج/ عشق /زندگی ....

 

  نوشته شده در  جمعه سوم خرداد 1387ساعت 11:43  توسط Ben  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM