تبليغاتX
پسته چون خندان شود رسوا شود
 
http://profiles.yahoo.com/u/J3MV5T75VKK2BOC2JNMBUETPAI
 
 

میخواستم یه پست جدید بذارم اما این تو آف لاین ها دیدم و نتونستم

 

عنوان: بازدید رییس جمهور پیشین و کنونی از نمایشگاه کتاب (عکس) - [جمعه 20 ارديبهشت 1387]

 

وای که اگه میدونستم اون رو خاتمی جونم اونجاس میرفتم و ......

 

پ.ن۱)وبلاگ زرتشت عزیز افتتاح شد

پ.ن۲)خیلی سخته که بدون هیچ چشم داشتی برای کسی دل بسوزونی . کمکش کنی . پابه پای اشکهاش اشک بریزی و تو خلوت شبانه ت براش دعا کنی

اما بعد.......

بزنه و لهت کنه .بی تفاوت از کنار تو رد بشه و فقط به مقصود رسیدن خودش مهم باشه

پ.ن۳)تولدم نزدیکه

همیشه روز تولدم یه جوری خراب میشه .سه شنبه تولدمه و همین امروز یه سری حرفا خاطراتی و برام زنده کرد

اون خاطرات مهم نیستن اما کمبودی که خودم حس میکنم آزارم میده . راضیم به رضای خدا که تنها مامن تنهایی منه

  نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت 9:39  توسط Ben  | 
دخترک تو کوچه های تاریک قدم می زد

 میترسید

از دور یه سیاهی دید

یه سیاهی که حرکت میکرد و به سمت اون میومد

 شاید این دخترک بود که به سمت اون میرفت !

تمام وجودش رو ترس گرفته بود 

از سیاهی میترسید اما یه چیزی اونو به سمت سیاهی هل میداد !!

 یه دست نامریی . یه نیروی جاذبه .. نمیشد گفت چیه

 با سیاهی همگام شد با ترس و دلهره سیاهی رو در آغوش گرفت و در آغوش سیاهی آروم گرفت ! میترسید اضطراب ... ... ...

امااون سیاهی نبود . نور بود.  اماآیا میشد اونو یه نور دونست که زندگیشو روشن کنه یا تنها فانوسی بود برای روشنایی موقت

 دخترک میترسید و در اضطراب بود

 در کنار نور آرامش داشت و هم از اون نور میترسید

 تنها زمان می تونست به اون کمک کنه و شایدخودش

 تاحالا چن بار دچار تردید شدید ؟ چیکار کردید؟ چطور خودتون رو از این دوراهی نجات دادید ؟ قلبتون حکم میکنه کاری رو انجام بدید اما عقل مانع انجام اون میشه ؟ چه کاری انجام دادید که از این دوراهی بیرون بیایید؟؟؟

شاید خیلیا بگن: دخترا احساسی عمل میکنند و .....و این پسرا هستند که عقلانی تصمیم میگیرن اما همیشه این نیست خیلی وقتا دخترا عقل و احساس رو کنار هم میذارن و تصمیم میگرن عقل برترین و میخواد و احساس تنها راه چاره رو مناعت طبع و برداشتن گامهای کوچیک میدونه .خب اینم نوعی تصمیمی گیری خانوماس

نمیدونم چی میخوام بنویسم این از اون دسته پستایی هستش که هزارتا حرف نگفته داری و باید خودتو خالی کنی اما ........

  نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 15:30  توسط Ben  | 
 

به این معتقدم که خدا عادل هستش و به این معتقدم که اون عدالتی بی پایان داره

متن زیر رو ببینید

از اینجا.بلاگ آزاده برداشتم و نتونستم از نوشتنش تو وبلاگ خودم خودداری کنم

 

 

روسپی و راهب

راهبی در نزدیکی معبد زندگی می کرد . در خانه روبرویش یک روسپی اقامت داشت !

راهب که می دید مردان زیادی به آن خانه رفت و آمد دارند ,تصمیم گرفت با او صحبت کند . زن را سرزنش کرد : تو بسیار گناهکاری . روز وشب به خدا بی احترامی می کنی . چرا دست از این کار نمی کشی ؟ چرا کمی به زندگی بعد از مرگت فکر نمی کنی ؟!

زن به شدت از گفته های راهب شرمنده شد و از صمیم قلب به درگاه خدا دعا کرد و بخشش خواست و همچنین از خدا خواست که راه تازه ای برای امرار معاش به او نشان بدهد.اما راه ديگري براي امرار معاش پيدا نكرد .

بعد از یک هفته گرسنگی , دوباره به روسپی گری پرداخت .اما هر بار که خود را به بیگانه ای تسلیم می کرد از درگاه خدا آمرزش می خواست ...

راهب که از بی تفاوتی زن نسبت به اندرز او خشمگین شده بود فکر کرد : از حالا تا روز مرگ این گناهکار , می شمرم که چند مرد وارد آن خانه شده اند

و از آن روز کار دیگری نکرد جز این که زندگی آن روسپی را زیر نظر بگیرد , هر مردی که وارد خانه می شد , راهب ریگی بر ریگ های دیگر می گذاشت .مدتی گذشت ...

راهب دوباره روسپی را صدا زد و گفت : این کوه سنگ را می بینی ؟ هر کدام از این سنگها نماینده یکی از گناهان کبیره ای است که انجام داده ای , آن هم بعد از هشدار من . دوباره می گویم : مراقب اعمالت باش !

زن به لرزه افتاد , فهمید گناهانش چقدر انباشته شده است . به خانه برگشت , اشک پشیمانی ریخت و دعا کرد : پروردگارا, کی رحمت تو مرا از این زندگی مشقت بار آزاد می کند ؟

خداوند دعایش را پذیرفت . همان روز , فرشته ی مرگ ظاهر شد و جان او را گرفت . فرشته به دستور خدا , از خیابان عبور کرد و جان راهب را هم گرفت و با خود برد ...

روح روسپی , بی درنگ به بهشت رفت . اما شیاطین , روح راهب را به دوزخ بردند !

در راه , راهب دید که بر روسپی چه گذشته و شِکوه کرد : خدایا , این عدالت توست ؟ من که تمام زندگی ام را در فقر و اخلاص گذرانده ام , به دوزخ می روم و آن روسپی که فقط گناه کرده , به بهشت می رود ؟!

یکی از فرشته ها پاسخ داد : " تصمیمات خداوند همواره عادلانه است . تو فکر می کردی که عشق خدا فقط یعنی فضولی در رفتار دیگران . هنگامی که تو قلبت را سرشار از گناه فضولی می کردی , این زن روز وشب دعا می کرد . روح او , پس از گریستن , چنان سبک می شد که توانستیم او را تا بهشت بالا ببریم . اما آن ریگ ها چنان روح تو را سنگین کرده بودند که نتوانستیم تو را بالا ببریم !!!

از کتاب : پدران . فرزندان . نوه ها "

اثر : پائولو

 

جالب نیست ؟؟

  نوشته شده در  سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت 11:53  توسط Ben  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM