تبليغاتX
پسته چون خندان شود رسوا شود
 
http://profiles.yahoo.com/u/J3MV5T75VKK2BOC2JNMBUETPAI
 
شاید زندگی  آن مهمانی نباشد که میخواستی

اما حالا که دعوت شدی زیبا برقص

 

وقتی  دلم میگیره این اسم ام اس رو میخونم و بهش فکر میکنم . آره در مورد من زندگی  و رشته ی  تحصیلیم این نبود که میخواستم

زبان انگلیسی و .....

یه نفر بهم گفت چرا تو نرفتی  کودک یاری بخونی !!!

وقتی  صدای بچه های کوچیکو میشنوم دلم غنج میره . وقتی  باهاشون بازی میکنم . صدای خنده هاشونو میشنوم . وقتی  منو خاله صدا میزنن . وقتی  وقتی وقتی 

بچه ها یه فرشته ن . فرشته هایی که ما یادمون میره وجود دارن . همیشه به دنبال فرشته ها هستیم اما یادمون میره فرشته هایی زمینی رو در کنارمون داریم

مگه نه اینکه فرشته های خدا اعمال مارو مینویسن ؟؟؟ بچه ها چی  ؟ مگه اونا اعمال ما رو تو ذهنشون ثبت نمیکنن

مگه نه اینکه فرشتههای خدا قلب پاک و بدون گناهی دارن ؟

مگه نه اینکه فرشته ها پاک و معصومن ؟

مگه نه اینکه فرشته ها سپید و زیبان ؟

یه نگاه به این موجودات کوچولو بندازینم . اونا همون فرشته های خدان و من عاشقشون  

اما حالا زندگی  منو اوورد به دنیای کامپیوتر . رشته ایی که شاید هیچ سنخیتی  باهاش نداشته باشم اما از بعضی جهات دوسش دارم . به خاطر خانواده و دوستایی که بهم داد. میخوام دوباره بشم اون بهناز ترم ۴ دوره ی  کاردانی 

اونی  که نمره هاش کمترینش ۱۷ بود . اونی  که از نوشتن برنامه با" سی" لذت میبرد .اونی  که آخرین روز فارغ التحصیلیش ازش خواستن بیاد کار کنه اونم تو سایت

میخوام زیبا برقصم اما ...... راستش میترسم

به نظر من زندانبان زندگی  خودمونیم و ناامیدی

چقدر قشنگه که از غفلت زندانبان استفاده کنیم و تجربه هامونو بندازیم تو کوله پشتی و پرواز کنیم

و چقدر قشنگه که تو لحظه هایی که دوستامون زندانی زندانبان ناامیدی هستند کمکشون باشیم. نذاریم تنهایی رو حس کنن

پس دوستی برای چیه ؟ برا لحظات شادی ؟ اینجور مواقع که همه هستن  

  نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم بهمن 1386ساعت 22:27  توسط Ben  | 

love is not only made for lovers
its also for friends who love each other better than lovers
happy valentine day

این اس ام اس ی  بود که بهم رسید و من انقدر از معناش خوشم اومد که برای دوستام فرستادم اما جواب یکی  از اونا  برام خیلی دلچسب بود و منو یاد سال پیش انداخت که ارق(عرقergh)ملی م گل  کرد و گفتم فقط روز عشق ایرانی

اما امسال انقدر حالم بد بود که حتی  یاد ولنتاین هم نبودم چه برسه به ......

اما ماها چقد راجع به این روزا میدونیم ؟ راجع به فرهنگمون ؟ سنتهای باستانیمون ؟

روز 26 بهمن (Valentine) در تقويم جديد ايراني دقيقا مصادف است با روز 29 بهمن که "سپندار مذگان" يا "اسفندار مذگان" نام داشته است.فلسفه بزرگداشتن اين روز به عنوان "روز عشق" به اين صورت بوده است كه در ايران باستان هر ماه را سي روز حساب مي كردند و علاوه بر اينكه ماه ها اسم داشتند، هريك از روزهاي ماه نيز يك نام داشتند. بعنوان مثال روز اول "روز اهورا مزدا"، روز دوم، روز بهمن ( سلامت، انديشه) كه نخستين صفت خداوند است، روز سوم ارديبهشت يعني "بهترين راستي و پاكي" كه باز از صفات خداوند است، روز چهارم شهريور يعني "شاهي و فرمانروايي آرماني" كه خاص خداوند است و روز پنجم "سپندار مذ" بوده است. سپندار مذ لقب ملي زمين است. يعني گستراننده، مقدس، فروتن. زمين نماد عشق است چون با فروتني، تواضع و گذشت به همه عشق مي ورزد. زشت و زيبا را به يك چشم مي نگرد و همه را چون مادري در دامان پر مهر خود امان مي دهد. به همين دليل در فرهنگ باستان اسپندار مذگان را بعنوان نماد عشق مي پنداشتند. در هر ماه، يك بار، نام روز و ماه يكي مي شده است كه در همان روز كه نامش با نام ماه مقارن مي شد، جشني ترتيب مي دادند متناسب با نام آن روز و ماه. مثلا شانزدهمين روز هر ماه مهر نام داشت و كه در ماه مهر، "مهرگان" لقب مي گرفت. همين طور روز پنجم هر ماه سپندار مذ يا اسفندار مذ نام داشت كه در ماه دوازدهم سال كه آن هم اسفندار مذ نام داشت، جشني با همين عنوان مي گرفتند.
سپندار مذگان جشن زمين و گرامي داشت عشق است كه هر دو در كنار هم معنا پيدا مي كردند. در اين روز زنان به شوهران خود با محبت هديه مي دادند. مردان نيز زنان و دختران را بر تخت شاهي نشانده، به آنها هديه داده و از آنها اطاعت مي كردند.
ملت ايران از جمله ملت هايي است كه زندگي اش با جشن و شادماني پيوند فراواني داشته است، به مناسبت هاي گوناگون جشن مي گرفتند و با سرور و شادماني روزگار مي گذرانده اند. اين جشن ها نشان دهنده فرهنگ، نحوه زندگي، خلق و خوي، فلسفه حيات و كلا جهان بيني ايرانيان باستان است. از آنجايي كه ما با فرهنگ باستاني خود ناآشناييم شكوه و زيبايي اين فرهنگ با ما بيگانه شده است
. نقطه مقابل ملت ما آمريكاييها هستند كه به خود جهان بيني دچار مي باشند. آنها دنيا را تنها از ديدگاه و زاويه خاص خود نگاه مي كنند. مردماني كه چنين ديدگاهي دارند، متوجه نمي شوند كه ملت هاي ديگر شيوه هاي زندگي و فرهنگ هاي متفاوتي دارند. آمريكاييها بشدت قوم پرستند و خود را محور جهان مي دانند. آنها بر اين باورند كه عادات، رسوم و ارزش هاي فرهنگي شان برتر از سايرين است. اين موضوع در بررسي عملكرد آنان بخوبي مشهود است. بعنوان مثال در حالي كه اين روزها مردم كشورهاي مختلف جهان معمولا به سه، چهار زبان مسلط مي باشند، آمريكاييها تقريبا تنها به يك زبان حرف مي زنند. همچنين مصرانه در پي اشاعه دادن جشن ها و سنت هاي خاص فرهنگ خود هستند.

"اطلاع داشتن از فرهنگ هاي ساير ملل" و "مرعوب شدن در برابر آن فرهنگ ها" دو مقوله كاملا جداست.با مرعوب شدن در برابر فرهنگ و آداب و رسوم ديگران،

بي اينكه ريشه در خاك، در فرهنگ و تاريخ ما داشته باشد، اگر هم به جايي برسيم، جايي ست كه ديگران پيش از ما رسيده اند و جا خوش كرده اند!

 

مطالب بالا برگرفته از وبلاگ هومن  هستش و خیلی روی من تاثیر گذاشت

به هر حال ما  ایرانیها با این فرهنگ غنی  و پربار چرا باید به دنبال فرهنگ بیگانگان بریم ؟وقتی  میتونیم در عین امروزی و متجدد بودن فرهنگ باستانی و مذهبی مون رو  داشته باشیم چرا ؟؟؟؟؟؟

 

اما از یه طرف هم وبلاگ مهتاب توجه منو به خودش جلب کرد !!! میدونم مهتاب حرف الکی  نمیزنه و حرفاش معمولن با تحقیق و تعمق و تفکر هستش

پس وبلاگ مهتاب رو بخونید و شما هم نظر بدید

  نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم بهمن 1386ساعت 12:4  توسط Ben  | 
از قدیم گفتن :

هر کی  خربزه میخوره  پای  لرزشم میشینه !

خب  منم باید پای لرزش بشینم . درسته مثله همه ی  ترمهای گذشته کار کردم اما بهم هشدار داده شده بود که ترم سختی  دارم . و صد البته که ..........

همه ی  چیزا و همه ی  این لزرا تقصیر خودمه چون وقتی  خربزه میخوردم یادم رفته بود که برم و کنار بخاری خودمو گرم کنم

واقعن چند نفرمون وقتی کاری رو انجام میدیم نتیجه ی  اون کارو حاصل اعمال خودمون میدونیم ؟؟؟

چند نفرمون روی عقایدمون استواریم ؟؟

چند نفرمون افکارمون رو باور داریم ؟

چند نفرمون پای  حرفمون وامیستیم و میگیم : من....

مگه نه اینکه : از ماست که بر ماست

کاش همیشه انقدر شجاعت داشته باشیم که کاری و انجام ندیم و اگه انجام دادیم با شجاعت بیشتر نتیجه ی  عملمون رو قبول کنیم

من شیطنت ها و .... همیشگیمو داشتم . مثل همیشه درسو گذاشتم فقط برا پاکنویس کردن جزو ه و آخر ترم و نتیجه ش این شد

با کمال افتخار :::

دارم دعا میکنم که مشروط نشم !    که شدم    نشدم

امروز جاتون خالی یه خربزه یخ زده خوردم و تمام وجودم لرزید . درست مثه وقتایی که سر برخی  جلسات میشستم و کفری میشدم .اما به این فکر رسیدم که اگه یه ذره همش یه ذره بیشتر میخوندم (مثه آمار) شاید الان نکره های بهتری داشتم اما یه لحظه به این رسیدم که من تو نظریه مشکلی نداشتم . مشکلات رو حل  میکردم اما علامت میذاشتم که بعد از بچه ها بپرسم اما ....

اما ای  کاش دوستام قبل امتحان معماری بهم میگفتند که من اینجوری معماری رو هم داغون نکنم. اینجوری شاید احتمال مشروطیم کم میشد

آخرش چی  شد

به هر حال این ترم هم گذشت و من شجاعت اینو پیدا کردم که خودم پای  کاری که کردم وایسم آره بیشترین تقصیر از خودمه و از این عادت و اخلاق مزخرف همیشگیم

میتونستم با کمی  فشار اووردن رو خودم ۴ ترم و ترم تابستونی  تموم کنم اما .....

حالا هم چیزی نشده !!!! از همین الان میشه شروع کرد

خیلی راحت .. فقط یه یا علی میخواد

" یا علی "

  نوشته شده در  شنبه بیستم بهمن 1386ساعت 20:38  توسط Ben  | 
هوالحق

چند نفرمون اينو باور داريم که اون حقٍ و جاي حق هم نشسته ؟
چن نفرمون اونو توي زندگي روزمره مون ديديم ؟
امروز من براي چندمين بار ديدمش ... ديدن که شايد نشه گفت اما حسش کردم . تو بغلش رفتم و عاشقانه سرمو رو سينه ش گذاشتم
آره دارم راجع به خدا حرف ميزنم . همون پدر مهربوني که منو از تاريکي نجات داد و دستمو گرفت و به روشني اوورد .
سال پيش اگه اشتباه نکنم 3 آذر بود که با کنکور خوبي که دادم مطمئن بودم تهران قبولم ! خواب شبهام بودم توي تهران و در کنار دايي جونم
بعد از اون همه عذاب يهو نور اومد تو زندگيم
و 21 دي بود که هم گريه کردم و هم خنديدم
با اينکه تهران قبول نشدم اما اومدم بيرجند
مهم اين بود که قبول شده بودم و بايد تغيير ميکردم
مهم اين بود که اومدنم به اين شهر يه شروع دوباره بود
مهم اين بود که بايد شروع ميکردم و يه بهناز جديد ميشدم . بهنازي که از دوستاش ياد گرفت که آدم خوبي باشه و با گذشته فرق داشته باشه
اما خدا
بايد بنويسم
بايد راجع به اون بنويسم
بايد راجع بهش حرف بزنم و فرياد بکشم که دوسش دارم
اما هنوز عاشق ..... نميدونم شايد عاشقش باشم ... آخه يه عادت بد دارم اونم اينه که معشوق رو حرص ميدم
اينم يه جور بدجنسيه ديگه
و امروز
امروز خدا يه بار ديگه خودشو بهم نشون داد
يه بار ديگه بهم نشون داد اگه بهش ايمان داشته باشم همه چيو درست ميکنه
سميه ي عزيزم دانشگاه قبول شد
يادمه شب قبل از کنکورش نماز خوندم و ازش خواستم
خدا ...خدا .. خدا ...خدا
اون کسي که ما رو آفريد ... اون کسي که ما هم جزئي از وجود مقدسش هستيم

اون کسي که وقتي  غم داريم مياد تو دلمون و  اون موقع هستش که حس ميکنيم کسي رو داريم و يه پناهگاه برامونه
توي نت خيلي جاها بودم و ديدم که آدما خدا رو نفي ميکردن اما من نميتونم نبودش رو باور کنم . مگه ميشه ؟؟ مگه ميشه خدا نباشه
من خدا رو توي  دلم و تو تنهاييام پيدا کردم
من مسلمونم اما شايد مسلموني  ه من با خيلي ها متفاوت باشه
من دين رو و اسلام رو با حرفاي ايرج و پشتوانه ي  ديني ه تربيتيم و کتاب " گفتگو با خدا " پيدا کردم
من مسلموني رو در انسان بودن ميدونم
و مسلموني  رو در کتابي ميدونم به نام قرآن که بايد با حال تفسيرش کرد
مسلموني  رو در اخلاق نيک ميدونم
مسلموني  رو در مهربان بودن و حلم ميدونم
مسلموني  رو در اين ميبينم که پندار نيک و کردار نيک داشته باشم
من مسلموني  رو در تلفيق چندين دين ميبينم
مگه نه اينکه ما " اديان " ندارم و همه دين هستش
مگه نه اينکه ما همه بايد تسليم باشم و اين تسليم بودن يعني اسلام
اما اين تسليم بودن رو در اين نميبينم که اگه فقط در کتاب آسماني من حرفي زده شده بود باور کنم و چشم بسته قبول کنم
تسليم بودن من در اجراي اوامري هستش که قبولشون کنم اما نه چشم و گوش بسته !!! اين مسلموني نيست که چون دستوري صادر شده پس اجابت بشه
حاضرم بهم کافر ... مشرک.. گفته بشه اما گوسفند وار مسلمون نباشم

از همه ي  دوستاي مومن و معتقد معذرت ميخوام اما اينا باور منه و از خدا خواستم
اون لحظه که براي اولين بار چشمام به خونه ش افتاد و اون لحظه ايي که همه ميگن لحظه ي اجابته

از سه تا حاجتي که از خدا خواستم خدا داره هي  سومين خواسته رو برام اجابت ميکنه
خدايا ازت ممنونم
ازت ممنونم که منو تنها نميذاري و اون لحظه هايي که گناه ميخواد به سمت من بياد اونو ازم دور ميکني
ازت ممنونم که نداي قلب منو ميشنوي
ازت ممنونم به خاطر اين که توي قلبم ميايي وهميشه کاري ميکني که حضور ، هميشگيتو حس کنم
و ازت مهذرت ميخوام اگه گاهي باهات قهر ميکنم

پ.ن1
شک ندارم نصف کسايي که اين پست رو ميخونن منو کافر ميدونن و به دين داري من شک دارن اما..... نميدونم اينو بايد کسايي که منو ميشناسن بگن که آيا .....؟؟؟؟
پ.ن2
چون دوست ندارم پستام طولاني بشه راجع به دين و خدا ادامه رو ميذارم برا پست ديگه و البته پست بعدي چکيده ايي هست از وبلاگاي ديگه م و نظرات دوستاني که قبول دارم
پ.ن3
به قول يکي از دوستام من مسلمونم .اما يه مسلمون روشنفکر . شايد بايد شاگرد دکتر شريعتي ( همشهري عزيز ) ميشدم

  نوشته شده در  چهارشنبه سوم بهمن 1386ساعت 16:48  توسط Ben  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM