تبليغاتX
پسته چون خندان شود رسوا شود
 
http://360.yahoo.com/profile-xyIgPrEzfrVdDTh3xYt7HDuh غربت را نبايد در الفب
 
چگونه امنیت خود و دوستانتان را در فیسبوک افزایش دهید.

1-این پیوند را باز کنیدhttp://www.facebook.com/privacy/?view=search
۲. مطابق شکل زير گزینه ها را تغییر دهید.

۳. کلید "Save Changes" را کلیک کنید.

الان دیگر نه کسی شما را پیدا خواهد کرد، نه عکستان و نه فهرست دوستانتان را ميتوانند ببينند. انگار شما در فیسبوک وجود ندارید. لطفا به دوستانتان نيز آموزش دهيد

 


  نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعت 9:15  توسط Ben  | 
چقد خوبه که وقتی تنها و بیکاریم فکر کنیم به همه چی ..به کارایی که کردیم ..به هدفهامون به کارایی که در راستای انحام هدفهامون انجام میدیم ..به شکستامون..به پیروزی هامون ...یه کمی دفترمون ..دفتر خاطراتمون رو ورق بزنیم و برگردیم به گذشته به کسایی که تو زندگیمون اومدن و رفتن ..به کسایی که هستند یا خواهند اومد..چقدر تو زندگیمون نقش داشتند ؟چقدر ارزشمندن؟ چقدر ما بهشون اهمیت میدیم ؟چقدر اونا بهمون اهمیت میدن؟واقعن چقدر برامون مهمن؟ اهمیت اونا در چه حدی ه ؟چه تعداد از این آدما خانواده و چه تعداد دوستامون و چه تعداد همکارمونن؟ به این فکر کردیم که ما با این آدما زندگی میکنیم و اینا جزیی از زندگی ما هستند؟به این فکر کردیم که برای رفاه حال اونا چقدر تلاش میکنیم ؟یا نه فقط خودمون مهمیم؟و میگیم به ما چه!!!من دخالت نمیکنم !!!به من چه ربطی داره ؟ فکر کردیم که ممکنه یه روزی به راهنمایی اونا هم احتیاج داشته باشیم ؟اون موقع اونا چه بگن؟!؟!؟!؟!؟! زندگی ما آدما هرچند ماشینی و صنعتی شده باشه باز هم به هم گره خوردهس باز هم نیاز به هم داریم ..باز هم به کسی نیاز داریم که گاهی فقط براش حرف بزنیم و بدونیم بهمون گوش میده ....به کسی نیاز داریم که همراه و رفیقمون باشه ....وقتی حواسمون به جایی نیست اون رفیق حواسش بهمون باشه و بهمون تذکر بده ...وقتی داریم خطا میریم یه الارم بذاره و هشدار بده...وقتی فرمون زندگی و اقتصاد و هزارو یک مساله رندگی داره از دستمون در میره یا کج میشه نگهش داره وبهمون خبر بده کاش حواسمون بیشتر به اطرافمون و دوستامون باشه ...به خانوده ..به کسایی که همراهمونن..به کسایی که دوسمون دارن ....کاش انقدر خودمون رو درگیر نکنیم که یادمون بره توی یه لحظه خاص باید به فکر کسی باشیم یه دوست حرف قشنگی زد اگه به دفترچه تلفن و ایمیل و ....نگاه کنیم کلی دوست توش هست اما چنتا از اونا واقعن دوستمونن؟ما دوست واقعی چنتا از اوناییم ؟ از حال چنتا از اونا خبر داریم ؟چنتا از اونا از حال ما خبر دارن با حرف این دوست به این فکر افتادم که کیفیت مهمه نه کمیت ! کاش دلمون برا هم تنگ بشه ..کاش زندگیمون قشنگ تر بشه کاش یه نگاه دوباره به زندگی داشته باشیم و تلاش کنیم زندگی بهتری داشته باشیم و زندگی دیگران رو روشنی و معنا ببخشیم
  نوشته شده در  جمعه پنجم تیر 1388ساعت 23:16  توسط Ben  | 
اعابمو خورده ...امتحانارو یکی پس ازدیگری خراب میکنم ....درسایی که توی طول ترم رو اونا ۱۹-۲۰ حساب میکردم و میخوندم .....حالم خیلی بده

وسط این هاگیر واگیر یکی هم از راه میرسه میگه من عاشقم !!!!!!!آخه مگه میشه باور کرد که یکی دل بده و نره آمار طرف رو بگیره ببینه این کیه و چیه ؟!؟!؟!مگه میشه کسی رو دوست داشته باشی و نخوایی خبری ازش بگیری !!!!!! و مگه میشه عاشق باشی و ........

اصلن حوله شو ندارم ..اصلن...نمیخوام بازیش بدم اما مرض داره و روانی ه به شدت ....نمیتونم قانعش کنم ...چه طوری بگم آقا تو از زمین تا آسمون با من فرق داری !!!! عاشقت و دیوونه ت نیستم که بخوام تغییر کنم و سازش کنم به خاطر تو !!!!

تو از من یه بهناز ظاهری دیدی نه این چیزی که هستم

اما اعابم از جای دیگه ایی هم خورده ...ناراحتم از اینکه ممکنه کار من باغعث یادآوری خاطرات و روزای خوش کسی بشه و اون خاطرات ناراحتش کرده باشه .....جالبه !!! خاطرات خوش روزهایی ممکنه الان باعث ناراحتیت بشه !!!!خودم تجربه کردم و دوست ندارم کسی رو ناراحت کنم

 

حالم گرفته س .....خسته م ....دلم میخواد تکیه کنم ..خسته شدم از بس من تکیه گاه بودم ...حالا یه شونه قوی میخوام که من بهش تکیه کنم و آرامش بگیرم ....آرامش..آرامش ....به دور از هر هیاهو

 

 

چقدر جفنگ نوشتما!!!!

 

  نوشته شده در  سه شنبه دوم تیر 1388ساعت 10:40  توسط Ben  | 
تموم شد

همه چی تموم شد

به بازی گرفتنمون ....یه بازی کثیف ...یه بازی که حالا تمام مردم ناراضی هستند ...یه بازی که جوون میگیره ازمون

یه بازی که داره به حکم جهاد ختم میشه

اعصابم خورده ..تمام بچه های ستادمون رو گرفتن ...اختلال در نظم عمومی....برنامه های سازماندهی شده ..د آخه چه سازمانی ؟ ......آره سازمان خودجوش

اس ام اس قطعه .. اینترنت ...ماهواره .. همه چی رو دارن میگیرن به چه بهایی ؟!؟!؟!؟! میتونید این موج خودجوش رو جلوشو بگیرید ؟

هر شب با نگرانی میخوابم .. نگران دوستانی که تهرانن... نگران بلایی که سر مردم میاد .. نگران دختر و پسرایی که میمیرن

 

خدایا

کمک

  نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388ساعت 16:58  توسط Ben  | 
چه بگویم

چه بگویم

جز

 

خداحافظ

  نوشته شده در  شنبه بیست و سوم خرداد 1388ساعت 11:22  توسط Ben  | 
SLOW DANSE
رقص آرام

Have you ever watched kids

آیا تا به حال به کودکان نگریسته اید

On a merry-go-round?
در حالیکه به بازی "چرخ چرخ" مشغولند؟

Or listened to the rain

و یا به صدای باران گوش فرا داده اید،

Slapping on the ground?

آن زمان که قطراتش به زمین برخورد می کند؟

Ever followed a butterfly's erratic flight?

تا بحال بدنبال پروانه ای دویده اید، آن زمان که نامنظم و بی هدف به چپ و راست پرواز می کند؟

Or gazed at the sun into the fading night?

یا به خورشید رنگ پریده خیره گشته اید، آن زمان که در مغرب فرو می رود؟

You better slow down.

کمی آرام تر حرکت کنید
Don't dance so fast.

اینقدر تند و سریع به رقص درنیایید

Time is short.

زمان کوتاه است

The music won't last

موسیقی بزودی پایان خواهد یافت

Do you run through each day On the fly?

آیا روزها را شتابان پشت سر می گذارید؟

When you ask How are you?

آنگاه که از کسی می پرسید حالت چطور است،

Do you hear the reply?

آیا پاسخ سوال خود را می شنوید؟

When the day is done

هنگامی که روز به پایان می رسد

Do you lie in your bed

آیا در رختخواب خود دراز می کشید

With the next hundred chores

و اجازه می دهید که صدها کار ناتمام بیهوده و روزمره

Running through your head?

در کله شما رژه روند؟

You'd better slow down

سرعت خود را کم کنید. کم تر شتاب کنید.

Don't dance so fast.

اینقدر تند و سریع به رقص در نیایید.

Time is short.

زمان کوتاه است.

The music won't last
. موسیقی دیری نخواهد پائید

Ever told your child,

آیا تا بحال به کودک خود گفته اید،

We'll do it tomorrow?

"فردا این کار را خواهیم کرد"

And in your haste,

و آنچنان شتابان بوده اید

Not see his

که نتوانید غم او را در چشمانش ببینید؟

sorrow? Ever lost touch,

تا بحال آیا بدون تاثری

Let a good friendship die

اجازه داده اید دوستی ای به پایان رسد،

Cause you never had time

فقط بدان سبب که هرگز وقت کافی ندارید؟
or call and say,'Hi'

آیا هرگز به کسی تلفن زده اید فقط به این خاطر که به او بگویید: دوست من، سلام؟

You'd better slow down.

حال کمی سرعت خود را کم کنید. کمتر شتاب کنید.

Don't dance so fast.

اینقدر تند وسریع به رقص درنیایید.

Time is short.

زمان کوتاه است.

The music won't last
.
موسیقی دیری نخواهد پایید.

When you run so fast to get somewhere

آن زمان که برای رسیدن به مکانی چنان شتابان می دوید،

You miss half the fun of getting there.

نیمی از لذت راه را بر خود حرام می کنید.

When you worry and hurry through your day,

آنگاه که روز خود را با نگرانی و عجله بسر می رسانید،

It is like an unopened gift....

گویی هدیه ای را ناگشوده به کناری می نهید.

Thrown away. Life is not a race.

زندگی که یک مسابقه دو نیست!

Do take it slower

کمی آرام گیرید

Hear the music

به موسیقی گوش بسپارید،

Before the song is over.
پیش از آنکه آوای آن به پایان رس
  نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388ساعت 10:57  توسط Ben  | 
دوستاي گلم براي اينكه سر در بياريد چنتا پست بريد پايين و " بازگشت "رو بخونيد

 

حالم خوب نیست

با خودم و احساس و عقلم در گیرم

نمیدونم باید چیکار کنم

چیکار کردید با بهناز

چیکار کردید که بهنازی که نمی تونست غم کسی رو ببینه حالا از آزارش لذت میبره ..حالا داره لذت میبره که زجرت میده ..حالا کیف میکنه که تو به چه حالی هستی

آره ...وقتی اصرار میکنی و پیگیری که منو ببینی،وقتی خواهش میکنی که حرف بزنیو قانعم کنی،دلیل میاری ،سعی میکنی ببخشمت ، وقتی از مشکلت میگی دلم غنج میره !!اینه ، اینه اون بهنازی که شماها ساختید ..حالم از همتون بهم میخوره ..حالم از خودم بهم میخوره ...سه ماه و خورده ایی گذشت و حالا برگشتی چی میخوایی ازم

ببخشم ؟همین ؟به همین راحتی؟به همین سادگی؟

 چرا نباید فکر کنم داری بازیم میدی و مسخره م میکنی؟

چرا نباید فکر کنم اینم یه بازیه جدیده که شماها شروع کردی ؟چرا نباید فکر کنم که میشینین بهم میخندید و میگید :دیدی خر شد ؟

چرا نباید فکر کنم که بازم مثه بلدوزر از روم رد بشی و لهمو وخوردم کنی؟چند بار بخشیدمت؟ خودت بشمر!! نه ..خدایی بشمر؟ چند بار گفتی بهناز فهمیدم اشتباه کردم ..چند بار ناراحت شدی و گفتی میفهمی چه اشتباهی کردی؟چرا باید باور کنم که فهمیدی چقدر در حقم بد کردی ؟چرا باید اون اسمسهاتو باور کنم ؟چرا باید از زجر کشیدنت ناراحت نشم ؟مگه تو منو زجر ندادی ؟مگه تو منو له نکردی ..منو تبدیل نکردی به یه آدم ....، آره این کلمه رو بکار میبرم حتی اگه تو منو یه قدیسه خطاب کنی ...مهم اینه که نشستی و منو با آدمایی که نمیشناختنم تبدیل کردی به این ..بگم باز هم ؟بگم اون واژه رو که میدونم زجرت میده ..تویی که اگه به خودم میگفتم احمق بیشعور..دعوام میکردی و تهدید ..حالا چه واژه ایی به کار میبرم!!!..میبینی

چرا باید ببخشمت؟چرا باید اجازه بدم بهم زنگ بزنیو  حالمو بپرسی؟چرا باید به خودم تلقین کنم تا بشم همون بهناز ...بشم خواهرت......بشم بهنازی که به حرفات گوش بده..بشم بهنازی که سعی میکرد روابطتت رو مستحکم تر کنه ..همه ی روابطتت رو

 

چرا وقتی ازشون نظر میخواستی نگفتی بهناز این کارو کرد اون کار کرد؟فقط بلدی بهم بگی دستت درد نکنه ..فقط بلدی بگی الان میفهمم...فقط بلدی بگی تازه فهمیدم چیکار کردم ...فقط بلدی بگی بهناز منو ببخش

و حالا بعد این همه زجری که کشیدم و تحمل کردم سروکله ت پیدا شده ...سرو کله ت پیدا شده و خرم میکنی ....منو با خدای خودم در میندازی ...منو با خدایی رودررو میکنی که .....چرا باهام اینجوری میکنی

 

دارم میمیرم ...دلم میخواد داد بزنم ....تو این همه مدت که اسمس دادی و حرف زدی فقط یه بار دلم به حالت سوخت ...چقدر دلم میخواد زجرت بدم .. دلم میخواد زجر کشیدنت رو ببینم .. ..دلم میخواد بزنمت..تف بندازم تو صورتت..ناخونایی رو که از حرص تو دستم فرو میکردمو میکنم  بکشم رو صورتت..چقدر دلم میخواد بال بال زدنت رو ببینم...محقق شدن نفرینام

۲۲اسفند۸۷..میدونی چقدر عذاب کشیدم اما شاید یک هشتم اون زجرو بروز دادم..و همون جا سعی کردم تمومش کنم

داشتم میومدم نمایشگاه و تمام شب رو نخوابیدم ...تو ذهنم مرور میکردم که چطور باهات برخورد کنم ..تو اون جمع باز هم بودن کسانی که نمیدونستند تو با من چه کردی

 

چرا باید باورکنم که بشم بهناز قبل و یکی دیگه نیادو دوباره ....

 

یکی به دادم برسه و بگه چه کنم  

  نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388ساعت 10:11  توسط Ben  | 
سلام

این چند مدت یا به عبارتی این یکی دو هفته ی اخیر اینجا خیلی بهم ریخته بود

ترس زیادی تو دل همه ی  ما افتاده بود .از هفته ی قبل بیرجند در آماده باش کامل نظامی و امدادی هستش .میشه گفت هر لحظه آماده ایم یه اتفاقی بیوفته .نمیدونم دلیل اصلیش چی بود اما به هر حال همه منتظر خبر بودیم و این مساله بیشتر همه   ما  رو آزار میداد...ما بچه های دانشجو و خوابگاهی . اون هم خوابگاه ما !!

اوایل هفته ی گذشته شایع شد که بیرجند در اماده باش کامل نظامیه .سه تا روایت براش گفتن

۱- حضور "عب د ال مالک ری گی" توی شهر !!! شاید یکی از دلیل های پررنگ شدن این شایعه حضور گشت های فراوونی بود که تو خیابونا در حال گشت بودن بدون اینکه حتی بخوان به کسی تذکر بدند و تا به ماشین مشکوک میشدند نگهش میداشتن .البته بعد که با یکی دو نفر حرف زدم بهم گفتن ظاهرن نیروهای نظامی دارو دسته ی اونو گوش مالی دادند و حالا میترسند که ایشون تشریف ببره اونور و موشک بزنه !!!!!

۲-وقوع زلزله !!!و شاید زلزله ایی به دلیل آزمایشاته " ه س ته ایی"...شاید براتون جالب باشه که بیمارستان ولیعصر و امام رضا در آماده باش کامل و مرخصی هاشون لغو شده بود.همکلاسیم میگفت : مامانم گفته مرخصیامون تا دوهفته لغو و در آماده باش کاملیم .برامون کفن و کافور میارن تا ذخیره کنیم "

۳-حمله ی" آ مری کا" ...حالا شماها که اخبار بیشتر از ما بچه خوابگاهیا گوش میدید حدس بزنید بقیه ش رو

ولی خب این آماده باش ویژه ی مناطق مرزی شرق بود

 

هفته ی قبل رو با این استرس گذروندیم تا اینکه دیشب

باد و طوفان و سیل و تگرگ و بارون همه با هم به سرمون خراب شد . راه بندون.آبگرفتگی شدید معابر.افتادن درختا.قطع برق .آتیش سوزی ..دیشب فقط صدای آژیر ماشین آتش نشانی بود .خوابگاه ما یه ژله از سطح پیاده رو بالاتره و آب انقدر بالا اومده بود که داخل خوابگاه اومد.

آتش سوزی داخل خوابگاه و انفجار و شکستن شیشه .البه این آتیس سوزی به دلیل روشن کردن شمع بود ولی صدای رعد و برق انقدر مهیب بوده که بچه هاپریدن تو سالن و شمع افتاده پایین. و ....خلاصه دیشب محشری بود برا خودش .اما من مثه یه شیر زززززززززززززززززن به خونه هیچی نگفتم و وقتی آروم شد به باباجونم گفتم .هواشناسی اعلام کرده این وضع تا ۴ شنبه ادامه داره و معلوم نیست چه بلایی به سر ما میاد

الان هم بارون دوباره شروع شد .و شدید

ترس و دلهره مون بابت ریگی و .. کم بود حالا این هوا هم بهش اضافه شد .

و اما تقریبن یه ماه میام کارآموزی..خیلی داره بهم خوش میگذره ..خانوم مهندسیم برا خودم و خیلی چیزا یاد میگیرم ...و جالبی این قضیه اینه که این کار باعث تقویت روحیه م شده اگرچه خیلی حساسو شکنده شدم . ولی خب به هر حال کار خستگی خودشو داره وفقط خستگی برام میمونه و اینکه به زور میخوابم و به زور از خواب پا میشم

 

  نوشته شده در  شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388ساعت 9:21  توسط Ben  | 
برای تو مینویسم
برای تو که عاشقم بودی و نمیدانستم اینچنین مرا دوست میداری.برای تو مینویسم که باری دیگر خود را به من نشان دادی و اینبار ،دیوانه ت گشتم

مدتیست که نگاهم میکنی و من نمیدانم .....چند وقتیست که به هرجا قدم مینهم تو در کنارمی و همراه و همگام من هستی اما من تورا نمیدیدم

مدتی است چشم بر دهانم دوخته ایی تا ببینی چه میگویم ....چه میخواهم تا هر آنچه را که دل کوچکم میخواهد فراهم کنی و به من هدیه دهی ...هدیه ایی به این دل من ...این دل سرکش و یاغی من

مدتی ست که به دنبالم هستی  تا مبادا کسی به من گزندی برساند یا خود ، خود را آسیب رسانم و در تمام این مدتها من تورا نمیدیدم

مدتهاست در گوشم سرود عشق زمزمه میکنی ولی گوشهای من برای شنیدن حرفهای تو همیشه ناشنوا بوده

همیشه  وقتی بغض میکردم و سکوت میتونستی حرفهای من رو از پس سکوتم بشنوی  و من هیچ وقت نخواستم بفهمم

وایی که چقدر کور و کر بودم و چه نادان که عشق پاک و صادقانه ی تو را نمیدیدم ....چه نادان که به دنبال عشق میگشتم و تو در کنارم بودی ...همیشه ....اما من .....نمیدیدم.. نمیفهمیدم

همیشه و همه جا مراقب من بودی ای عاشق ترین

برایت مهم نبود که من به تو نمینگرم

برایت مهم نبود که قلبم را به تو هدیه نمیدهم

برایت مهم نبود که سکوتت را نمیخواندم

برایت مهم نبود که نگاهت را بر روی خودم حس نمیکردم و نمیدیدم ....کور بودم و این نگاه صادقانه ی تو را نمیدیدم

برایت مهم نبود که نمیفهمیدم همیشه به دنبال من هستی و مراقب و همراه من هستی 

به این مهرو محبت عاشفانه ی تو چه بگویم

به این رفتار و کردار و کارهایت چه بگویم

نگاههایت ، سخنهایت .. رفتارهایت ،مهربانیت، عاشق بودنت ...

هیچ کدام را نمیدیدم و شاید میدیدم اما نمیخواستم آن را ببینم و باور کنم .نمیخواستم باور کنم عاشقم هستی و به دنبال عشقی دیگر بودم

نمیخواستم باور کنم و نمیدانم در پی چه بودم ...عشق؟؟؟ که نمیدیدم و نمیشنیدم آنچه که در تو خلاصه میشد

نمیشندیم آواز عاشقانه ایی که همیشه در گوشم و در کنارم زمزمه میکردی ...نوایی عااشقانه ..نوایی که با نگاهت و با سکوتت فریاد میزد و میگفت ای دخترک عاشقت هستم

نوایی که میگفت :

 وقتی حالت بده                           روحت بی پناهه

میبینی هر کاری که کردی اشتباهِ

وقتی کم کم به کسی  وابسته میشی            چون از شب بی نوازش خسته میشی

وقتی آروم شدنت خیلی بعیده                  اینجا یکی هست به حرفات گوش بده

برگرد به من

                                 مثه پرنده ایی که درختشو پیدا کنه          

برگرد به من

                                  مثه کسی که شبونه هوس دریا کنه

وقتی به جز شب ، چیزی تو نگات نیست

وقتی گم میشی میترسی             دوباره میفهمی هیچ کی به جز من دوست نداره

وقتی دلت به صد دره بسته رسیده

اینجا یکی هست که تو مشتش یه کلیده

برگرد به من

                                          مثه پرنده ایی که درختشو پیدا کنه  

برگرد به من

                                          مثه کسی که شبونه هوس دریا کنه

 

و حال شنیدم انچه را که تو میگفتی و میگویی، دیدم مهربانیت را ، حس کردم نوازشهای عاشقانه ایی که با نگاهت داشتی ،ودیدم و فهمیدم سکوت و نگاهعاشفانه ات را

چقدر من بد و منفورم ، چه پست و بی ارزش که همیشه برایم سرود عشق میخواندی اما من دل به تو نمیسپردم

اما اینک چشمانم باز شده ، مهرت بر دلم نشست ، و حال من هم عاشقانه تو را به حلوت خودم فرا میخوانم ، سعی میکنم در کنارت گام بردارم و همگام تو شوم ،سعی میکنم ببینم و حس کنم چطور مرا دوست داری تا هرروز من هم بیشتر عاشقت شوم ، عاشق

و همواره تو نیز در کنارم باشی و برایت میخوانم.... آوازی عاشقانه و از اعماق قلبم :

منو این خیال پرواز            با تو توی هوای احساس

فصل تازه ی ترانه             با تو اینجا میشه آغاز

با تو میشه تازه تر شد         واژه ی عشقو بلد شد

حتی تو اوج خوشی ها        بی تو میشه جون به لب شد

با تو هر لحظه غنیمت

                          بی تو یک لحظه حرومه

                                              با تو خوبم نازنینم

                                                                               بی تو کار من تمومه

ابر گریه هارو بردار          از تو آسمون چشمات

جاش بداز چنتا ستاره          واسه تاریکی شبهام

هر نگاه تو میتونه              تو شبام یک ستاره باشه

تنها حرف منو چشمات        میشه این ترانه باشه

              با تو هر لحظه غنیمت   

                                 بی تو یک لحظه حرومه

                                                           با تو خوبم نازنینم

                                                                               بی تو کار من تمومه

آری عاشقت شدم ،حس میکنم نوازشهای عاشقانه ی تورا ،میخوانم آنچه را که با سکوتت به من میگویی، میبینمآنچه را که برایم انجام میدهی و میبینم چطور عاشقم هستی و تمام اینها باعث میشود عاشقت شوم ، تورا بپرستم و در خلوت خود فراخوانم

شب هنگام با یاد تو چشم بر هم مینهم وبا تجسم نوازشهای عاشقانه ایی که داشتیو حس نمیکردم آرامش یابم و دمی بیاسایم ، آنگاه مه بغض گلویم را میفشارد و میخوام فریاد زنم به تو میاندیشم که چگونه با مهربانی نوازشم میکنی تا این دخترمک را آرام کنی و بغض او فریاد نشود وآرامش یابد و بداند تو در کنارش هستی و عاشق

عشق

آن را در یافتم و قلبم را تقدیم به تو کردم تو که مهربان ترینی ، عاشق ترین هستی

پروردگارا با من چه کردی که اینچنین دیوانه ت گشتم ، دریاب مرا و هرروز عاشق تر از پیشم کن و مگذارقلبم لخظه ای از تو دور شود و مانند گذشته مهربانی و عشقت را نائل گردان

بگذار فراموشت نکنم و همواره مرا در آغوش امن خود نگه دار

پ.ن:

اولن ازدواج یکی از بهترین دوستام مبارک باشه

دومن اینایی که نوشتم حس واقعی من بود .نمیدونید این مدت چقدر ذهنم درگیر بود و فهمیدم (عین خودشیفتگی) که چقدر خدا دوسم داره

 

  نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388ساعت 9:44  توسط Ben  | 
 

 

گوشیم ریست شد و سیم کارتم سوخت

هیجگونه شماره ایی ندارم

اس ام اس بزنید و خودتونو معرفی کنید .به بقیه هم بگید

  نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم دی 1387ساعت 14:8  توسط Ben  | 
غربت را نبايد در الفباي شهر غريب جستجو کرد ، همين که عزيزت نگاهش را به ديگري فروخت ، تو غريبي!

رقص

عاشق این کارم

بهترین تفریحم و تنها کاری که ازش لذت میبرم .قدیما که جوونتر بودم تابستون که بود ۳ ساعت صبح و ۳ ساغت عصرها میرقصیدم .با هر نوع آهنگی . از لیلا و اندی گرفته تا بیژن مرتضوی

چقدر لذت بخشه وقتی تنها هستمو میرقصم . آهنگ و نت های موسیقی با تمام اندامهای بدنم قاطی میشه و میچرخم

تغییر نتها با حرکات دست و پام هماهنگ میشه و با هم دست تو دست هم حرکت میکنن

هروقت بغض دارم این رقصه که بهم آرامش میده

وقتی شادم با رقص و چرخیدنم شادیمو میریزم بیرون

وقتی دلهره و اضطراب دارم این رقص و چرخشها و حرکت دست و پا و بدنمه که آرامش رو برام بهمراه داره

وقتی عصبانی هستم پا میکوبم ه زمین و اون موقع تمام عصبانیت و داغی از وجودم میره بیرون

و وقتی میرقصم سبک میشم .تمام وزن بدنم دود میشه و میره رو هوا .....انگار که اون بهناز گرد و قلمبه و تپلی نیستم !!وقتی دستامو باز میکنم و روی انگشتای پام میچرخم انگار همه ی  دنیا زیر پاهامه و آسمانا توی دستام...حتی گاهی وقتی میچرخم حس نمیکنم که وزنم از بقیه بیشتره !!!!حسیه بالریت بهم دست میده که اگه گرد و قلمبه نبودم *و تو شهرستان زندگی نمیکردم حتمن میرفتم کلاس باله .نمیدونم حسمو وقت رقصیدن چطور بیان کنم اما هرچی هست بهترین حس ممکنه هستش ..آخه من عاشقم !!!!!عاشق رقص و چقدر این معشوق منو اغوا میکنه و چقدربدنم نرم و راحت با موسیقی اخت میشه و حرکت میکنه .** 

شاید من جزو معدود کسانی باشم که با هر آهنگی میرقصه (به جز شلنگ تخته و خارجی)واز این کار لذت میبرم .نمیدونم واقعن چط.ر باید این حسمو بیان کنم که رقص چه لذتی بهم میده اما...!!!! اما امان از اون روزی که

 

از اون روزی که بهم میگن

مجلسمون بدون تو گرم نمیشه !!!!

اگه نیایی کی برقصه ؟!؟!؟!

وقت رقصیدن حتمن یادت میکنیم !!!

این جملات و جملاتی از این قبیل لهم میکنه .نمیدونم چرا اما حس بدی بهم دست میده طوری که اصلن دلم نمیاد برقصم .بارها تو مجلساو مهمونیایی که این حرفو بهم زدن میشینم ..یعنی دلم نمیاد بلند شم و برقصم ولی اکثر مواقع با کتک بلند میشم و اون وقت

باز این معشوق دلفریب منو در آغوش میگیره و حس دلچسب وصل عاشق و معشوق اجازه نمیده که بشینمو میچرخم و میچرخم و عاشقانه در آغوش این معشوق جای میگیرم

و چقدر بده که مدتیه از این تفریحم دور شدم .از سال ۸۳ که تمام وقت کار میکردم شاید رقصیدم مختص جمعه ها که خونه بودم و مهمونیا میشد و بعد هم که کنکور کارشناسی و الانم که خوابگاه .آخه تو یه اتاق ۱۸متری پر از تخت و وسایل که ۴ نفر آدم توش نشستن میشه رقصید؟؟

 

پ.ن:

*: الان باز میان میگن: تو بیخود کردی که چاق و بی ریخت باشه . چیه اون دخترایی که دوتا استخون تو لباسن و اسمشونو گذاشتن خوش هیکل!

**:حاضرم با لاغرترین و مانکن ترن دخترا که تو رقص استادن و بدنشون نرمه رقابت کنم. بکشید خودتونو بدنتون توی رقص مثه من نرم و قابل انغطاف نیست (البته بذارین یه ذره به اندازه ۲ ساعت تمرین کنم )

۱-این پست اگر وقت کنم تکمیل خواهد شد .هیچی از حسم راجع به رقص ننوشتم

۲- دیشب که یه اسمس  حاوی همون جمله ها بود خیلی اعصابم داغون شد اما آهنگای قدیمی لیلا فروهر رو شنیدم و چشامو بستم و دوباره عاشق شدم

  نوشته شده در  جمعه بیست و نهم آذر 1387ساعت 17:12  توسط Ben  | 
ملتی که هویت خود را از دست بدهد یکپارچگی، اعتماد به نفس و قدرت و پیشرفت خود را از دست می دهد
بهتر نیست دولتمردان ما بجای انگولک به مسائل تاریخی دیگران و کشف واقعیت هولوکاست مراقب باشند هویت و تاریخ
و ادبیات و علم
ما به باد نرود؟

بنیاد جهانی ویکی پدیا، ده شخصیت بزرگ هزاره دوم را که بر جهان اثر گذاشتند، معرفی کرد. یوهان سباستین پری باخ، مدیر این موسسه اعلام کرد، به هر کدام از کشورهایی که دانشمندان آن جایزه «ویکی سال» را دریافت کنند، ده میلیون دلار جایزه اهدا می‌کند.

براساس اعلام این موسسه جهانی، ده شخصیت برتر هزاره قبل چنین معرفی شدند:


آلبرت اینشتین، ریاضیدان آمریکایی

بیل گیتس، مخترع آمریکایی

مولوی، شاعر و ترانه‌سرای اهل ترکیه!!!!

زکریای رازی، دانشمند بزرگ عرب!!!!!

حکیم عمر خیام، دانشمند بزرگ افغانی!!!!!

اسحاق نیوتن، دانشمند بزرگ انگلیسی

ابن سینا، دانشمند و پزشک عربستان سعودی!!!!!

فردوسی طوسی، شاعر بزرگ روسی

فردریش نیچه، فیلسوف بزرگ آلمانی

دکتر کامران وفا، فیزیکدان بزرگ آمریکایی!!!!

 

!!!!!!!!!!

  نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387ساعت 11:21  توسط Ben  | 
 
شاید بشه گفت توی همین دوسه روز اخیر اتفاقات زیادی افتاده .چیزایی که حتمن در موردشون مینویسم اما واقعن برام سواله !!!!!چرا عاقل کند کاری که باز آرد پشیمانی
چرا اینجوریه ؟؟چرا از گفتن احساسمون ترس داریم .البته بیشتر حرفم با پسرا هستش .به هزارویکک دلیل که یکیشون بی جنبه بودن پسراس(من مرحوم)یه دختر نمیتونه ابراز علاقه کنه اما چرا؟؟از کجا میدونید خوشبخت شدن یه دختر با شما نیست ؟؟چرا فکر میکنید پول و ......میتونه تامین کننده ی خوشبختی یه دخترباشه؟؟چرا این کلمه ی جادویی رو بکار نمیبرید؟؟
دوست دارم
کلمه ایی جادویی!!که حتی مستقل ترین زن و مرد ترینشون رو !!اغوا میکنه .به جونه شما راست میگما
یکی از دلایل نوشتن این متن میتونه دیدن فیلم "توفیق اجباری" باشه که برای دفعه ی 5م دیشب دیدم(اون نیشاتونو ببندید سفر با اتوبوس و در ضمن ساعات عذاب آور 5شنبه و جمعه در خوابگاه همینه دیگه)و البته یه سری اتفاقات برا یه دوست
جالبی قضیه در این بود که ماجرای این دوستمون منو یاد کتاب "بازگشت به وی خوشبختی" فهیمه رحیمی انداخت .یکی نیست به این پسرا بگه :مگه مرض دارید .بابا برید جلو یا با اون شرایط قبولتون میکنه یا نه .دیگه این اداهاتون چیه.باید بره ضربه بخوره اون دختره ی بدبخت ..جدا بشه بعد بیایید بگید من همون 10 سال پیش عاشقت بودم؟؟
اگه همون موقع با همون امکانات کم و ناچیزمیومدی جلو زندگیت 10 سال جلو میوفتاد و دختری که دوسش داری هم 10 سال زجر نمیکشید
حالا اینارو ول کنید .باز من لیلا فروهر گوش دادم و فعلن این دوتا آهنگ شده منتخب من.حالشو ببرید
هوا میخوام هوا میخوام               هوای تازه ی بهار
عشق میخوام عشق میخوام            دلهره ی دیدن یار
هوا میخوام هوا میخوام             هوای تازه ی یه دست
یار میخوام یار میخوام                   تا بگیره دستامو مست
هوا میخوام برای بال وپر زدن   به غیر ممکن سر زدن
رفتن به خونه ی خدا            با دست لرزون در زدن
گفتن خدا آهای خدا        قهری هنوز مثله دیروز
نمیشنوی صدامو با دنیا سوز     بگم خدا خدای من
بشنو یه بار صدای من      من دوتادست مهربون
میخوام مگه زیاد میخوام    ازتوهم آشیون میخوام
یه یار و همزبون میخوام      بگوبگو خدای من
بگو مگه زیاد میخوام
تو این هوای بی کسی       عشق ه فقط هوای من
بگو که راز قلبمو       شنیدی ای خدای من
=========================================
من همون پرنده ی مسافرم توی آسمون آفتابیه تو
اومدم راه درازی واسه ی دیدن اون شب مهتابی ه تو
تو برام مثه یه رویا میمونی تو بزرگی مثه دریا میمونی
توی آسمون تاریک دلم مثله خورشید واسه فردا میمونی
من یه خوابم تو یه رویا
من کویرم تو یه دریا
تو مثه نم نم بارون
من مثه خشکی صحرا
بی تو من مثله حباب روی آبم میدونی بی تو من تشنه ی عشقت تو سرابم میدونی
بی تو آسمون نداره واسه من ستاره ایی بی تو من مثله یه غنچه توی خوابم میدونی
من یه خوابم تو یه رویا
من کویرم تو یه دریا
تو مثه نم نم بارون
من مثه خشکی صحرا
  نوشته شده در  پنجشنبه هفتم آذر 1387ساعت 8:5  توسط Ben  | 
 هفته ی قبل مثله دیشب عروسی بودیم
هروقت توی جمع فامیل پدری هستم و به نوع ارتباطاتشون نگاه میکنم بیشتر یادم میاد چقدر غریب و تنهام با اينكه هميشه به نوعي توي جمعشون هستم اما بازم غريبه م
عاشق پدرو مادرمم اما بهم ظلم بزرگي كردند
هيشكيو ندارم
تنهای تنهای تنها
خدايا تنهايی يه بچه اصلن خوب نيست .من نه خواهر برادر هم سن و سال خودم دارم نه دايی و عمو و خاله و عمه زاده ايي هم سن خودم
خیلیا وقتی میبینن خواهر زاده هایی هم سن دارم بهم میگن اونا که هستن!! اما واقعیت اینه که آدم تا خواهر و برادر داشته باشه خاله رو میخواد چیکار
وقتی فکر میکنم میبینم مامان بابام به خودشونم ظلم کردند. نگرانیشون برا آینده م . نگرانیشون وقت من نیستم .خیلی وقتا حضور من باعث شور و نشاط تو زندگیشون میشه اما وقتی فکر میکنن اگه نباشن !!!!!این مساله حتی منو هم آزار میده چه برسه به خودشون .حتی این مساله که من یه جورایی شدم پرستار و همدم آدمای مسن فامیل اذیتشون میکنه
وقتی جدی فکر میکنم به وجودشون افتخار میکنم . تو زندگیم هیچی برام کم نذاشتن .هیچی هیچی..وقتی کارایی میکنم که مخالف باورهاشونه سکوت میکنن و میگن این اقتضای جامعه شه.اگرچه گاهی وقتا یادشون میره منو مقایسه کنن با همین مقتضای جامعه و بهم افتخار کنن!! اما واقعن چرا؟؟ چرا ما بزرگترا برای خواسته هامون ناخوداگاه باعث تنهای دیگری میشیم
تو فامیل خیلیا رو میبینم که باید بچه بیارن اما...یا همین دوست و آشناها....یه دونه کافیه !! این کلمه رو که میشنوم دلم میخواد آتیششون بدم
حتی دختر خاله و عمو و عمه دایی نمیتونه جای خالی یه خواهر برادر رو پر کنه
گاهی وقتا نیاز داری با یکی مشورت کنی. حرف بزنی . سرتو بذاری رو شونه ش و گریه کنی .از دلمشغولیهایی حرف بزنی و از ترسهای بگی که نمیتونی به پدرمادرت بگی که مبادا نگران بشن
خدارو شکر میکنم .....از کامپیوتر متنفر بودم اما همین کامپیوتر دوستای رو بهم داد که اگه نمیبودن میشدم یه آدم که ..مهم یست چی میشدم اما الان نیستم
از همه تون متشکرم
ملیکای عزیزم.مهتاب.پروین.شکوه.سمیه کسانی که شدند خواهرم و کمکم کردند .حالا نقش یکی خیلی پررنگ و یکی کم رنگ تر
ایمان مجتبی و در دنیای نت داداش جی جی که به دعاهاش معتقدم و ایمان دارم
                    همتونو دوست دارم که نذاشتید باور کنم خواهر و برادر ندارم
  نوشته شده در  جمعه یکم آذر 1387ساعت 17:14  توسط Ben  | 

 سهراب نیستم وپدرم تهمتن نبود اما زخمی در پهلو دارم

زخمی که به دشنه ای تی،زپدر برایم به یادگار گذاشته است. هزار سال است که از زخم پهلوی من خون میچکدو من نوشدارو ندارم

پدرم وصیت کرده است که هرگز برای نوشدارو برای هیچ کیکاووسی گردن کج نکنم و گفته است که زخم در پهلو و تیردر گرده خوشتر تا طلب نوشدارو از ناکسان و کسان ،زیرا درداست که مرد ،میزاید و زخم است که انسان می آفریند

پدرم گفته است :

قدر هر آدمی به عمق زخمهای اوست ،پس زخمهایت را گرامی دار. زخمهای کوچک را نوشدارو یی اندک بس است ،تو اما در پی زخمی بزرگ باش که نوشدارویی شگفت بخواهد

و هیچ نوشدارویی ،شگفت تر از عشق نیست و نوشداروی عشق تنهادر دستان اوست  و او که نامش خداوند است

پدرم گفته بود که عشق شریف است و شگفت است و معجزه گر

اما نگفته بود که عشق چقدرنمکین است و نگفته بو د ،او که نوشدارودارد دستهایش این همه از نمک عشق پر است و نگفته بود که او هرکه را دوست تر دارد، برزخمش از نمک عشق بیشتر می پاشد

زخمی بر پهلویم است و خون میچکد و خدا نمک میپاشد ،وپیچ میخورم و تاب میخورم و دیگران گمانشان که میرقصم !!!!

من این پیچ و تاب را و این رقص خونین را دوست دارم ،زیرا به یادم می آوردکه سنگ نیستم ،چوب نیستم ، خشت و خاک نیستم ،که انسانم و ...

پدرم وصیت کرده است و گفته است از جانت دست بردار،از زخمت اما نه

زیرا اگر زخمی نباشد ،دردی نیست و اگر دردی نباشد درپی نوشدارو نخواهی بود و اگر در پی نوشدارو نباشی عاشق نخواهی شد داشت و عاشق اگر نباشی خدایی نخواهی  ..

دست برزخم میگذارم و گرامش میدارم که این زخم عشق است و عشق میراث پدر است ، میراث پدرآسمانی من ،پدر علیه السلام

  نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم آبان 1387ساعت 11:18  توسط Ben  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM