تبليغاتX
پسته چون خندان شود رسوا شود


پسته چون خندان شود رسوا شود

http://profiles.yahoo.com/u/J3MV5T75VKK2BOC2JNMBUETPAI

من خريدني نيستم

شـــان و کــرامت زنـان رو ما مردان پولکی کردیـــم
وقتی مــلاک ارزشهای زن در ظاهر او هویدا شد، ملاک انتخاب زن هم به همان شکل تغییر پیدا میکنه
پس زن آییـــنه رفتار مرد است

به سلامتی تمام آدمهایی که خریدنی نیستن. چه زن چه مرد

اين متن رو توي گوگل پلاس " baran azadi " نوشته بود
اول صبحي منو برد تو فكر .
خيلي از پسراي اطرافم رو ديدم كه معيارشون ، چه براي دوستي و چه براي ازدواج  تيپ و قيافه و در كل ظاهر يك دختر بود .
نه تنها پسرها كه حتا بعضي خانمها رو هم ديدم كه وقتي ميخوان برا پسرشون همسر انتخاب كنن!!! دنبال ظاهر و پول و اينجورچيزها هستن و خب به تبع اين رفتار ، خانواده يك دختر هم دنبال پول و امكانات و ... هستش . و جالب اينكه همه ي اين آدمها از طرف مقابلشون شاكيه كه چرا اينطوري رفتار ميكنن

دور و بر همه ي ما آدمهايي هستند كه خيلي ادعاي روشنفكري و فضل و كمالات دارن اما مساله اينه كه در  "عمل" اون چيزي كه ميگن نيستن و اكثرن خوب بلدن شعار بدن!


نوشته شده در یکشنبه دهم اردیبهشت 1391ساعت 7:56 توسط Ben| |

امروز تولدش بود  و خيلي راحت از كنار اين موضوع رد شدم
مثل تولد اون يكي
و شايد مثل تولد خيلي هاي ديگه .

ميدونيد كه خيلي آدم بدي شدم . راحت ميذارم كنار . همه رو . همه اونايي كه يادشون ميره من هم هستم . همه ي كسايي كه سرشون به آخور ديگه ايي گرمه و همه چيز و همه ي  گذشته رو يادشون ميره . ديگه اون آدمي نيستم كه رفتارم و محبتم بي دريغ و دائمي باشه

هر عملي رو عكس العملي لازمه
و من آدمي نيستم كه له م كنيد و دوباره لبخند بزنم و به روتون.

نوشته شده در شنبه نهم اردیبهشت 1391ساعت 23:50 توسط Ben| |

از همه بي خبرم . از همه
از سبزوار و بچه هاي نشريه و خيريه

از بچه هاي دانشگاه

از بعضي به اصطلاح دوستان  و فرزندان !!!

اما يه طور خاصي  آرومم

آروم

نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1391ساعت 13:26 توسط Ben| |

بعضي نوشته ها فقط براي خودته


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه نوزدهم فروردین 1391ساعت 9:52 توسط Ben| |

خيلي خوشحال شدم . خبر خوشي بود

خبر خوشي كه حتي ميتونه پاياني باشه بر يه رابطه
يه رابطه از نو بنا شده

اما خوشحال شدم . حتا با اينكه انتظار ديگه ايي داشتم . شايد يك ارتباط متقابل . به عبارتي انتظاراتي داشتم

مهم نيست

خوشحالم

خبر مرتبط

 

نوشته شده در سه شنبه شانزدهم اسفند 1390ساعت 14:55 توسط Ben| |

پوچي

بيهودگي

نوشته شده در سه شنبه دوم اسفند 1390ساعت 9:1 توسط Ben| |

 دارم قلع و قمع ميكنم
يه تيشه برداشتم و به هرچي مثلن دوسته ميزنم

دوست واقعي ميخوام . نه دوستي كه اسمش دوست باشه. نه اينكه ايده و فكرمو بدونه و بعد مخالف عقايدم برام نسخه بپيچه . اونم زماني كه ازش نسخه نخواستم و گذاشتمش كنار

دارم تيشه به ريشه ميزنم و دورمو خلوت ميكنم

نبود اينجور دوستا بهتر از بودنشونه


پ.ن:

ميدونم اما خيلي بد و سنگدل شدم . بهم خرده نگيريد . اينجوري فقط ناراحتم كه چرا تنهام اما  اونطوري عذابم به ازاي هر مثلن دوست چندين برابره

نوشته شده در یکشنبه هجدهم دی 1390ساعت 11:17 توسط Ben| |

گوشي تلفن رو برداشتم

ميخواستم زنگ بزنم . يكي يكي اسم هاشون اومد جلو چشمم

.

.

.

اما

چرا هميشه من زنگ بزنم ؟ چزا من به يادشون باشم ؟ حتا اون .... ! با همه ي دلخوريم وقتي اومد مشهد همه ي مشكلات و درگيريهامو پيچوندم كه برم ببينمش و كسي رو كه نميخواستم همراهم كردم
اما وقتي رفت حتا يه اسمس هم نزد

گوشي رو گذاشتم

وقتي نميخوانم . منم نميخوامشون

نوشته شده در شنبه دهم دی 1390ساعت 10:7 توسط Ben| |

شايد فقط انتقام آرومم كنه . شايد هم نه
اما مطمئن باشيد انتقام ميگيرم . خيلي دلم پره . خيلي

نوشته شده در شنبه بیست و ششم آذر 1390ساعت 12:12 توسط Ben| |

چقدر سرد و بي روح بودم . يخ

مگه نه ؟


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم آذر 1390ساعت 9:42 توسط Ben| |

پاشده اومده مشهد
بيخبر
بعد فقط 2 روز اينجاست
منم گيرو گرفتار


حالا بهم بگيد با اين وضعيت چطور برم ديدنش ؟ و اگه نرم چه حرف و حديثي ميشه ؟

به دوستش كه ميگم اين چه اومدنيه و چرا بيخبر و حالا اگه نرم پيشش همينو ميكنه پيرهن عثمان و بهناز مقصر ميشه . ميگه چرا تو طلبكاري!!!


خب من كه ميدونم نرفتن من تبديل ميشه به بي اعتنايي و ببين بهناز مقصره و .........

نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم آذر 1390ساعت 8:6 توسط Ben| |

چقدر زود آدمها عوض ميشن
چقدر زود

بعضي عقايد و ايده ها و حرفها زوده زود عوض ميشن. زودتر از اونكه بخواييي فكر كني

تا ديروز هر ماه درد ميكشيد و به خاطر درد ماهيانه ش ناله و نفرين ميكرد
حالا كه ازدواج كرده اين درد ماهيانه براش يه خبر خوش و درد لذت بخشه


همه چي همينطوريه . ما آدمها همه چي رو زود فراموش ميكنيم .
حتي دوست داشتنامون
حتي محبتامون
عشق
وظيفه شناسي
همه چي

نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم آذر 1390ساعت 10:14 توسط Ben| |

حالا كه شدي خواننده خاموش وبلاگ و ريدر و پلاس

 لازم نيست مظلوم نمايي كني و حال منو از ديگران بپرسي.

من هم تلفن دارم ! اون هم ۲ خط  و هم ايميل و وبلاگ

نوشته شده در یکشنبه سیزدهم آذر 1390ساعت 10:38 توسط Ben| |

و من بلاخره گوشی خریدم ! چی میخواستم و چی شد

اینو میخواستم.
sonyericson Aino
هم تقریبن تاچ بود و هم صفحه کلید داشت و فارسی هم میخوند اما چون تقریبن قدیمی شده بود و تو بازار کم بود و  مشتری نداشت قیمتش بالا!  اما من دوسش داشتم

اما اینو خریدم
samsung Wave 2
فارسی نداره و باید نصب بشه اما خوشم اومد ازش

نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم آبان 1390ساعت 20:45 توسط Ben| |

چشم راستم قلمبه شده و ورم کرده

ظاهرن به سایه یی که زده بودم حساسیت داشته

روزگاری دردناک رو میگذرونم

نوشته شده در پنجشنبه پنجم آبان 1390ساعت 10:13 توسط Ben| |

یکسال گذشت . یک سال زندگی در مشهد . با همه ی خوبیها و بدیهاش
با خنده و گریه و غم و شادی
با سختی کار
با تحمل یه رئیس مزخرف
با تحمل حرف آدمایی که میگفتن من باید برگردم سبزوار چون پدر و مادرم به خاطر من ویلون و سیلون شدند.
با تحمل دیدن خونمون که خالی شده بود و هر دفعه اینجوری میبینمش داغون میشم و گریه میکنم
با درگیری با خودم که چیکار کنم . برگردم سبزوار یا بمونم مشهد

و در نهایت الان توی یه اداره دیگه مشغولم و و 8 ماه از کارم میگذره

خدایا شکرت

یه زمانی حوصلم سر میرفت و دلم میخاست برم بیرون بگردم و اینور اونور برم اما الان انقدر سرم شلوغه که فرصت سرخاروندن ندارم .
اما با تمام اینا بازم به یاد دوستام هستم .

پس هیچ وقت بهانه ی کارو سر شلوغی و ... برای من نیارید

نوشته شده در یکشنبه یکم آبان 1390ساعت 9:23 توسط Ben| |

اولین نفر " م " بود . بعد از یازده سال دوستی صمیمی و به اصطلاح خواهرانه !!! بعد از عقد شرعی و یه هفته به مراسم عروسیش بهم خبر ازدواجش رو داد

دومین نفر " پ " بود . دوستیمون از سال 83 بود و اون هم دوستی صمیمی و باز هم به اصلاح ! خواهرانه
بعد از 4 ماه از اینکه عقد کرد بهم خبر داد ازدواج کرده و با اینکه دوهفته قبل از مراسم عروسیش ازش پرسیده بودم که کی مراسم داره نگفت ! و یه هفته قبل مراسم بهم خبر داد


و حالا سومین نفر " س"

یه شنبه عقد کرده و خوشحالم که شاده .

اما

امیدوارم این سومین دفعه و آخرین دفعه باشه . آخرین دفعه که اعتماد میکنم و دل میسوزنم و کسی رو نزدیک میدونم .

اونقدر نزدیک که براش خواهرانه کاری رو انجام بدم. دل بسوزونم . اشک بریزم . و با شادیش بخندم

آخرین دفعه


پ.ن :
"س " عزیز  ، صدام بغض داشت و اشکم جاری . اما نه به خاطر اینکه تو شادی یا غمگین . به خاطر خودم بود . خودم! و حماقتم

نوشته شده در چهارشنبه بیستم مهر 1390ساعت 9:23 توسط Ben| |

بچه ی آخر که باشی هیچ وقت بزرگ نمیشی و هیچ وقت نمیتونن قبول کنن که کاری رو تو انجام دادی

حتا

اگه بیشترین زحمت رو کشیده باشی

نوشته شده در دوشنبه چهارم مهر 1390ساعت 11:47 توسط Ben| |

اين متن توهين به كسي نيست...

سياسي هم نيست....

فقط بیانگر بیماری فرهنگی است....

براي هم بفرستيد و فكر كنيد...

شايد اين فكر كردن مقدمه تغيير باشد

به اميد آن روز

  

اول : ایرانی ها شبی یک ساعت به عملکرد آنروزشان بیاندیشند .

دوم : ایرانی ها قبل از پرتاب فحش به بیرون ، دهانشان را ببندند و تا بیست بشمرند. بخصوص وقتی توی خیابان و جلوی دیگران هستند.

سوم : هر خانواده‌ی ایرانی هر روز یک روزنامه بگیرد ، حتی اگر شده کیهان و یالثارات!

چهارم : هر فرد ایرانی تعهد کند که هر ماه یک کتاب تازه بخواند حتی خلاصه مبانی لوله کشی عمومی!

 پنجم : رانندگان به جای فاصله ی خالی بین شلوار و جوراب دختری در آن طرف خیابان به داشبورد جلوی چشمشان نگاه کنند و سرعت از حد مجاز در هیچ شرایطی تجاوز نکند.

 ششم : همه به خودشان تلقین کنند که این کسی که می خواهیم کلاهش را برداریم تا شب برای عزیزمان هدیه ببریم ، خودش عزیزِ یک نفرِ دیگر است.

 

هفتم : بفهمیم كه زرنگی ضایع كردن حق دیگران نیست بلكه با رعایت حقوق دیگران رسیدن به حقوق خودمان است.

 هشتم : بفهمیم كه اگر صاحب یك بوتیك هستیم شغل ما بوتیك دار است یا اگر راننده تاكسی هستیم شغل ما راننده است. نه اینكه همه دزد و كلاهبردار باشیم و از شغلمان فقط برای راهی به رسیدن به كلاهبرداری استفاده كنیم. به شغلمان احتراما بگذاریم و بگذاریم دزدی فقط برای كسی باشد كه شغلش فقط دزدی است.

 نهم : مردهای ایرانی یک بار برای همیشه قبول کنند که زنها ، جزو املاکشان نیستند و خودشان عقل دارند. عشق و رابطه و آشنایی هم بازی برد و باخت و فتح قلمرو دیگران نیست.

 دهم : ورزشکاران ما بعد از باخت به رقیب تبریک بگویند و دهانشان را تا نیم ساعت بعد از هر باخت یا برد ببندند.

 یازدهم : ایرانی‌ها به جای تمسخر شکل ظاهری سیاستمداران ، فکر کنند که ایراد واقعی کار آن شخص در کجاست.

 دوازدهم: به نمایشگاه کتاب اگر می روند برای کتاب بروند.

 به خیابان فرشته می روند برای عبور از خیابان فرشته باشد.

 و در کل به هر قبرستانی می روند برای خاطر همان قبرستان باشد.

 

سیزدهم : این آخری از همه سخت تر است و اینكه دروغ نگوییم . همانطور كه فكر می كنیم عمل كنیم . فراموش نكنیم ریا كه اكنون عادت و عرف جامعه شده است درواقع یك بیماری اجتماعی است.

 

عزیزان کسی که این مطالب را نوشته است شاید خود نیز دچار این مشکلات است. همه ما در رفتارمان مشکلاتی داریم. ولی باید بپذیریم ایران ما در حال سقوط است. بپذیریم اگر شرایط کنونی ایران اینگونه است همه دلیلش مدیران و بالا سری های ما نیستند و نقش اصلی را خودمان در این جایگاه ایفا می کنیم.

 

بپذیریم ایران می تواند همچون گذشته بهترین باشد. ایران و ایرانی لیاقت این بهترین بودن را دارد.

 بپذیریم برای اینکه ایران خوب شود باید بهترین باشیم

نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم شهریور 1390ساعت 11:29 توسط Ben| |

به دوستانتون زنگ بزنید . میس کال بدید . اس ام اس بدید. ایمیل بدید و حالش رو بپرسید
هر 39 روز ، یک بار این کار رو انجام بدید
که اگه مرده بود به چهلمش برسید


پ.ن:

1- مطلب فوق برگرفته از اینجا 
2-رونوشت به دوستان محترم و آشناییان عزیز که گویا وظیفه ی بنده هست همیشه حالشون رو بپرسم

نوشته شده در سه شنبه یکم شهریور 1390ساعت 12:40 توسط Ben| |

توی زندگیم 3تا آدم افغانی بودن و 2 تاشون رو دوست دارم

اولیش دکتر بهروز بود . زیاد ازش چیزی یادم نیست اما تصویری منفی ازش بیاد ندارم .مامان هم تعریف میکنه و میگه که دوسش داشتم  دکتر خانوادگی مون بوده و یه آدم با فرهنگ و با شعور

دومیش اسمش محمده . دانشجوی کاردانی بود اون زمانی که تو دانشگاه کار میکردم . خیلی دوسش داشتم و همیشه کمکم بود و به دادم میرسید . یه پسر خوب و دوست داشتنی و باشعور که هنوزم که هنوزه دوسش دارم و باهاش در ارتباطم


و

سومین آدم افغانی زندگی من ، همسایه های طبقه سوم مون هستند که باعث شدن توی این مدت هرچی فحش و بد و بیراه و ناسزایی که هستش به افغانی جماعت بدم :دی

و خوب میدونم خوب و بد همه جا و توی هر جامعه ای هست و ربطی به اون جامعه نداره

نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم مرداد 1390ساعت 9:26 توسط Ben| |





دوست قدیم و همراه همیشگی
                                        سی مین زادروزت شادباش



پ.ن:
خدایا
هجدهم مرداد ، روز شکر گذاریست
شکر نعمتی که تو به من دادی

نوشته شده در دوشنبه هفدهم مرداد 1390ساعت 0:0 توسط Ben|

یکی از آرزو ها و خاطره های آینده ی ذهنم " حضور شماها " بود

حیف

حذف شدید و نبودید

نوشته شده در یکشنبه شانزدهم مرداد 1390ساعت 9:59 توسط Ben| |

گاهی به حرف دوستم فکر میکنم .

" انقدر به دیگران خوبی میکنی که وظیفه ت میشه "

دیروز به عینه این حرف رو به چشمم دیدم. بعد اون همه انتظار . بعد اون وعده و وعیدی که ازش نمیخواستم اما هی بهم میداد و بعد زد زیرش و از آبان منو در انتظار گذاشت ، حالا بهم میگه : "تو بیمعرفتی" ! 

و در نهایت بهم میگه : "حالام هر کاری که میخای بگو انجام بدم که منت سرم نذاری"

ازش انتظار نداشتم. بعد از اون همه که از  روم رد شد و وقت نیاز دوباره به سمتم اومد و من دستشو گرفتم ...


شکستم . داشتم قرآن میخوندم و اشکم سرازیر شد .


آدما همه همینن. فقط وقت نیاز دوست دارن و سراغت میان . اما وقت خوشی شون که میشه دیگه نمیشناسنت. همه همینطورین . اگه دستاتو تا آرنج به عسل بزنی و تو حلقشون کنی بازم گاز میگیرن .  دوستی داره رنگشو برام میبازه . دیگه بهش اعتقادی ندارم .
 وقتی لازمت دارن هر روز زنگ و تلفن و اسمس و ......
و وقتی خوشی میاد سراغشون ، مشغله دارن و فرصت سر خاروندن ندارن .
خب البته بله . فرصت سر خاروندن ندارن و خوشن

نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم مرداد 1390ساعت 8:41 توسط Ben| |

شبکه های خودمون ربنای شجر.یان رو نمیذارند و فار.سی وان بد برنامه هاش رو قطع میکنه و ربنا رو پخش میکنه

مملکته. داریم؟



پ.ن:
1- برگرفته از ریدر خاطره " http://www.google.com/reader/item/tag:google.com,2005:reader/item/0ab0bcced3b41d96 "

2- به نظرات افراد مختلف در مورد این شبکه تلویزیونی کاری ندارم اما دستشون درد نکنه . اگه هم قصد دارن فساد رو توی جامعه رواج بدن و از این جور حرفا ، اما خوب میدونن ملت چی میخان . مخصوصن کسایی که ربنا براشون از نون شب واجب تره و بدون ربنا انگاری گشنه ن ، نمونه ش خودم

نوشته شده در سه شنبه یازدهم مرداد 1390ساعت 11:48 توسط Ben| |

دوتا پسر 30 ساله ن

یکی 11میلیون میگیره و میگه اینکه دردی رو دوا نمیکنه

یکی آرزوش داشتن 5 میلیونه که که دردش رو دوا کنه 


مملکته داریم ؟

نوشته شده در چهارشنبه پنجم مرداد 1390ساعت 9:23 توسط Ben| |

دیروز بعد مدتها به " ش " زنگ زدم و از شنیدن خبر ازدواجش کلی خوشحال شدم . شاید باورنکردنی باشه اما انقدر خوشحال شدم که خستگی کار از تنم در رفت .

ازت ممنونم خدایا

ممنون

نوشته شده در دوشنبه سوم مرداد 1390ساعت 9:35 توسط Ben| |



ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه سوم مرداد 1390ساعت 9:0 توسط Ben| |

تقریبن از همون زمانی که خواهرزاده هام ازدواج کردند و حقوق وشروط ۵گانه ضمن عقد رو گرفتند  همیشه به دیگران هم اگاهیی میدادم  تا این کار رو انجام بدند
حق طلاق مطلق - حق مسکن -حق کارو تحصیل -حق خروج از کشور- حضانت فرزند

اما یه دوستی داشتم که مخالف بود . میگفت این حرفا یعنی چی . اصلن یعنی چی که حق طلاق بگیری و ....

حالا .... بعد از ۴سال.....

از همسرش داره جدا میشه و حالا رسیده به حرف من و اعتراف میکنه که اشتباه فکر میکرده

پ.ن:
درسته که خوب نیست اول ازدواج آدم بخواد حرف طلاق رو بزنه اما بعضی چیزا و بعضی کارا دور اندیشی ما رو نشون میده . انسان عاقل باید به فکر همه جا و همه وقت باشه. بهتره اول یه نگاه به اطرافمون بندازیم و ببنیم اگه اتفاقی برای ما بیوفته چی میخاویییم و بعد راجع بهش اظهار نظر کنیم

نوشته شده در شنبه یکم مرداد 1390ساعت 11:52 توسط Ben| |

 

گاهي اتيش شعله ميكشهوُ گر ميگيره و ميره بالا و بالا و به همه گرما ميده  داغي و حس خوب

 

و يه دفعه يه كوه يخ رو ميذارن روش و ميميره

اين حال منه

نوشته شده در دوشنبه بیستم تیر 1390ساعت 13:47 توسط Ben| |

Design By : Night Melody