تبليغاتX
پسته چون خندان شود رسوا شود
 
http://profiles.yahoo.com/u/J3MV5T75VKK2BOC2JNMBUETPAI
 
به نام آنکه بهترین است و عاشق ترین

  نوشته شده در  جمعه سیزدهم آذر 1388ساعت 0:37  توسط Ben  | 
دلم میخواد ...

نمیدونم چی دلم میخواد ..نمیدونم .. هیچی نمیدونم

اما میتونم فقط......

شادم از شادی تو

اینم تقدیر منه

یادمه یکی حرف دل منو تو وبلاگش نوشت اگرچه من به شوخی میگفتم : اسم منم بذار تو لیست

اما نگو که اشتباه شده و ....

 

حوادث تکرار میشن

ولی شادم و اشک میریزم

شادزی

  نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم آذر 1388ساعت 22:20  توسط Ben  | 

 

يه دوست معمولي وقتي مي آيد خونت، مثل مهمون رفتار ميکنه

يه دوست واقعي درِ يخچال رو باز ميکنه و از خودش پذيرايي ميکنه

يه دوست معمولي هرگز گريه تو رو نديده.

يه دوست واقعي شونه هاش از اشکاي تو خيسه

يه دوست معمولي اسم کوچيک پدر و مادر تو رو نمي دونه

يه دوست واقعي اسم وشماره تلفن اون هارو تو دفترش داره

يه دوست معمولي يه دسته گل واسه مهمونيت مي آره

يه دوست واقعي زودتر ميآد تا تو آشپزي بهت کمک کنه و ديرتر مي ره تا به کمکت همه جارو جمع و جور کنه

يه دوست معمولي متنفره از اين که وقتي رفته که بخوابه بهش تلفن کني

يه دوست واقعي ميپرسه چرا يه مدته طولانيه که زنگ نمي زني؟

يه دوست معمولي ازت ميخواد راجع به مشکلاتت باهاش حرف بزني

يه دوست واقعي ازت ميخواد که مشکلات را حل کنه

يه دوست معمولي وقتي بين تون بحثي ميشه دوستي رو تموم شده ميدونه

يه دوست واقعي بهت بعد از يه دعواهم زنگ ميزنه



يه دوست معمولي هميشه ازت انتظار داره.

يه دوست واقعي ميخواد که تو هميشه رو کمکش حساب کني

يه دوست معمولي اين حرف های منو ميخونه و فراموش ميکنه

يه دوست واقعي اونو واسه همه ميفرسته

 یک دوست معمولی از درونت بی خبره

یک دوست واقعی سعی میکنه درونتو بفهمه 

  نوشته شده در  سه شنبه سوم آذر 1388ساعت 18:7  توسط Ben  | 
چندین هفته است که مهمان خانه ها و اوقات فراغت ما سریالهای ایرانی است که هر شب از شبکه های 1-2-3 پخش میشه و اکثر خانواده های ایرانی اون ها رو تعقیب میکنند و اتفاقات اون انگاربرای اعضای خانواده ی خودشون میوفته

زیاد اهل فیلم و نقد و این حرفا نیستم و بلد هم نیستم که فیلم ها رو نقد و بررسی کنم اما خیلی اوقات دیدم و شنیدم که اکثر جوونها فیلم های خارجی رو به فیلمها و سریالهای ایرانی ترجیح میدند و حاضر نیستند حتی نیم نگاهی به اون بندازند . حاضرم با اطمینان این حرف رو بزنم که 90درصد جوونها سریال " لاست " رو دیدند (من ندیدم) اما همون افراد اگر بهشون بگید دلنوازان یا شمس العماره یا ...... به شما بخندند و بگند " مزخرف "!!!!! در حالی که شاید ما یادمون رفته که فیلمهای ایرانی براساس فرهنگ و جامعه و اتفاقات جامعه ی ما ساخته شده و خوب یا بد برای ما و متعلق به ماست . پس اگر از نظرمون فیلم یا سریالهای ما بدرد نخور و آبکیه چرا سعی نمیکنیم که درجه و کیفیتش رو بالا ببریم ؟ چرا سعی نمیکنیم اونو انقدر بالاببریم تا روزی سینما و تلویزیون ما  برترین بشه !!!!!!!!فقط کنار نشستن و گفتن اه اه چقدر مزخرفه باعث تعالی میشه ؟!

دوست داشتم بازهم بتونم منظور و هدفم رو خوب بیان کنم اما باید ببخشید که در حرف زدن تواناترم تا نوشتن ، اما به هرحال این نظر من راجع به این سریالهاست  

دلنوازان :

داستان و رخدادهای زندگی خانواده ای مرفه و در عین حال معتقد که شاید باب دل اکثر خانواده ها باشه و آرزوی داشتن اینچنین خانواده ایی . به هر حال پسر خانوده مخالف نظر اعضای خانواده با دحتری ازدواج میکنه و شروع این ازدواج با عشق و در طی روزهای زندگی این عشق به تنفر تبدیل میشه

به نسبت سریالهایی مثل نرگس این سریال اغراقش کمتر بود .

زیاد اهل نوشتن و اهل انتقاد نیستم اما خب این سریال حسن زیادی داشت . نشون داد خیلی مواقع باید به رفتارها بیش از حرفها دقت کرد . شاید حرفی رو به زبون نیاریم اما رفتار ما درست همون حرف ماست بهزاد شاید در ظاهر هیچ حرفی و قولی در مورد ازدواج با مهتاب نزده بود اما رفتارش و سکوتش حکم تایید رفتار و نظر بزرگترها بود و همین سکوت و سخن نگفتن باعث شد احساسات مهتاب جریحه دار بشه

و اما رفتار و انتظار بزرگترها مبنی بر ازدواج دختر عمه و پسر دایی، کاری بس ابلهانه  که از یک خانواده ی فرهنگی و روشنفکر و امروزی بس بعید بود

عاشق شدن بهزاد و حضور یلدا شاید دلیلی باشه بر دوپست قبلتر من که به ما جوانها این نکته رو تاکید کنه و نشون بده که فقط دیدن و یک نگاه و عاشق شدن برای یک ازدواج موفق ،ملاک نیست . شناخت  خیلی مهمه و نه تنها شناخت اخلاقی خوده فرد ، بلکه شناخت خانواده و فرهنگ  خیلی مهم تر از هر چیزیه

بهزاد براش اهمیتی نداشت که یلدا دوشیزه نیست و قبلن ازدواج کرده !!!!! اما لحظه ایی فکر نکرد که چرا یلدا جدا شده . گاهی اوقات ازدواج و شکست قبلی مهم نیست اما دلیل اون شکست باید بررسی بشه تا دوباره این شکست تکرار نشه و پشیمانی برامون به دنبال نداشته باشه .شاید با شناخت و انتخابی عاقلانه میتونست نظر خانواده شو با خودش همراه کنه. اون دلش رفته بود اما باید صبر میکرد .برای یک ازدواج و زندگی خوب فقط دل مهم نبود

اما چیزی که برای من جالب بود اینه که خیلی از رفتارهای ما بر اساس سوء تفاهم بوجود میاد . یک سوءتفاهم ممکنه یک زندگی رو ویران کنه . بسیاری از رفتارهای ممکنه بر اساس اون سوءتفاهم شکل بگیره و لج و لجبازی و کینه باعث بدتر شدن روابط بشه .و تا بدانجا ادامه پیدا کنه که زندگی و گاه زندگی ها از هم بپاشه .

صداقت و یک رنگی باعث محکم شدن زندگی میشه .اگر یلدا سکوت نمیکرد ، اگر سعی برای ساختن زندگیش میکرد، اگر بهزاد سعی میکرد محبت و نیاز به آرامش یلدا رو ببینه و در قبال محبت یلدا اون هم سعی میکرد کمی از غرورش دست برداره و خیلی از این اما و اگرها

 

و در نهایت دلنوازان سریال خوبی بود . به نظر من خیلی بهتر و پند آموز تر از نرگس  که به دلیل فوت پوپک گلدره ،حسابی اسم در آورد و باعث شد توجه همه به طرفش جلب بشه . اگرچه این سریال پیامهای مهمی رو در خودش داشت اما اغراق زیادی که در اون بکار رفته بود باعث شده بود طبیعی نباشه

دلنوازان اغراقش خیلی کمتر بود اگرچه جای سوال داشت که چطور مهتاب که ضربه خورد تونست بعد از مدتی بهزاد رو ببخشه اما عمه خانوم یا مادر مهتاب نتونست . و حتی زمان فراموش کردن و کنار اومدن مهتاب با این قضیه ! که البته میشه گذاشت به حساب سن و سال ( تجربه شو دارم و میدونم میشه یا نه )

 

شمس العماره

سریالی بی سر و ته اما در عین حال فان و خنده دار . سریالی که در قسمتهای بعد از ماه مبارک رمضان بیشتر تونست حاوی نکته و پند باشه و باز هم برای جوانها در انتخاب همسر

این سریال آشنایی و ارتباط جوونها رو تحت نظر خانواده ها و ازدواجی سنتی اما در عین حال مدرنیته پیشنهاد میکرد . دخترها و پسرها یک آشنایی سنتی داشتند اما طبق سنت روز و مدرنیته  ارتباط داشتند و با فکر هم آشنا میشند

در عین اینکه این آشنایی سنتی و به صورت خواستگاری صورت میگرفت اما همیشه این نکته رو ذکر میکرد که باید دل هم اسیر بشه و فقط عقل تنها هم مهم نیست

پسرهای زیادی توی این خونه رفت و آمد میکردند و لیلا انتخابهای زیادی داشت و با آدمای متفاوتی آشنا شد . با خلق و خوی اونها و رفتارهای اجتماعیشون و رفتار و دیدگاهها و اعتقادات اونها

شمس العماره با اینکه فان بود و بیشتر طنز بود اما میشه گفت طنز به تمام معنا بود ، البته اگر نکته رو لحاظ کنیم که طنز یعنی بیان مسائل مهم بصورت خنده دار

حضور افراد مختلف و اتفاقات متفاوت بین اونا هم درسی بود برای ما .اینکه پری خانومی که فقط به فکر منافع خودش بود در طی این ماجراها برای دیگران هم نگران میشد و دل میسوزوند

 

شمس العماره با اینکه کمتر از دلنوازان طرفدار داشت اما اگر بهش دقت میکردیم پیامهاش مشخص تر بود و اون هم به دلیل روایتگری لیلا بود که باعث میشد دقیق تر به این سریال و پیامهاش نگاه کنیم

 

به هر حال این سریال هم تموم شد اما به نظر من اگر خواستگارهای لیلا هم مانند خواستگار شریفه  میبود اندکی فیلم و سریال جذاب تر بود و میتونست به جوانها این پیام رو بده که : درسته که شما دختری رو دیدید و خوشتون اومد اما آشنایی بیشتر رو بذارید زیر نظر خانواده ها ، واقعن چرا ما این انتظار رو داریم تا هر خواستگاری که میریم یا خواستگاری که میاد به ازدواج منجر بشه .

هیچ وفت فراموش نمیکنم خاطره ی ازدواج خواهر دوستم رو ! جناب پسر از شمال ایران اتفاقی دختری از جنوب ایران رو میبینه و پس از اندکی تحقیق از ویژگی های دختر مطلع میشه و با خانواده میرن خواستگاری .آشنایی اونا زیر نظر خانواده هاشون صورت میگیره و بعد از 1.5سال ازدواج میکنند

 

دوست دارم نظر شما رو هم بدونم  و منتظرم

 

پ.ن: فکر میکنید اگر من دختر سریال شمس العماره بودم چه کسی رو انتخاب میکردم ؟!؟!

  نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388ساعت 8:57  توسط Ben  | 
یکی دو هفته ی پیش شبکه ی سه برنامه ای رو نشون داده بود راجع به اینترنت و آشنایی های اینترنتی . من اون برنامه رو ندیدم اما این طوری که شندیم اکثرن توی سن 18و20 سال بودند و در چت با هم آشنا شدند .

مزخرف ترین استفاده ایی که از نت میتونیم داشته باشیم چت کردن و چت روم هستش و بهترین استفاده ی غیر علمی و تفریحی از اینترنت رفتم به تالارهای فان فاروم هاست . جایی که میتونی وقت بگذرونی و بخندی و در عین حال میتونی با دیدگاههای آدمایی که پستهای فان میزند در تالارهای جدی و مختلف آشنا بشی و بتونی اونا رو بشناسی ، چون اونجا درسته که میتونن شخصیت غیر واقعی داشته باشند اما تفکرات و ایده های اصلی خودشونو بیان کنند . درسته میتونند ایده آل باشند اما به هر حال جایی مجبور میشن شخصیت واقعی خودشون رو نشون میدند 

نمیتونم حرفای اون برنامه رو جدی بگیرم چون اون چیزی که من دیدم با حرفای اونا خیلی متفاوت هستش

 

بعد اینکه وارد دانشگاه شدم و آشناییم با بچه های انجمن علمی،به کمک یکی از اونا دیدگاهم خیلی عوض شد که ای کاش نمیشد !!!اون دوره با مشقتا و خوشیاش گذشت اما الان که به اون دوران نگاه میکنم خیلی دوسشون دارم .کاردانی م خیلی بهتر و قشنگترو  لذت بخش تر از کارشناسیم بود

اما بعد از فارغ التحصیلی اومدم سرکار و آغاز ارتباط نتی من .......

گفتمان رو میخوندم اما نه خیلی جدی...بیشترین استفاده ی من از نت محدودبود به چت با بچه ها که البته این وسط خواهرزاده م سود بردو سرچ کردن برا پروژه و این حرفا

اما با رفتن به سرکار وارد دنیای نت شدم و وقت زیادی رو اونجا میگذروندم. دوستای زیادی پیدا کردم که در بین این دوستان تعدادی از اونها برای من خیلی عزیز هستند . حداقل صداقت بیشتری در مقابل دوستای غیر نتی من نشون دادن و ارزش زیادی برام قائل شدند .

آدمی هستم که در برخورد اول همه ی آدما برام یکی هستند و اعمال خودشون باعث میشه اعتماد و ارتباطم با اون کم یا زیاد بشه 

ولی خوبی این دوستان اینه که ارتباطتت و نوع ارتباط دست خودت هستش و تویی که حد و مرز رو مشخص میکنی. و اگه نخوایی این ارتباط رو قطع میکنی  

 

 و اما دوستان نتی من که به نوعی جزو اعضای فامیل من هم هستند و بدون اینکه رابطه ی خونی بین ما باشه من براشون ارزش دارم و قائل هم هستم

پروین:

اولین ارتباط من با پروین بود که هنوزم جزوبهترین دوستای منه ....میزنه تو سرم ..دعوام میکنه ....نصیحتم میکنه و خیلی وقتا هم حس ششم منو مسخره اما الان این طور نیست ..ایمان آورد بهش ....به هر حال پروین جزوکسانی بود که به بزرگ شدن و تغییر من کمک کرد ..حتی برای رسیدن به همین ایمان نصف و نیمه که توی دینم دارم پری موثر بود...کمکم میکرد و میکنه تا آروم باشم و خلاصه یه دوست خوب و مشاور خوبه ...یه کسی که میشه بهش اعتماد کرد ..میشه بهش گفت خواهرو کسی که اگر چه ......بی خیال

دوست دارم و امیدوارم خوش بخت و شاد باشی

 

 

بهراد:

دومین شخصی بود که توی دنیای نت وارد دنیای حقیقی من شد .یه پسر خوب و یه پدر مهربان...بهراد با اینکه از من کوچیکتر بود خیلی وقتا حرفاش آرومم میکرد وکمک کرد تا روحیه ی سخت و خشن من و البته کم اعتماد به نفس من تغییر کنه و خیلی وقتا در عین اینکه تفاوت توی اعتقادات داشتیم اما مدافع خوبی برام بود ...شاید اون هم باور کرده بود دخترشم .....هیچ وقت اولین دیدار رو یادم نمیره .....معرفی میکنم:دخترام ،دزی و پری.............بهراد رو خیلی دوسش دارم چون در عین اینکه جدی بود اما مهربون و دلسوز......

بهراد عزیز خوشبخت بشی

 

مهتاب:

شاید بهتره بگم آشنایی من با مهتاب هم مثه اآشناییم با ملیکا با دلخوری و یه بحث کوچولو شروع شد.اما مهتاب برام دوست خوبی بوده و هست ..دلم براش خیلی تنگ شده اما باید بگم که مهتاب واقعن درسای زندگی و ... بهم یاد داد..مهربونی و خوش خلقی و خیلی چیزای دیگه از مهتاب یاد گرفتم ....مهتاب یه معلم خوب برام بود و یه دوست خوب.دوستی که بهم خیلی چیزایاد داد .دوستی که دوستی بااون باعث یادگرفتن خیلی ارتباطات در دتیای نت شد.در عین برخی اختلاف نظرها و بوجودآمدن برخی دلخوری ها اما دوستی با مهتاب ارزش اینو داره که از اون به عنوان یکی از دوستای خوب یاد کنم ..مهتاب دوستی بود ه و هست که هر روز بودن با اون هر لحظه گفتگو و صحبت باهاش باعث میشه یه جنبه از شخصیتش رو بشناسم و چیزی یاد بگیرم

 مهتاب جون همیشه شاد باشی و امیدوارم باز هم بتونم ازت چیزی یاد بگیرم

 

ایمی:

یه دایی خوب و مهربون .یه دوست خوب که از همون اولین دیدار خیلی دوسش داشتم .یه حجب و حیا و مهربونی خاص تو چهره ش بود .ایمی هم یه معلم خوب و یه دوست دلسوز بوده و هست .دوستی که در بدترین شرایط کنارم بود .دوستی که بمام تلاشش رو کرد تا یاد بگیرم به حرف دیگران توجه نکنم..دوستی که بهم یاد داد ظاهر آدما مهم نیست ..دوستی که بهم یاد داد خودم مهم تر از بقیه هستم .دوستی که بهم یاد داد من هم آدم دوست داشتنی و باارزشی هستم ..دوستی که همیشه بهم کمک کرد ..دعوام کرد ..و دوستی که اگه درد به سرش بگیره دنیا رو میدم تا خوب شه....شاید بهترین هدیه ایی که تونیستم بهش بدم یه قرآن بوده .ایمی عزیز،دایی خوب و مهربونم،همیشه شرمنده ی مهربونی و خوبیای تو هستم ...امیدوارم دعایی که تو سفر حج داشتم برآورده بشه و خوشبختی تورو کنار عشقت ببینم و البته امیدوارم بعضی از اخلاقای بدت رو ترک کنی . دوست دارم و ممنونتم

 

 اسکار:

پسر خوب و مهربونم .پسر محجوب و ماخوذ به حیای من.پسرک مهربونم که نمیدونم از مهربونیش چی بگم .پسرک عزیزم که بهم کمک کرد و کنارم بود تا دینمو بهتر بشناسم .پسرکی که تلاش خودشو کردوبهم قبولوند که من هم مسلمونم ..پسرکی که وجودش و حضورش بهم قبولوند که میشه بدون اینکه کسی رو دنیا بیاری حس کنی مادری . پسرکی که انقدر برا مامیش دل میسوزونه که گاهی وقتا نمیتونم ناراحتیمو بهش بگم که در این صورت درد خودمو یادم میره ونگران اون میشم .پسر مهربونم که یه قلب بزرگ و دریایی داره .پسرکی که خودشو بدترین آدم میدونه اما اون آدمی که من توی حرم امام رضا دیدم بد نبود..اون روحش بالاتر از جسمش بود ..یه فرشته ...والایی و ایمان و اعتقادو عروج یه انسان متقی رو من با اون دیدم ..پسر گلم خوشبخت باشیو منو بخاطر احساس مادرانه ی غیرقابل کنترلم ببخش

 

سمیه: 

یه خواهر کوچولوی خوب ودوست داشتنی .یه خواهر خوب و مهربون ..یه خواهر کوچولوکه وجودش و پاکی و صداقت و مهربونیش باعث شد گذشت و خاکی شدن رو یاد بگیرم..یه خواهرعزیزکه ایمان و اعتقاد و پاکیش بهم یاد داد آدم باشم .یاد داد مهربون باشم ...مقاوم..استوار...صبور..خاکی..مسلمان..مومن..و خلاصه سمیه یه انسان کامل بوده و هست و در کنار اون بودن دارم یاد میگیرم یک دخترو زن مسلمان باشم ......سمیه عزیزم خیلی دوست دارم .اگرچه هنوز هم نمیتونم بهانه هات رو بپذیرم

.الهه ی استقامت من ،خیلی دوست دارم و امیدوارم خوشبختی تو ببینم

 

آی کیو:

یه عموی خوب و مومن و متعهد و دوست داشتنی و فراری . نمیدونم راجع به اون چی بگم اما این اواخر خیلی کمکم بود و به دادم رسید . مرتضی شخصیتی داره که نمیتونم توضیحش بدم اما پسریه که در عین اعتقادات مذهبی امروزی و روشنفکر هستش .. یعنی یه چیزی تو مایه های مجی

مرتضی عزیز نمیدونم چطور توصیفت کنم اما امیدوارم خوش باشی

 

آزاده:

دوست خوبی برام بوده و هست .دوستی که به دلیل فاصله ی نسبتن کم مکانی ارتباط بیشتری با هم داشتیم و سعی کردیم در همه حال حواسمون به هم باشه ..آزاده ی عزیزم برای تو هم آرزوی خوشی دارم

 

جی جی:

برادری خوب و فراری .زیاد نمیشناسمش اما خیلی خوب بلده وقتی ناراحتی و عصبانی آرومت کنه . وقتی داری میشکنی و خورد میشی شونه هاتو میگیره و بلندت میکنه و سعی میکنی قامت راست کنی  و به دعاهاش ایمان دارم . جی جی یه فرشته س که اومده تورو به خدا نزدیک تر کنه و همون لحظه س که هست و یهو غیبش میزنه

 

علی بامرام :

آنچه که عیان است  چه حاجت به بیان است  باید توضیح بدم ؟!؟!؟!؟!؟

امیدوارم خوشبخت بشی خاله و روزهای زندگیت مملو از شادی

 

اینا دوستای نتی من هستند که وارد دنیای حقیقیم شدند .دوستایی که با دیدنشون قلبم آروم گرفت و شادی واردش شد .دوستایی که در طی این۵-۶سال در کنار هم بودیم و توی غم و شادی شریک هم بودیم .دوستایی که بهم نشون دادند توی دنیای نت که همه ازش گریزون هستند میشه آدم خوب و سالم دید. کسانی که دوستی رو کامل بجا آوردند.اما وجود این دوستا و بقیه ی دوستای نتی من یه اصل مهم رو بهم ثابت کرد و باعث شد حتی به بقیه دوستیهام نگاهی بندازم و این اصل رو تعمیم بدم و دوستایی که به واسطه ی وجود اونا دوستای دیگه ایی هم پیدا کردم و به وجودشون افتخار میکنم 

 

پ.ن:

این هم مطلبی که دایی ایمی عسیسم درین باره نوشته

فلاني دوست اينترنتي‌مه

- ئه؟ اين كه اهل اين كارا نبود؟! خيلي مذهبي و معتقد بود از اين رفتارها نداشت؟!

- چه رفتارهايي؟ نكنه مي‌خواي بگي دوستي اينترنتي عقده‌اي بازيه؟

چرا من اين‌قدر دوست اينترنتي دارم و به اين روابط ادامه مي‌دم…

دوستاي اينترنتي من عمدتاً توي فروم‌ها يا از طريق دوستاي ديگه‌ي اينترنتي به من معرفي مي‌شن. من به دوستاي اينتريم اعتماد و روشون شناخت بيشتري دارم. سود بيشتري بهم رسوندن. سالمتر از رابطه‌هاي واقعيم بودن. حتي با دخترهايي كه توي اينترنت دوست بودم دغدغه‌ي اينو نداشتم كه ديگران نگاه ديگه‌اي بكنن يا خودش فكر ديگه‌اي بكنه در حالي كه توي رابطه‌هاي واقعيم عذاب بيشتري مي‌كشيدم.

فرق فروم‌ها با چت روم‌ها -كه عمدتاً محيط ناامن‌تري بلحاظ اخلاق دوستي دارن- اينه كه قدرت خاصي دارن براي اينكه توش مي‌توني با استقلال و اختفاي بيشتري بگردي و با نوشته‌ها و در نتيجه عقايد ديگران آشنا بشي…

من دوستي‌هاي اينترنتي رو به دو دسته‌ي سطحي و عمقي (كه قبول دارم دسته بندي كلي و ناقصي هست) تقسيم مي‌كنم و نماد اين تقسيم بندي‌ها رو هم بدون اينكه درشون مناقشه و تعميم به جمع داده باشم دوستي‌هاي چت رومي و دوستي‌هاي فرومي مي‌شناسم.

توي چت روم‌ها قادرين نوعي از دوستي سطحي برقرار بكنين. حرف‌ها سطحي و روزمره هست شبيه حرف‌هايي كه تو تاكسي مي‌زنيم. نقطه‌ي ضعف اين نوع دوستي‌ها گذرا بودن اون هست و اين باعث مي‌شه كه به همين دليل افراد سعي كنن با جاذبه‌هاي ديگري به ساختن يه رابطه‌ي دوستي رو بيارن.

نقطه‌ي قوتي كه اين دوستي‌ها مي‌تونن داشته باشن اينه كه مي‌تونن به تخليه‌ي “نياز به مورد توجه بودن” و “نياز ارتباط با جنس مخالف” كمك كنن و هر چند شكل ناسالمي دارن ولي از شكل خطرناكي كه مي‌تونه از سركوب نياز پديد بياد جلوگيري مي‌شه. لااقل وقتي دختري با پسري توي چت روم جيك جيك مي‌كنن، نه جامعه بهشون نگاه بد مي‌كنه و نه آبروي خونواده‌هاشون مي‌ره و نه اسم دختر و پسر روي هم مي‌مونه! مي‌بينين همين رابطه‌ي نه چندان جالب هم اگر فكر كنيم كه با نبودنش مي‌تونه چيزاي بدتري اتفاق بيافته خوبي‌هاي خودش رو داره!

ولي در شكل عميق‌تري توي فروم ها مي‌تونين:

نوشته‌هاي ديگران رو بخونين بدون اينكه ديگران بدونن كه خوندين يا اصلاً هستين… توي چت روما وقتي وارد مي‌شين همه نگاه مي‌كنن كه اومدين وقتي مسيجي زده مي‌شه همه مجبور به تحملش هستن مگر اينكه برن بيرون. وقتي وارد مي‌شي بعيد نيست كه بهت پي ام بدن در حالي كه شايد اصلاً علاقه‌اي به برقراري ارتباط نداشته باشي. خيلي‌ها سعي مي‌كنن حتي آيدي شون هم طوري باشه كه ديگران رو تحريك كنه به پي‌ام دادن!

بدون اينكه مجبور باشين نوشته‌ها رو بخونين مي‌تونين ازشون صرف نظر كنين. بخاطر همين همه سعي مي‌كنن كه بجاي اينكه مثل توي چت روم‌ها به گفتن حرف‌هاي لحظه‌اي بپردازن و براي يك دوستي به “مخ زني” رو بيارن، به گفتن حرف‌هاي ماندگار و برخاسته از عمق بيشتري روي بيارن. متن در فروم‌ها به ديسكاشن يا پست معروفه و متن در چت روم‌ها به مسيج و گفتگوي درجا (IM) و عمق هر كدوم از اسمشون پيداست!

توي دوستي اينترنتي مي‌تونين با عقايد طرف آشنا بشين بدون اينكه به همخوني سن و سال و جنس و قيافه و تيپ فكر كنين و تحت تاثيرشون قرار بگيرين. هر چند كه اين مسائل هم در فروم‌ها داخل پروفايل گذاشته مي‌شن ولي الزامي نيست. اينجاست كه من دوستاي اينترنتيم رو بيشتر از دوستاي دور و بريم مي‌شناسم و مي‌دونم كه چه نقاط مشتركي داريم و توي چه نقاطي نبايد صحبت كنيم و حتي نديده كلي خاطره‌ي مشترك داريم.

مي‌تونم به دوستام بخشي از مشخصاتم رو كه دلم مي‌خواد رو بدم و بخشي رو كه مي‌خواد ندم. يعني شماره‌ي من رو تعداد كمي دارن و اسمم رو هم حتي دوست ندارم پابليك كنم. من دروغ نمي‌گم ولي خيلي صريح بخش‌هايي از مشخصات حتي عادي رو هم جزو حيطه‌ي شخصي‌م مي‌دونم. اين يه مزيت در دوستي‌هاي اينترنتي نيست؟!

مي‌تونم رفقاي اينترنتيم رو هر زمان كه خواستم بپذيرم و هروقت نخواستم نپذيرم. از آدمايي كه پيله مي‌كنن حرصم مي‌گيره و توي واقعيت و توي اينترنت برخورد تدافعي مي‌كنم باهاشون. انرژي برخورد تدافعي رو توي دوستي‌هاي اينترنتي مي‌توني حروم نكني. امكانات بن، ايگنور، بلك ليست، اسپم و ريپرت كردن به شكل نرم افزاري جلوي طلبكارا (!) رو مي‌گيره و شما رو به”نات ريسپوند تو پيجينگ” مي‌بره!

توي اينترنت ميتوني بدون اينكه هراسي داشته باشي درونياتت رو بگي و تخليه بشي! حتي نيازي به اين نيست كه كسي بهت تريبون بده! حتي لازم نيست حق داشته باشي و فقط ميتوني بگي! اين گوش نكرد يكي ديگه! حتي لازم نيست توانايي چيره كننده‌ي مجاب كردن يا حتي حرف زدن درست و حسابي داشته باشي!

و در وهله‌ي آخر اينكه دوستاي اينترنتيم سود زيادي بهم رسوندن. چقدر شانس داشتم كه يه دوست فيلم باز يا يه دوست عكاس يا يه دوست دامپزشك يا دكتر توي دنياي واقعيم داشته باشم؟ ولي الان اينقدر دوست دارم كه هراسي ندارم كه دوستايي كه ممكنه بودن باهاشون اذيتم بكنه رو با اين استدلال كه “همين يكي رو دارم” بهشون حريم ندم. دوست‌هايي دارم كه توي شمال و مشهد و تبريز و ياسوج و لبنان و تركيه و هند و امريكا و استراليا و هزار كشور و شهر ديگه دارم.

و ديگر هيچ

  نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت 10:35  توسط Ben  | 
سکوت و سکوت

چاره ایی دیگر مگر هست ؟!؟!؟!؟  و یا راهی دیگر ؟ جز صبر و جز امید به آینده، باید صبر کرد زیرا که سحر نزدیک است و امید به این است تا خورشید محبت و صداقت بتواند ابرهای تردید را کنار زند

گرما و نور خورشید وجودت را تابان و درخشان تر کن تا ابرهای تردید را کنار زند . به  ندای دلت گوش فرا ده

 

 

سلام

شرمنده ! بار هم مدت طولانی نبودم اما خوب دلیل عدم حضورم رفتن به بیرجند و انجام کارهای فارغ التحصیلی و بعد از اون هم سفری دو هفته ایی به شمال و سپس افتادن به جون خونه!!!

یه خونه تکونی اساسی و نقاشی و رنگ اتاقا و کاشی کاری سرویسها و آشپزخونه . میشه گفت افتادم به جون خونه و بساب بساب وهنوز که هنوزه اتاقا فرش نشده و باز هم باید نقاش بیاد تا اتاق خواب رو رنگ کنه ! و فکر میکنم یه هفته دیگه وضع همین باشه و  در همین حین هم درگیری ذهنی برای یه دوست .

من آدم بشو نیستم !

اگه 100000000000000000000سال آدم حسابم نکنن وقتی دچار مشکل میشن و بیان سراغم دلم میلرزه و نمی تونم نه بیارم البته در مورد این یکی قضیه حسابی فرق میکنه .به هزار و یک دلیل

 

 

و اما

 داشتم فکر میکردم که

 " قدر آیینه بدانید در موقع که هست       نه در آن وقت که افتاد و شکست "

و بعد اون به سریال پنجمین خورشید فکر کردم . واقعن اگه بدونیم با انجام این عمل ما ممکنه چه تغییری تو زندگیمون رخ بده  آیا اونو انجام میدیم؟ آیا باز هم مصر هستیم ؟ نظرمون تغییر میکنه ؟ اعتماد میکنیم ؟ اعتماد نمیکنیم ؟

گاهی اوقات در شناخت آدما تلاش بیشتری میکنیم و شاید دقیق تر و اصولی تر فکر میکنیم .

گاهی اوقات شاید باید تردیدها رو دور ریخت و نترسید .

گاهی اوقات باید عاقلانه عاشق شد و شاید عشق چندان مفهومی نداشته باشه و دوست داشتن برتر از عشق

کم سن و سال تر که بودم میگفتم عشق و عشق و عشق ..اما  الان ..

الان دیگه به این فکر میکنم که زندگی شوخی بردار نیست و عشق محض درست نیست .نمیدونم چطوری باید منظورم رو توضیح بدم اما همیشه گفتم و میگم:

عاقلانه عاشق شو

خودت باش .. ببین .. بشنو .... بشناس ...علاقمند شو ...صداقت داشته باش ...عاشق شو  

عاشق کسی که اون هم تورو بخواد .. همونی که هستی ... خودت و فقط خودت

درسته که عشق خیلی برام مقدسه و هنوز هم جایگاه خودش رو برام داره اما انقدر لجن مال ش کردند و ازش سوء استفاده که .......

 

 

  نوشته شده در  چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 10:45  توسط Ben  | 
ذهنم درگیره و از خودم و دیگران میپرسم :

 

سوال اول:

آزموده را آزمودن خطاست ؟!؟!؟!؟!

نظرتون چیه ؟ در هر زمینه ایی . به نظرتون آزموده را آزمودن خطاست ؟

 

===============================================

سوال دوم:

یهتر است غرورتان را به خاطر کسی که دوستش دارید از دست بدهید تا اینکه آن را به خاطر غرورتان از دست بدهید

نظر شما چیه؟به نظر من واقعیت اینه که خیلی ها جنبه شو ندارن.نباید غرورتو زیر پا بذاری ..شایدم ....نمیدونم

 

====================================================

سوال سوم:

چرا بعضیا مخالف دوستی های نتی هستند؟

دوستم ازدواج کرده و شوهرش مخالف ادامه ی ارتباط من با اونه!

تو جمع دوستایی که هستیم اهم از دختر و پسر چند نفری نامزد کردند یا دوست شدند . جالبی قضیه در اینه که همسراشون میخوان اونا را از جمع بکشن بیرون ؟همیشه از خودم میپرسم که چرا؟ خب اگه ما میخواستیم ارتباطمون چیزی به جز این و دوستی سالم باشه پیشتر از حضور اونا دست به کار میشدیم

چرا؟

  نوشته شده در  سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 23:25  توسط Ben  | 
و باز هم مثل همیشه در نوشتن عجله کردم و نذاشتم که مطلبم کامل بشه و انتشارش بدم .مرسی که نظر دادید و مرسی که در کنارم هستید . مطلب قبلی تحربه ایی شد که کامل بنویسم و هول نباشم و کار امروز و کامل نوشتن مطلب رو به آینده واگذار نکنم تا سوءتفاهم پیش نیا د و حتی دیگران فکر نکنند که آدم نادون و احمقو قوف العاده ساده لوحی هستم

داداش جی جی :

اخه داداش گلم من که برا آرامش خودم مینویسم و اکثر اوقات انقدر با عجله مینوسم که چیزی به ذهنم نمیرسه تا اونو تکمیلش کنم و توضیح کامل بدم تا دیگران دچار اشتباه نشند مثل الان !اما چشم سعی میکنم غلطام کمتر بشند

 

سوتی:

دوست خوبم شماره تو به کسی ندادی ؟

هر کسی یه امنیت خاصی رو برای خودش قائل میشه و منم این امنیت رو دارم . شماره همراه من شاید در اختیار خیلی از دوستای نتی مخصوصن گفتمانی ها باشه اما همراه برا اینه که این قابلیت رو داشته باشه که فقط مزاحم خودم باشن !

به هر حال از من توقع نداری که شماره مو به همکلاسی و همکار ندم !!!!مخصوصن ایرانسل

در ضمن این رو هم بگم که من چندان هم خنگ و پپه و ببو گلابی نیستم . شاید رفلکس هام سریع و اکثرن احساسی باشه اما انتخابی که میکنم عقلانیه و معیارهام جلو روم رژه میرن .خیلی وقته باور کردم عشق مرده و ماله قصه هاس اما هنوزم میشه یه جاهایی دیدش اما مطمئنن برای من نیست !مطمئن

اما اینو بدون معیارها و یه سری چیزا توی جامعه کوچیک من رایجه و من تو همین اجتماع کوچیک زندگی میکنم و خواهم کرد و کرده م و همین طوری رشد پیدا کردم و جزوی از خلق و خوم شده هرچند که خلافش رو باور داشته باشم اما ناخودآگاه همون طور عمل میکنم

برات ایمیل میزنم چون حوصله ی نوشتن ندارم ...بعدن

دوست عزیز که رفتید بالای منبر : یه اخلاق بد دارم و باید بدونم مخاطبم کیه . یعنی تا زمانی که نشناسمش آدم حسابش نمیکنم و نظرش برام مهم نیست اما چون نظری که دادید پابلیک بود و ممکنه دوستان دیگه م براشون همچین ایده ایی پیش بیاد توضیج میدم

من تمام حرفامو اینجا داد میزنم ..هوار میکشم .. باید همه بدونن . مشکلاتی رو که من دارم و ما داریم .داد میزنم و میگم برای اینکه بدونن چه گرگهایی توی جامعه هستند و این گرگها نصیب پاک سرشت ها نشن

اینجا تمام مسایل رو میگم و مهم نیست که کسی خوشحال میشه . بذار شاد بشن .لااقل خدا از گناهانم کم کنه که باعث شادی بنده ش شدم ! میبینید میشه چطور نگاه کرد

غم و مشکلم رو به دوستانم میگم . درسته که ناراحت میشند اما خوبیش به اینهکه اگاه میشن

اما اون مطلب رمز دار بود

یا شما رمزش رو داشتید که یعنی جزو دوستای من هستید که ازشون چیزی پنهان نمیکنم و یا جزو کسانی هستید که نمیشناسمتون و در دنیای نت آشنا شدم و باز هم برام اهمیت امنیتی نداره که بخوام حرفام رو بدونید . خیلی از کسانی که اینجا اومدن مثل آرام عزیز و الهام و ..... رو نمیشناسم اما از نظر ها و ایده هاشون استفاده میکنم .چه ایرادی داره مشکل و زندگی یه انسان دیگه رو بدونن تا شاید چایی بتونه مشکل گشای دیگری باشه

تعریف این ماجرا برای یکی از همین دوستای نتی باعث شد که هشیار بشه و اون هم دقت بیشتری در انتخابش داشته باشه

من همه ی حرفام رو مینویسم .داد میزنم و زندگیم رو به قول شما آکواریوم میکنم و خوشحالم که دیدن این آکواریوم یه عده رو شاد و یه عده رو در عین ناراحتی اگاه میکنه

 

اما در مورد مشکلات

اگر من رو میشناختید این حرف رو نمیزدید . خدا رو شکر میکنم و به این افتخار میکنم که هر کسی که به یادم نباشه حداقل و تاکید میکنم خداقل وقتی غم و مشکل داره و یه سنگ صبور میخواد یاده من میوفته و با من دردودل میکنه . چندان هم از زندگی دیگران بی خبر نیستم و همیشه به خدای خودم میگم و سپاسگذارشم که مشکلاتم قابل تحمل و رفعه ! حالا بماند که من خودمو لوس میکنم براش

منتظر پست جدید من باشید

  نوشته شده در  یکشنبه پنجم مهر 1388ساعت 0:57  توسط Ben  | 
میخوام بنویسم

خیلی وقته ننوشتم .قبلنا یعنی وقتی که راهنمایی و دبیرستان بودم مینوشتم .

داستان

داستانهایی که توی زندگی معمولمون بود .داستانایی که در کنارمون و در بین آدمای اطرافمون جریان داشت .نمیذدونم چرا اما دوباره خوره ی نوشتن افتاده به جونم و من در برابرش مقاومت میکنم.شاید چون باید بشینم پشت کامپیوتر و من توان نوشتم و تایپ رو هیچ وقت نداشتم

 

اما الان باید بنویسم

نمیدونم چرا ..اما باید بنویسم ..شاید یکی از دلایلش دوستام و اتفاقات جاری بین اونا باشه

شاید چون برای دوستام نمیتونم کاری انجام بدم و میخوام همونطور که من تجربه گرفتم اونا هم ...

میشه گفت یکی از دلایل اصلی این کار دیدن سریال پنچمین خورشید هستش..اینکه یه تصمیم درست یا غلط چقدر میتونه در زندگیمون موثر باشه

خیلی از دوستا توی پیام خصوصی ازم خواستن که بگم بهنازی که دوروبره ازدواج نمیچرخید یهو تصمیم گرفت که حتی راجع بهش فک کنه و بعد در عرض یه هفته همه چی عوض شد

چشم

شاید همین امروز یا همین امشب بنویسم اما شرمنده که نمیتونم به خیلیا اجازه ی دیدنشو بدم

  نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت 12:5  توسط Ben  | 

بی کسیه مدامم را

به آغوش نامرئی ات

زار میزنم .

کو گوش شنوا ؟

 

بخون آوازكي تو شور و دشتي ، كه دل پر شور امشب

يكي تو صحنه ي يادم نشسته ، كه از من دور امشب

به زيرِ گنبدِ آبيِ احساس ، يكي بود و يكي هست

قسم به قصه هاي عاشقونه ، دلم تنگ كسي هست

كسي كه قصه ي نابِ نگاهو ،  يه مهتاب شب به من گفت

از اون شب تو همه شبهاي مهتاب ، به يادش خوابم آشفت

همون كه كوچه ي بن بست عشق رو ، به نام دلگشا خوند

منو به خونه ي گرم دلش برد ، دل رو عاشق سرا خوند

تو اون كوچه كه اسمش دلگشا بود ، دلم تنگ كسي هست

تو اون خونه كه يك عاشق سرا بود ، دلم تنگ كسي هست

دلم تنگ كسي هست . . .

 

بی تو اما عشق بی معناست ، می دانی؟
دستهایم تا ابد تنهاست ، می دانی؟
آسمانت را مگیر از من ، که بعد از تو
زیستن یک لحظه هم ، بی جاست ، می دانی؟
تو ، خودت را هدیه ام کردی ، ولی من هم
شعرهایم را که بی پرواست ، می دانی؟
هر چه می خواهیم – آری – از همین امروز
از همین امروز ، مال ماست ، می دانی؟
گرچه من ، یک عمر همزاد عطش بودم
روح تو ، هم – سایه دریاست می دانی؟

دوستت دارم! - همین ! – این راز پنهانی
از نگاه ساکتم پیداست ، می دانی؟
عشق من ! – بی هیچ تردیدی – بمان با من
عشق یک مفهوم بی " اما " ست ، می دانی؟
  نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388ساعت 23:33  توسط Ben  | 
سلام

من برگشتم

همین امشب برگشتم و درب و داغون و خسته و له

یه سری دوستان میدونن چرا داغونم اما خب اینجا گفتن نداره

حالا شدم خانوم مهندس!!!! پروژه رو ۱۹.۵ و کارآموزی رو ۲۰ شدم اما با تمام این احوال معدلم شد ۱۳.۴۰

قضیه ازدواجو اینا هم منتفی و به هفت پشت خودم و دوستام و عزیزام اجازه نمیدم دوروبره بیرجندی جماعت بگرده

برام دعا کنید

امیدم به ارشد آزاد و کار هستش

 

یه متن زیبا اگرچه نتونست منو به زندگی پیوند بده:

امت فاکس، نويسنده و فيلسوف معاصر، هنگام نخستین سفرش به آمريکا براي اولین در عمرش به یک رستوران سلف سرويس رفت ...
 
وي که تا آن زمان، هرگز به چنين رستوراني نرفته بود در گوشه اي به انتظار نشست با اين نيت که از او پذيرايي شود.
 
اما هرچه لحظات بيشتري سپري مي شد ناشکيبايي او از اينکه مي ديد پيشخدمتها کوچکترين توجهي به او ندارند،شدت گرفت.
 
از همه بدتر اينکه مشاهده مي کرد کساني پس از او وارد شده بودند ؛  در مقابل بشقاب هاي پر از غذا نشسته و مشغول خوردن بودند!!!
وي با ناراحتي به مردي که بر سر ميز مجاور نشسته بود،نزديک شد و گفت:
 
«من حدود بيست دقيقه است که در اينجا نشسته ام بدون آنکه کسي کوچکترين توجهي به من نشان دهد. حالا مي بينم شما که پنج دقيقه پيش وارد شديد با بشقابي پر از غذا در مقابلتان اينجا نشسته ايد!موضوع چيست؟مردم اين کشور چگونه پذيرايي مي شوند؟!»
 
 
مرد با تعجب گفت:« ولي اينجا سلف سرويس است !!!»
 
 سپس به قسمت انتهايي رستوران جايي که غذاها به مقدار فراوان چيده شده بود، اشاره کرد و ادامه داد:
 
« به آنجا برويد، يک سيني برداريد و هر چه مي خواهيد، انتخاب کنيد،پول آن را بپردازيد،بعد اينجا بنشينيد و آن را ميل کنيد...! »
 
امت فاکس، که قدري احساس حماقت مي کرد، دستورات مرد را پي گرفت.
 
اما وقتي غذا را روي ميز گذاشت ناگهان به ذهنش رسيد که زندگي هم در حکم سلف سرويس است :
 
همه نوع رخدادها، فرصت ها، موقعيتها، شاديها، سرورها و غم ها در برابر ما قرار دارد ؛ در حالي که اغلب ما بي حرکت به صندلي خود چسبيده ايم و آن چنان محو اين هستيم که ديگران در بشقاب خود چه دارند و دچار شگفتي شده ايم که چرا او سهم بيشتري دارد ، که از میز غذا و فرصتهای خود غافل می شویم ...؟!!
 
در حالی که هرگز به ذهنمان نمي رسد خيلي ساده از جاي خود برخيزيم و ببينيم چه چيزهايي فراهم است، سپس آنچه مي خواهيم،برگزينيم...
  نوشته شده در  سه شنبه دهم شهریور 1388ساعت 0:7  توسط Ben  | 
فردا دارم میرم بیرجند...دلهره و اضظرابهای فبلیمو ه بذارید کنار باید بهش دلهره دفاع پروژه و تحویل پروژه پابان دوره ی مهندسی رو هم بهش اضافه کنید

شاید آخرین مرتبه هایی باشه که دارم میرم و دیگه نرم بیرجند و شاید هم .......

شهریور و ماه تولد باباجونم .پدری که عاشقشم پدری که امسال ۷۹ساله میشه و هرسال روز تولدش که میشه دلم میلرزه ....

-----------------

عشق..... نمیدونم چیه ..شاید میدونم چیه و میخوام فراموش بشه

هی

با توام

با توکه داری خودتو دور میکنی ..با توکه نفهمیدی و ندیدی اون جمله ی معروف : کاش میدانستی چیست

آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاریست

 

-------------------------------------

وقتی از بیرجند برگردم یا هنوز اشفته م یا آروم

برام دعا کنید

  نوشته شده در  دوشنبه دوم شهریور 1388ساعت 22:36  توسط Ben  | 
بیخوابی به سرم زده

دلهره دارم

مشوش هستم

نمیتونم تصمیم بگیرم

خدایا چقدر سخته.. چقدر سخته بخوایی تصمیمی برا یه عمر بگیری ..تصمیمی که میتونه تورو به اوج خوشی برسونه یا بشه یه چاه که بیرون اومدن ازش ....

میخواستم پست فبلی رو تکمیل کنم اما ذهنم بهم ریخته س ..تمرکز ندارم ..نمیدونم چیکار کنم ..نمیدونم باید چه تصمیمی بگیرم ..دوست داشتم برم سراغ دوستام اما ...دوستام!!!!! حتمن باز میگن این تصمیمیه که تو باید بگیری

اه

من تصمیمی میگیرم اما شما هم نظرتونو بگید..به قول مامانم هر سری رو یه عقلی هست و هر کسی میتونه چیزی رو ببینه

درسته.. درست حدس زدید ..موزدی رو برا ازدواج دارم که حاضر شدم روش جدی فکر کنم و به همین دلیل تمام اعصاب و روانم ریخته بهم

تصمیمی گیری برام سخته..میترسم ..اگه حرفاش دروغ باشه ؟اگه فقط در ظاهر این حرفا رو بزنه ؟اگه بعد بزنه زیر حرفش ؟اگه این همه احساس و دوست داشتنی که داره راجبش میگه دروغ باشه ؟اگه  اگه اگه

دارم دیوانه میشم

حرفاش و عقایدش باهام میخونه تو هر چیزی ..دین ..نماز .. روزه ..حجاب..رفتارهای اجتماعی..و و و و و و

حتی شرط های ۵ گانه رو هم قبول کرد

۱-حق طلاق مطلق

۲-سکنی

۳-خروج از کشور

۴-حضانت فرزند

۵-کار و تحصیل

میترسم .خیلی زیاد ..باخودم درگیرم ..داغون و له

کمکم کنید ..چطور بفهمم حرفاش دروغ نیست ؟ چطور بفهمم

خدایا به دادم برس. میترسم .همه چیزا با هم جوره .اما میترسم .میترسم دروغ باشه ..چرا همه چیزایی که میخواستم رو جور کردی ..نه نه  نه .. شکر میکنم تورو

همیشه دوست داشتم انتخاب خودش باشم نه انتخاب دیگری

دوست داستم ازدواجم سنتی باشه نه اینکه بدون سنت ها باشه

همیشه دوست داشتم منو بخاطر خودم بخواد نه اینکه بگه دختر فلانیه یا بگه کار داره و ....

شاید یکی از دلایلم برا فکر کردن رو این مورد به همین دلیله

اون همین بهناز رو دید همینی که هست نه بهنازی که خانواده ش اینجورین و اونجورین

کمکم کنید ..بهم بگید چطور راست و دروغ رو بفهمم. چطور عقاید حقیقی شو بفهمم.چی بپرسم چی نپرسم

  نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388ساعت 0:41  توسط Ben  | 
دیشب فهمیدم یه بنده ی خدا مشکل مالی داره و میگه که میتونه اون مبلغ رو تا آخر خفته جور کنه اما صاحب خونه ......

به دوستام اسمس زدم تا ازشون بخوام خورد خورد با هم مبلغ رو جمع کنیم ...بهشون گفتم که یکی مستحقه و نیاز داره اما یادم رفت بگم که میتونه پول رو برگردونه.حلاصه اینکه بهشون اطلاع دادم و باورم نمیشه که دوستام برای شرکت تو این امر از هم دیگه پیشی میگرفتند

عاشقتونم

عاشق همتون که به من اعتماد کردید

حدایا

روسفیدم کن

میدونم اونا از پولشون گذشتن و حتی اگه این آدم پول رو برنگردونه ثواب این کار خیر براشون درج شده اما....

 

تو این ماجرا بهم ثابت شد چه دوستای خوبی دارم ثابت شد که انسانیت نمرده ثابت شد هنوزم آدما میتونن خوب باشن

این پست رو میخوام ادامه بدم ...شما هم نظرتونو راجع به آدمای این دوره زمونه بگید

  نوشته شده در  یکشنبه هجدهم مرداد 1388ساعت 9:19  توسط Ben  | 
امروز رفتم پیش خاله مرضی‌... خاله ی دوستم ملیکا که مشاور و روانشناس هم هست .وقتی وارد محیط اونجا شدم یهو یاده ۳ سال پیش افتادم ..یاده زمانی که شکستم و دیگه نتونستم وایسم ..یاده زمانی که بعد از ۲۴سال سکوت و خنده یهو شکستم و گذاشتم دیگران روی دیگه ی بهناز رو ببینن

چی شد ؟ چی شد که بهناز استوار و مقاوم دیگه تاب نیوورد و شد یه آدم که عکس العملاش تند و بی منطق شد ؟چی شد که بهنازی که همه روش حساب میکردن یهو قاط زد؟چی شد اون بهنازی که همه عاقل و منطقی میدونستنش و میشناختنش؟چی شد بهنازی که صبوری میکرد و دم نمیزد؟فقط میخندید و نمیذاشت کسی اشکاشو ببینه

چقدر ضعیف شدم ؟چرا یهو بچه شدم ؟ژرا لذت میبرم از اینکه ناز کنم و خودمو لوس کنم ؟۲۶ سال از عمرم بهنازی بودم که جدی بود نه لوس

همش از همونجا شروع شد

از همون روز شوم ..از همون روزی که شکستم و فریاد زدم و هرچی تو وجودم بود ریختم بیرون ..کاش باز هم تحمل میکردم ..کاش ...کاش باز هم صبوری میکردم و نمیذاشتم این بشم . بهنازی بشم بچه..بهنازی بشم که نتونم خودمو کنترل کنم.. بهنازی بشم که همه ی محبت وجودمو بریزم بیرون و بعد بهم بگن تو ترحم کردی نه محبت ...بهنازی بشم که .....

دیشب برای یه دوست دربدر دنبال کار میکشتم ..به این اسمس بده به اون ..به این زنگ بزن و به اون ..در حالیکه هیچ وظیفه ایی نداشتم اما تلاشم تا حدی نتیجه داد

دیشب یاده زمانی افتادم که برا دایی دنبال خونه بودم بدون اینکه صمیمیتی بینمون باشه ....یاد زمانی که پای حرفای اون دوست میشستم ..پای حرفای مامان اونیکی و تلاش و تلاش و تلاش

یاد تلاشی که برا سمیه و سعید داشتم ..یاده خونه پیدا کردن برا سعید ...یاده درد دلای اونی که خواهرش داشت جدا میشد و پدرش فوت کرد و یاده کلی خاطره

حیلیا جواب محبتمو ندادن اما کاره تو برام خیلی گرون تموم شد ...کاش تو هم بی اعتنا از کنارم رد میشدی و نمیگفتی ترحم

آخ

کاش میدونستی .....

امروز با خاله خیلی حرف زدم اما نه برا اینکه گریه کنم ..برا اینکه جتی بپرسم چطور بزرگ شم

خسته م حسته ی خسته

باز هم اتفاقات اون سال داره تکرار میشه و من باز دارم سعی میکنم حرمت نگه دارم ..سعی میکنم سکوت کنم ..

خدایا میشنوی

میخوام سکوت کنم و نذارم حرمت بشکنه ..میخوام سکوت کنم و بی احترامی نکنم ..خدایا میخوام آدم باشم .میخوام بهناز سابفی باشم که شکستنش اما دم نزد .میخوام بهنازی باشم که بهش تکیه کنن..میخوام بهنازی باشم که ....

نمیدونم

کمکم میکنی باز هم قلبم بشه یه دریا

کمکم میکنی بشم دریایی که هرچی بخوان شیره ی وجودشو بکشن باز هم نشه

کمکم میکنی بزرگ شم ؟نذار این بهناز بمونم ..نذار لذت ببرم از بچه گونه حرف زدن ..نذار ..

دلم هوای خونتو کرد دلم هوای اون روزی رو کرد که نشستم جلوی خونه ت و زار زدم ..ضجه زدم و فریاد کشیدم و هیشکی منو نمیشناخت هیشکی

یه بار ..فقط یه بار..فقط یه بار حاجت خودمو بهم بده ..حاجتی برای خودم ...دیگران منویادشون نیست ..دیگران منو دوس ندارن و نمیخوان ..میفهمی...یه بار ..فقط یه بار یه نگا به این دلم بنداز .. تو که میدونی هیشکی براش کاری نمیکنه

به خودت قسم راضیم ازاینکه تلاش کردم برا گرفتن خواسته های دیگران اما ...اما ..الان خودم ..دلم ..حسم..تو میدونی

  نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم مرداد 1388ساعت 23:35  توسط Ben  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM